.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
نامه ایی از یک دختر جوان

Image

محترم مسوؤل سايت ۲۴ ساعت

سلام تقديم به شما و خوانندگان محترم سايت ۲۴ ساعت

امروز ميخواهم حقيقتي را بيان كنم كه از كودكي مانند بغض سنگيني  گلويم را ميفشارد و به دنبال كسي ميگردم تا فرياد من را بشنود ...

دختري هستم ۲۰ ساله در يك فاميل بسيار مصروف متولد شدم پدر و مادرم حتي براي ديدن يك ديگر هم وقت نداشتند چي برسد براي من .

 دوران كودكي ام به تنهايي و با اشك ها بدرقه شد .

هیچ وقت در زنده گی ام محبت یک  پدر و یا مادر را احساس نكردم ۵ ساله بودم كه پدر و مادرم براي اينكه براي نگهداري از من در خانه وقت نداشتند من را به مكتب فرستادند روزهاي سختي بود....

دختر حساسي بودم و توقع داشتم تا بهترين نمره را بگيرم  درس ميخواندم وقتي ساعت ۱۲ ظهر ميشد همه اطفال كتاب هايشان را جمع كرده ميگفتند حالا مادرم غذاي خوبي تهيه كرده است برويم خانه ، اما من با چشمان پريشان به آن ها مينگريستم و فكر ميكردم و با خود ميگفتم : مادر من هيچ چيز تهيه نكرده من ميدانم او حتي شام هم به خانه نمي آيد اگر بيايد هم وقتي كه من خوابيدم بعد از چشمانم اشك جاري ميشد و با دستان كوچكم كتاب هايم را در بكس مانده راه خانه را در پيش ميگرفتم خانه اي كه بيشتر به يك دوزخ شبيه بود وقتي از سرك ميگذشتم اطفال را ميديدم كه دست به دست والدينشان به خانه ميرفتند در دلم ميگفتم چقدر خوشبخت هستند...

وقتي به خانه ميرفتم يك تكه نان خشك را به دستم گرفته در حالي كه گريه ميكردم مي خوردم و بعد كارخانگي ام را كرده ميخوابيدم ........

مادرم زن خوبی نیود ، وقتي عصباني ميشد و يا با پدرم دعوا ميكرد من را ميزد حتي وقتي برايش ميگفتم كه گرسنه هستم دروازه را ميبست و براي ساعت ها زنداني ام ميكرد و خودش از خانه ميرفت و ميگفت تا من برميگردم همه كارها را كرده باشي احساس ضعف و ناتواني ميكردم از پنجره ميديدم دخترك هاي هم سن و سالم را كه بسكويت مي خوردند ميخنديدند و افسرده ميشدم  و روي تخت دراز ميكشيدم و گريه ميكردم .....

 تازه پا به جواني گذاشته بودم كه به جرم اينكه چهره جذاب و يا مقبول داشتم مرتب مرا محكوم ميكرد و من را لت و كوب مینمود وميگفت كه در خانه باشم و هميشه ميگفت كه شرم است دخترم از من كرده مقبول معلوم شود .

برايم  كالا نميخريد و ميگفت كه من بايد هميشه سياه بپوشم تا مقبول معلوم نشوم براي خواهر كلانم ميگفت كه فشن كن كالاي مقبول بپوش تا از او بهتر معلوم شوي هر چيز كه ضرورت داشته باشي من برايت مي خرم او بايد سياه بپوشد هر قدر هم كه مقبول باشد در كالاي كهنه و سياه كسي به او نگاه نميكند حالا زمانه اين طور شده و باز با صداي بلند ميخنديدند .....

حتي نميتوانستم در مقابل او موهايم را شانه كنم و يا در آينه نگاه كنم اگر ميديد كه در مقابل آينه ايستاده ام  و يا موهايم را شانه ميكنم من را ميزد و توهين ميكرد ، ديري نگذشت كه اقوام و دوستان نزديك او شروع به آمدن و خواستگاري كردند  وقتي آنها ميگفتند كه دختر دومي ات جذاب و يا مقبول است ما به خواستگاري او آمده ايم او پاسخ رد ميداد  و من را لت و كوب ميكرد و ميگفت صد بار برايت گفتم كه لباس خوب نپوش مصيبت جور ميكني براي من  و به آنها ميگفت كه دختر من نامزاد دار است يا ميگفت كه من دختر كلانم را عروسي ميكنم .

خواهرم با يكي از همين خواستگارهايم با شان و شوكت ازدواج كرد و من از شدت سرما و كار زياد بيمار شدم ، روزها درد احساس ميكردم و گريه ميكردم و مادرم صرف به من نگاه ميكرد گاهي هم به تندي ميگفت بلند شو كار كن آيا مرده اي!!!! من پول براي تداوي تو ندارم تو فهميدي!!!

حالا هم اين همه  ادامه دارد و من تصميم دارم تا خود كشي كنم اگر كسي فرياد من را ميشنود و يا ميخواهد به من كمك كند ميتواند از طريق این ايميل با من در تماس شود... 

                                                              افسانه

This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it

۲۴ ساعت :

خواهر گرامی افسانه جان ،  نامه ات را مکمل نشر کردم  و آنرا به دقت خواندم و واقعآ متاثر شدم  اگر چنین باشد . باید بگویم که تو نامخدا جوان بیست ساله ، با سواد  و روشنفکر هستی و میتوانید خوب را از بد تشخیص دهید . خود کشی کار احمقانه وعمل زشت و نا شایسته  بوده واست و خداوند هم کسانیکه دست به چنین عملی میزنند نمیبخشد . لطفآ با پدر و مادرت صحبت کن وببین مشکل تو با آنها چیست ؟ هیچ پدر و مادری بدی فرزندانشان  را نمیخواهند . من امیدوار م که همه چیز خوب خواهد شد همچنان از خواننده گان عزیز سایت ۲۴ ساعت و هموطنان گرامی در داخل و خارج کشور تقاضا مینمایم که با تو در تماس شده و در مورد مشکلت  صحبت کنند و مشوره های مفید برایت بدهند ، خداوند مهربان است وهمه چیز به میل تو خواهد شد. به امید خوشی های زیاد.

 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer