.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
پَرودی سازیهای حضرت خلیفه

نگاهی به کتاب  تازۀ رهنورد زریا ب

نوشتۀ جلال نورانی

پَرودی سازیهای حضرت خلیفه

پَرودی ها ونا پَرودی ها

بخش  دوم

تاریخ نشر یکشنبه ۲۷ سنبله ۱۳۹۰ - ۱۸ سپتامبر۲۰۱۱

خلیفه ره نورد ! اخلاق املا یی بچه ها را خراب مکن

جلال نورانی
جلال نورانی
رهنورد زریاب درکتاب « . . .  و شیخ  قدس الله  سره  گفت »  بیست و دو حکایت یا  داستانواره ها را گرد  آورده است که همه از زبان شیخ  ،  حکایت  یا روایت می شوند  . زبان روایت ها ،  زبان قرون  گذشته است. دری زبانان امروزی  در  افغانستان  ، ایران وتا جیکستان  دیگر نمی گویند کردندی ، گفتندی ، بیامدی و برفتی  . کلمه  « همی » نیز از کاربرد امروزی بیرون  شده است و« را »  ی ربط را که در گذشته گاهی فرو میگذا شتند ، امروز حتمی  به کار می برند . همین گونه امروز دیگر کسی  نمی گوید : «  رئیس به اتاق  وزیر درآمد ووزیر را  نمازبرد »بلکه می گویند  به وزیر تعظیم کرد .

    در زبانهای دیگر نیز چنین است . یعنی زبان امروزی  شان  با زبان چند قرن پیش  فرق دارد . نثر شکسپیر را در انگلستان  فقط استادان و دا نشجویان ادبیات  انگلیسی می دا نند  و اگر کسی به  شیوۀ شکسپیر درکو چه وبازار لندن  سخن گوید ، دیگران  با حیرت  به او می نگرند .

     دری  زبانان  با سواد  اگرگلستان وبوستان وتاریخ  بیهقی ، قابوسنامه و . . . را میخوا نند، هدف  شان  فرا گرفتن آ موختنی های فرا وانی است که در این گنجینۀ عظیم الشان  ادبیات  کلاسیک دری انباشته است. اما اگر این آ موخته ها  از بزرگان پیشین را ما در کوچه و بازار  به همان شیوه  وهمان واژه  ها به خورد مردم بدهیم ، چنان به سوی ما  خواهند  دید که ، « نگه کردن  عاقل اندر سفیه » . طنزپرداز بسیار پر استعداد افغان ، احسان  الله  سلام  در یکی از طنز هایش نشان می دهد که یک معلم  فقیر ادبیات  بعداز وقت رسمی مجبور شده است ترکاری فروشی کند. در این  طنز اونشان می دهد که حتی ادبیات نوشتاری امروزی  ما نیزدر گفتگو های  روز مره ثقلت می کند  .

     « سلام  کاکا ، تر کاری چند اس ؟ ارزان  بته که  بخریم .

     ــ  همشهری گرانقدر !   هرا سان مباش . من از شما آن قدر  مفاد  می ستانم که برمن  روا باشد

     ــ  چه غُم غُم داری کاکا؟ تول کو، نی ؟

     ــ  خریدار گرانمایه  ! ازکدام نوع سبزی برای تان دسته بندی کنم  ؟

     ــ  سودا می تی یا همراه جن ها  گپ می زنی ؟ گفتم یک دانه  ملی سفید ، یک  دسته نوش پیاز ،نیم خورد سیر .

     ــ  بلی خریدار ورجاوند و هم  دیار و فاکیش ! نوش پیاز بخورید  تا از گزند مکروب  ها  در امان باشید . ترب آ گنده از ویتامین هاست. سیر فشارخون تان را نظم می بخشد . به گفتۀ شاعر  : 

ترب وپیاز وسیربه ترتیب لف ونشر

دل را  ومعده را وجگر را مقوی است

   ــ  کا کا سربه خود گفته  میری. نفامیدم ، ترکاری فروش هستی یا دبیات فروش ؟

   ــ  درست می فرما یی  شهر وند  نازک خیال ومنتقد فرزانه  !

   صبحگا هان ادبیات می فروشم ، شامگاهان  ترکاری » (۷)

     همان  گونه  که گفتم  رهنورد  زریا ب  در تمام  داستان  ها شیوه  نگارش قرون گذشته را به کار بسته است و این  یکی از شیوه های پَرودی سازی   ( یکی از اشکال طنز) است وتصور من  این  بود  که ما نند   « هذیان های دورغربت» رهنورد ، قصد طنز پردازی دارد .  یعنی میخواهد  قضا یای امروزی را  با بیان  دیروزی مطرح  کند و با این  تباین میان قضیۀ نو وبیان کهنه  قصد ظرافت آفرینی دارد . اما متوجه شدم که بسیاری از قصه ها  اصلاً  نه طنز هستند ونه حاوی کدام انتقاد  اجتماعی و یا مسایل امروزی. به گونۀ مثال در نخستین  داستان  ــ  «  سخن های هندو » مسئله ریاضت کشیدن مطرح  است و ازدنیا  بریدن  و اما  درقصۀ دوم زنی بیوه، که ازفرط ناداری به جنون مبتلا می شود ،مایۀ کاملاً تراژیک دارد و شیخ قصه گوی هم در پایان  قصه  سه  شبانه روز پیهم می گرید.

     دا ستان سوم  کتاب عنوان جالبی دارد «  چشم دل »  بیتی از ها تف اصفهانی را که رهنورد  در پیشانی قصه گذاشته است به  مضمون  قصه خوب  می خواند :

چشم دل با زکن کـه جان بینی

آن چه نادیدنی است ،آن بینی

   در این قصه ، قهرمان  داستان  که  پسرکی است صورت گر (  نقاش ) ، سیمای امیر سر زمین را به شکل دیوی هول انگیز با شاخها رسم می کند که از چشمانش شراره ها می جهند . او صورت  وزیر اعظم را  به شکل اژ دها یی  می کشد  که  چنگال ها  دارد .

      پسرک صورت حاکم شرع را  به شکل خوکی می کشد که درمیان منجلا بی نفرت انگیز و پر ازخون وچیزهای گندیده  می لولد وبدنبال خوراک در تلاش است .

    دراین  داستان ، رهنورد  به شگرد دیگری از طنز نزدیک شده است که در مغرب زمین  آ نرا    « گروتسک»Gro tesque   می نامند . گروتسک از  لغت ایتالیا یی Gro tta  ساخته شده است که  مغاک یا مغاره معنا می دهد .

  گروتسک طنز هایی را گویند که در آن خنده نا کی  ، با وحشت و ترس ، و یا نفرت و تهوع آمیخته  شده  باشد . خیالپردازی وحیرت  انگیزی مبالغه آ میز  در آن به کمال باشد . این شکل از طنز ، در ادبیات ما بسیار نا در و ناشناخته است. برای  شنا ساندن  این شکلی از  طنز ــ « گرو تسک » من  کتاب  تحقیقی  مستقلی نوشته ام که انتشارات  میوند آنرا زیر  چا پ گرفته است .

      در داستان  چهارم  ، شیخنای رهنورد شماری  از بدیهیات را قطار کرده است .

گربه گوشت را دوست می دارد

گوشت گربه رادوست نمی دارد

     گربه را خوش آید که گنجشکان نزدیکش  باشند

   گنجشککان  را هیچ خوش نیاید که گربه نزدیک آنان  باشد  و سر انجام

     نفت خوران  جهان را ، بوی نفت ،  به وجد وطرب اندازد .

     نفت از بوی نا خوش نفت خوران ، جو شد و به خشم اندر شود .

     معلوم نیست از قطار کردن  این  بدیهیات شیخنای رهنورد  چه مقصودی دارد ؟ فقط  می توان  در مورد  شیخ  قصه گوی ، در این روایت ، همینقدر گفت وبس  :

ازکرامات شیخ ما اینســـــــــــت

قند را خورد وگفت شیرین است

   در قصۀ  « آ دمی و سگ »  ، سگی با یک آ دمی  جامه عوض می کند  ، اما  سر انجام  سگ از آدم شدن  پشیمان می  شود و آ دم  که سگ شده است ،  از سگ شدنش بسی  خشنود است و راضی . پیام  این  قصه هم  با مقولۀ «  انسان اشرف مخلوقات  است »  در تضا د  قرار دارد و هم  به  نقل  قولی از مولانا « چون گرسنه می شوی ، سگ میشوی ! » که  رهنورد  آنرا در پیشانی قصه قرار داده است .

     در داستان  « راز ورمز سخن » شیخنای رهنورد قصد شوخی با بچه  ها را دارد و با ساختن  یک معما از طریق سرچپه سازی  کلما ت یک شعر ، می خواهد  خوان بر نامۀ « آ زمایش هوش » را بگستراند.  دا ستانک مذ کور که در آن تیز هوشی جوانکی ستایش  شده ، دیگر کدام پیامی ندارد .

     شیخ  قصه گوی  رهنورد در « حکایت بینی ها » درکسوت نمک پاش  زخم های کهن  دهن باز می کند  و می خواهد  بگوید که در  زمان امیر ما ضی ( ظا هر شاه ) هزاره ها و شیعیان  را در وزارت خارجه را ه  نبود و آنان نمی توانستند  دیپلومات  شوند  و مامور  وزارت خارجه شدن  مختص  بود  به  یک قوم  خاص . اینکه  بر قوم  نجیب ،  زحمتکش، با ابتکار ، پر استعداد و صبور هزاره  طی  چندین دهه  در کشور ما  چه ستم  ها یی روا داشته  شده ،  چه کسی  آ گاهی ندارد ؟ بزرگترین  تاریخ  نویسان کشور ما ، علامه حبیبی ، شاد روانان  غباروفرهنگ ودیگران از این مظالم در حق  هزاره های مظلوم ، اما وطنپرست  ودلیر بسیار یاد  کرده اند . اما  معلوم  نیست چرا دفعتا ً شیخ  قدس الله  وسرۀ آ قای رهنورد چنان کو ته بین  می شود که  با نامگذاری تحقیر آ میز  هزاره ها  به صورت « پخچ بینی » ، ادعا می کند که  فقط هزاره ها حق نداشتند ، 

مامور وزارت خارجه شوند . به آن شیخ  باید گفت که : نه ، جانم  هربینی بلندی را نیز  درآن « دژ افسانه وی » راه نبود  .

       برای خاطر جمعی شیخنا یک  قصۀ واقعی را نقل می کنم  : «  در سال  ۱۳۵۱  زما نیکه  از فاکولته حقوق و علوم سیاسی پوهنتون کابل  فارغ شدیم ، ما  کابلی  بچه  ها  ، وهمصنفان  قندهاری ، مزاری ، هراتی ، پکتیا یی ولوگری ما ، حتی  به  پنجصد متری  وزارت  امور خارجه  هم  نزدیک نشدیم و همه رفتیم  دنبال کار به  وزارت هایی  مثل مالیه  ، اطلاعات و فرهنگ ، معارف وغیره ،  چه میدا نستیم که « ما  کجا ودست گل چیدن کجا »،  یکی از همصنفان ما که محمد ظاهر جلالی نام داشت  واز قوم محمد  زا یی بود ، جوان بلند قد ، آراسته ، خوش سیما و نظیف بود  و بدرجۀ بسیار بالا ازفاکولته حقوق وعلوم سیاسی همراه ما فارغ شده بود، به وزارت خارجه مراجعه کرد. اتفا قاً اینجوان آ راسته ، بسیارلایق و     محمد زا یی، خویشاوندی هم  در آن  وزارت داشت . در همان  روز اول مراجعه به وزارت  خارجه، همان  خویشاوندش  به اوگفت : « بچۀ بیوه  ، آ مدی که مامور وزارت خارجه شوی، پدرت بندی سیاسی بود ، تو کارمند شدن در وزارت خانه را به خواب هم  نخواهی دید ، برو دنبال کارت » ، و آن  جوان رفت و مامور وزارت  مالیه شد. درهمان وقت، درهمان دورۀ سلطنت امیر ما ضی ( ظا هر شاه ) از قوم شریف  هزاره  در کابینه وزیر هم داشتیم. دست  شیخنای رهنورد  را  گرفته می برم به رژیم ظفر نمون  بعد از انقلاب  شکوهمند  و شکست  نا پذیر هفتم ثور ۱۳۵۷ که رهنورد  زریاب را به کرسی « ریاست  عمومی هنر » نشاند و به ریاست  روز نامۀ کابل تایمز وبه کرسی  ریاست  انجمن نویسنده گان و شعرای افغانستان  . آ یا در آن رژیم ظفرنمون که  یک هزاره تبار بسیار دانشمند و مدبر، یک شخصیت ممتاز وعالیجناب چون سلطانعلی کشتمند  ده سال تمام بر کرسی  صدارت تکیه زد والحق و انصاف که بسیارمدیرانه و مدبرانه کارکرد و برای این وطن  زحمت  فراوان کشید، آیا با زهم  وزارت خارجه  وسفیر شدن و دپلمات شدن را معیار هایی نبود ؟  در آن رژیم که دیگر معیار بینی  پخچی و بینی بلندی مطرح  نبود ، چرا تو رهنورد عزیز و من مسکین  سفیر نشدیم  و وزیر نشدیم  ؟ برای اینکه این پُست ها برای  « از ما بهتران » بود . اگر شیخنای ( زبا نم لال ــ قدس الله  سره اش یادم  رفت  ) رهنورد ، بصیرت کافی میداشت و قصد طنز پردازی می داشت ، گذشته  را صلوات می گفت  ، یک لست سفیران  ودپلماتان امروزی شاغل خدمت  در کشور هــــای متحـــــا به را از وزارت خــــارجه  بدســــت  می آورد ، دستـــــــارخود را  قاضی می کرد ، بادانه های تسبیح  می شمرد که کدام  دیپلماتان و کدام سفیران ( نه از کدام  قوم ) دُر دانه های کدام  یک از « ما بهتران » امروزی هستند ، درجه تحصیل و سوابق کار ،  شایستگی ، کارا یی وکار فهمی  شان چقدر است. از میان  ایشان از  چند تن آ دم  تصادفی و شایسته  معذرت میخوا هم  .

 

     بنابر آن  :

      برا دران  وخوا هران نا زنین هزارۀ ما در وضع موجود و شرایط امروزی  جا یگاه خود را یافته اند،   آ نان به پیش خواهند  رفت و طنز گونۀ « حکایت  بینی ها  » از خامۀ رهنورد چون رو به گذشته دارد و نه  آ ینده ،  چندان اثر وارزشی ندارد .

      نوشتۀ هشتم  رهنورد دراین کتاب  زیر عنوان  « دلقکان  » طنزی  است زیبا که با استفاده از شگرد Low Burlesque  نگاشته شده . واقعاً گاهی  دلقکان  ما را تنبیه می کنند و به هوش می آورند .

     دا ستان نهم کتاب  زیر عنوان « گریه  در خواب » طنز نیست ، بل غمنامه ایست تگان دهنده که از سوی نویسندۀ توانا، رهنورد زریاب ، زیبا  نگارش یافته است .

     داستان  نهم  « پرسش شبان» طنز تلخی است ، فلسفی که رهنورد عزیز  آنرا زیبا  نوشته . این داستان  بسیار کو تاه بردل می نشیند  ، آ دم را به تفکر وا میدارد . واقعاً گپ هایی هستند ،  به ظاهر بسیارساده ، اما عمقی دارند  در ژرفای تفکرات ما، اگر بیا ندیشیم  .

     داستان  دهم  رهنورد  ازنوع  همان  وامگیری قصه های گذشتگان  است که آن را پاستچ مینامند و این نوع  تقلید  را در همین نوشته من توضیح کرده ام. از این حکایت می توان  چیز هایی آ مو خت .

     دا ستان  یازدهم  ـ  « مورچه  خانه  » از نوع  حکایاتی  است که در مغرب زمین  آنرا «  فابل » گویند وروسی زبانان آ نرا « باسن » می نامند. قصه هایی  به زبان سانسکریت  را برزویۀ طبیب  به پهلوی  برگردانید درعهد  نوشیروان، از  پهلوی به عربی رفت و دو باره از عربی به زبان دری بر گردان  شد. احتمالاً از همان متن  عربی  به یو نانی و سایر زبانهای اروپا یی در تمام  آن  قاره هم  پخش شد . تولستوی به این قصه  ها علاقه داشت و برای دهقان بچه های  روس  این قصه  هارا پخش می کرد ، اما  کریلوف نخستین روسی بود که به فابل هاتوجه کرد ، همین گونه درایدن وله فونتن هم درترویج  این  قصه  هاهمت گماشته بودند . قصۀ « مورچه خانه  » در کتاب  رهنورد ، معلوم نیست که قصه کهنی است که او باز آفرینی کرده و یا  خودش مبدع آن  است ، بهر  حال  هیچ فابلی خالی از نکات  سود مند و آ موزنده نیست واین قصه  در کتاب  رهنورد درسهایی از سیاست  را در بر دارد .

     یکی از داستانهای بسیار خوب این  کتاب رهنورد، عنوان « شهر یار وشاعر» را بر پیشا نی دارد . من این داستان را یک طنز موفق میدانم  ،  هر چند  در این طنز نباید  زیاد در جستجوی  ظرافت و خنده بر انگیزی بود .

     داستانچۀ « توانگر وگدا » حاوی  گپ نوی نیست. دو نصیحت ، یکی  برتوانکر و دیگری بر گدا  را  رهنورد  بر پایه  دو بیت  استوار کرده و راهش  را گرفته و رفته  ، با این هم این داستانواره  خالی از مفیدیت نیست .

      در داستان  گونۀ « مهمانی خدا»، میان  فقر ورفاه ، رهنورد زریاب مقایسه ای را در برابر ما قرار میدهد . دراین طنز تلخ رهنورد  پای دین را بسیار استادانه به میان کشیده است. داستانیست تفکر برانگیز وزیبا .

       در داستان  « قمار باز» رهنورد  نشان می دهد که شوق وذوق فردی  به عملی ، بسیار باقوت می باشد و هر که سری دارد وشوقی و برای پوره  کردن  ذوق ،  به  چیزی  دیگر دل ننهد ، الا به همان ذوقی که دارد .

     در داستان  « بازار دانش ودانش بازار » ستون  فقرات نوشته اش را از قصه یی گرفته که منسوب به عبید  زا کانی است . رفتن  به سرای  امیر  با رسالۀ علمی ودیدن اینکه ، دلقکان ومسخره  گان بدرون می  روند ، اما در با نان عالم را ریشخند  می کنند و از در میرا نند  . اما  رهنورد  به این داستان وام گرفته، چر خشی  میدهد  وعالم  را ، برسر ادامۀ راه دانش پژوهی استوار نگه میدارد .

     داستان « ژا له والماس » عجب درونمایۀ دراما تیک دارد  . معلوم نیست که این قصه ، فلکلوری  از مردم  بدخشان است و یا  رهنورد آنرا از کسی  شنیده است. بهر حال داستانی است  عجیب. اگر این قصه ،  به  خصوص اصل طرح  آن یعنی Plote  از خود رهنورد باشد ، به نظر من رهنورد  این طرح  زیبا را بسیار دست کم گرفته . او باید  این  قصه  را  با ز نویسی کند واندکی کلانتر بسازد . به  چنین تراژیدی های زیبا ، کمتر میتوان بر خورد ، به نظر من این قصه  چه فلکلوریک  باشد و چه ابداع خود رهنورد ، ارزش آنرا دارد که به زبانهای مغرب زمینی ها ترجمه شود .

      قصۀ « خواجه  پشیمان »  در این کتاب  بر گرفته  از قصه یی  است که هر کدام  صد  بار  آنرا با گونه های متفاوت شنیده ایم . حتی این قصه  را رهنورد  از دو قصۀ جدا گانه ، که یکی زیر قول  زدن  آدم مجبوراست درمقابل وعدۀ که با خداکرده بود، ودیگر قصه  آدمی که خواست نشان بدهد  بعداز مرگ هیچ چیزی را از مال ایندنیا با خود نبرده است ، ساخته  وبا  تلفیق هردو، حکایتی ساخته است . این قصه نه ابتکاری و ابداعی است ونه تازگی دارد ، اما طبعاً حاوی  درسی است وعبرتی  .

    قصۀ « مار افسا »  تدا عی قصه های دیگری از رهنورد است ، چون  مار های زیر درخت سنجد  وامثالهم و آن ترسب دلبستگی های معینی است که رهنورد  به  هندوان وهندوستان دارد . رهنورد در گلنار وآ ینه  هم آدم را به سوی هند  می کشاند .

       واما  رسیدم به  یک طنز  پرودی دیگر رهنورد  زیر عنوان « هیهات  . . .  هیهات  . . . هیهات  » .  دراین داستان  قهرمان داستان  ملا زا هد است ،  یک  قو ماندان جها دی .  دراین داستان  رهنورد تمام وکمال اصول طنز  پردازی را  در کسوت پرودی سازی رعایت کرده است .

     شاید  بتوان گفت که تمام کتاب روایت  شده از سوی شیح رهنورد یک طرف واین قصه  یکطرف . با این ملا زاهد دیروزکه « درمسجدی حجره یی داشت وازمُشا هره یی که ازشاگردان می گرفت  ، روز گارمی گذرانید » تا  آن ملا زاهدی که به را وی  می گو.ید : «   . . .   چون در این سر زمین  آن غا یله آغاز شد ، من هم فرصت  غنیمت  شمردم . کمر همت  بستم و جوانانی گرد  بیاوردم وخود ، قاید وامیر آنان گشتم وبه جهاد پیوستم . زرو نقدینه وجنگ افزار ، از سر زمین های دور ونزدیک از آن سوی  دریا ها، فراوان میرسیدند ، پس از آن هم ، زمین وباغ وکشتزار ، درهرگوشه یی قبضه بکردم به قهر ، و کسی را یارای مخالفت نبود . پس هر چه یافتم ، از برکت جهاد  یافتم  ! »

     و با ز ملا زا هد  می گوید : « جوانان بسیار بر خاک بیفتادند و شهید گشتند  در راه  دین . . .  چه  غیور وبی باک  بودند آن جوانان»

    و باز  ملا زاهد  به راوی می گوید : «  این که بینی ، همۀ  هستی  من  نیست . مرا با غ ها و کشتزار ها باشند در بیرون  شهر و نیز کاروانها باشند که به چین وهند وروم ومصر  می روند و غلامان و کارگزاران بسیار هم  در خدمت  دارم در شهر های دیگر . من ، آن ملا زاهدی نیستم که  حجره یی داشت  در آن  مسجد . حالیا مرا زور در بازو وزر در ترازو باشد .

    و راوی از ملا زا هد می پرسد : « ای امیر تو هم  چنان مجرد  باشی  یا . . . »

      ملا زا هد با قهقه یی می گوید  : « توچی گویی مرد  ؟  من  هم اکنون  چهار زن دارم  از روی شرع ، از بهر هر کدام ، کو شکی بسا  خته ام نیکو و به سامان و نیز ، چهار زن دیگر از این  پیش طــــــلا ق گفته ام .

     این طنز رهنورد  را من درکنار  طنز  بسیارسترگ استاد واصف باختری ــ « بیان  نامۀ وارثان زمین » قرارمیدهم .

      آخرین قصۀ رهنورد  در این کتاب  زیر  عنوان « رقص گل های بنفش » نام  دارد که در آن  مرگ شیخ  قصه گوی خود را  با ز گو می کند که هوای  صو فیانه دارد و نه  چیز دیگر .

     نخستین کسی که بر کتاب « شیخ گفت » رهنورد نقد نوشت ، جوانی است به نام نظری پریانی . پریا نی ابتکاری به خرچ داده  وبا همان شیوۀ  نو شتاری کتاب ، « نثر قدیم » کتاب را نقد کرده است . پریانی قصه  های کتاب را به  سه درجه دسته  بندی کرده ،  عالی ، خوبتر  وخوب . والبته  پریا نی جوانیست نهایت با تهذیب و رهنورد دوست . جناب اسحق فایز هم  نقد گونه  یی براین کتاب نوشته  و جدا نویسی  کلمات  را از سوی رهنورد را « یک ابتکار » این استاد  فرزانه  خوانده  است.  من  نظر بسیار مختصرم را در باره   تک تک افسانه  های کتاب  قبلاً گفتم. اما  چند  ملاحظه دیگرم را نمی خواهم  نا گفته  بگذارم  .

    یک  :  من همیشه  کلمۀ « محرا ب » را که بخشی از مسجد است باهمین املای محراب دیده ام  . نمیدانم چرا  دوبار  در صفحات  ۱۷ و۱۸ کتاب  به شکل  « مهراب » آ مده است.

     دو  : از قصه اول  تا  آخرین ، رهنورد قصد داشته است، شیوه  نگارش را یکدست نگه دارد و به همان شیوه پیشینیان بنگارد، اما به نظرمیرسد که در بعضی جا ها رهنورد فراموش کرده که « استایل » نگهدارد . مثلا ً در داستان « بازی نو »  که قصه  با کلمات « همی گفت » ، همی گشتند » شروع  شده  ،  در وسط  داستان دفعتاً  نثر رهنورد امروزی می شود: « ما در باز هم  ، پاسخی نداد. درنگ کرد و درنگ کرد. یک بار ، آ هی کشید و گفت : این  بازی دیگر به  پا یان رسیده است . باز هم  ،  کمی درنگ کرد و سپس گفت : فردا بازی دیگری شروع  می کنیم . یک بازی خوب شروع می کنیم . حا لا شما  بخوا بید . . .  بخوابید »

      سه :  بزرگترین ناهنجاری کتاب رهنمورد ، جدا  نویسی کلماتی  است که تمامی  فارسی  زبانان صورت پیوستۀ آ ن را قبول  دارند ،  ما نند کلمات : بهتر (  به تر ) ، جا یگاه ( جای گاه )  پیا مبر ( پیام  بر ) ، دانشمند ( دانش مند ) ،  قلمرو ( قلم  رو ) ، خوبروی ( خوب روی ) ،  جانور ( جان  ور ) ، خوشنود (  خوش نود  ) ، رهسپار ( ره سپار ) ،  دلشاد ( دل  شاد ) ، کامگار ( کام گار ) و . . .

     من  مطمئن هستم که رهنورد به این جدا نویسی از تۀ دل معتقد نیست وصرفاً  با  این  کلمات مظلوم به قول خودش « مسخره گی » کرده  ،  زیرا  درهمین  کتاب خودش که در آن چهار بار  نامش  آ مده ،   آ نرا به شکل « رهنورد »  نوشته است ، نه « ره نورد »  و در عمرم  هرگز  ندیده ام  که در جا یی  ، خود  رهنورد  و یا  دیگران ، « رهنورد » را دوپاره کرده باشند. همان گونه که رهپو و رهگذر و رهیاب  هرگز نام های شان را به شکل ـــ «  ره  پو ) ، ( ره گذر ) و ( ره یاب ) ننوشته اند . خدا کند  جوا نانی که رهنورد  را دوست  دارند ، و اورا  تقلید  می کنند  ، این شوخی خلیفه رهنورد را جدی نگیرند و اخلاق  املا یی خود را خراب نکنند ،  آ قای کا ظم کا ظمی بسیار جدی و عالمانه این گونه جدا نویسی را مردود  دانسته است و خدا کند رهنورد مقالۀ اورا  خوانده باشد . این جدا نویسی  نا هنجار ، در خوانش  بسیار مشکل  آ فرین خواهد  بود . به گونۀ  مثال اگر بنویسیم : « در سفر  لندن ، برا درم مرا همراهی نمود »،  در این جمله  هیچ ابها می نخواهد بود . اما اگر بنویسیم : « در سفر لندن ، برادرم  مرا هم راهی نمود. »  خوا ننده  شاید این طور درک کند که  « درسفرلندن علاوه بر کسان دیگر ، برا درم  مرا هم  فرستاده بود »

      رهنورد  عزیز ! وقتی که  مردم ، که صاحب این  زبان  هستند  ، از کلمات  « آ تش » و « گرفتن »  برای آلتی که مورد  نیاز شان است ،  کلمۀ « آتشگیر» را می سازند ، شکل هندسی نوشتاری  این کلمه را  ،  اگر با  سواد هستند  ، به  شکل  « آ تشگیر » به خاطر می سپرند و اگربیسواد هستند ، شکل فزیکی  آ تشگیر را که  آلتی است فلزی ،  به  خاطر می سپارند  ، آنان  وقتی که می خوانند : « آتشگیر » نه کاری با  آ تش دارند و  نه  با گرفتن . که  یکی آن اسم است و دیگری  فعل ، وزمانیکه می شنوند  : « برو آ تشگیر را بیاور» باز هم نه کاری با آ تش دارند  و نه با فعل « گرفتن » ، میروند  و یک  آ لت فلزی را  می آورند  و در برابرت  می گذارند  .

  رهنورد ا  !

   اگر این  شوخی ( مسخره  گی )  را  پس نگیری ، می ترسم  که  مریدانت  ( جوانان  نو خاسته )  خدای نخواسته  ، زبانم  لال ، خلیفۀ شان جناب  شیخ محمد  اعظم رهنورد  زریا ب را نیز چند  تکـــــــــــه کرده و

بنویسند : « استاد  ره نورد     زر  یا ب   »   که از آن فقط  این حاصل  خواهد  شد : « ره  برو و زر پیدا  کن  » ، نه  آن  عزیزی  که « رهنورد  زریاب » است  و من  با جان و دلم  دوستش دارم .

     گذشته  از آن ، در قند پارسی ، که  به  بنگله رفت و با مولانا  به  روم رفت ، کلمۀ نازنینی داریم ـــ  « دلبر »

     این دلبر به گمانم  میلیارد  ها  بار از زبان  حافظ و سعدی و  صد ها  سخنور ، که چه میکنی ، از  زبان  میلیونها پیر و جوان  دری گوی  ،  پشتو زبان  ، اردو  زبان و ترکی  زبان وخدا میداند حتی در اند نیزیا ، جاری گردد . صورت نو شتاری این کلمۀ زیبا ـــ دلبر است . و مبادا تو رهنورد عزیز  ، « دلبران »  قدیمی و امروز پنت را دو تکه کنی و بنویسی  : « دل بر »

       این « دل بر » جدا نوشته  شده  هرگز زیبا یی « دلبرانت  » را  نخواهد  داشت  .

       پایان  سخن :

       جدا نویسی کلمات ترکیبی ، درجایی که نباید جدا  نوشته شوند، جوانان را گمراه می کند . اگرما       

« بیخبر»  را « بی خبر »  بنویسیم  شاید گناهی نباشد ، اما  نباید  آن فارسی دان  بزرگوار وملک الشعرای شهیر را بدین گونه بنویسیم  : « استاد عبدالحق بی تا ب»  که در طول هشتاد سال واندی هر گز ننوشت  :   « بی تا ب »

    ویک چیز دیگر :  یکی از هنر های مشرق  زمینی ما ، هنرخوشنویسی  و خطاطی است . من  مطمئن هستم که هنر مندان  خطا ط با نوشتن کلمات مهتر، بهتر ، رهروان ، دلگیرو دلبر به گونۀ مه تر ،   به تر ، ره روان  ،  دل گیر و دل بر ،  هر گز  صورت  زیبای هندسی کلمات را نازیبا  نخواهند  ساخت . اگر آ ینده گان به شیوه جدا  نویسی کلمات عادت  کنند ، هم  در خواندن متون  کهن در آرشیف ملی مشکل خواهند داشت وهم از زیبا یی خطاطی ها لذت نخواهند برد.

( پا یان ) 

 

رویکرد ها   :

۱ــ  حسن جوادی ، تاریخ طنز درادبیات  فارسی ، تهران ، انتشارات  کاروان ، ۱۳۸۴ ، ص  ۲۹۰  .

۲ــ  جمال میرصادقی ، میمنت میرصادقی ،  وا ژه  نامۀ هنر داستان نویسی ، فرهنگ تفصیلی  اصطلاح های ادبیات داستانی ، تهران  ، ۱۳۷۷  ص   ۲۷۱   .

۳ــ جریدۀ ترجمان  ، شماره ۲۹ ،  سال چهارم ، ص  ۳ .

4 -   Margaret . A. Rose .  Parody : ancient- modern and Post - modern  1993 . P.200

۵ـــ   رجوع کنید  به   « بیان  نامۀ وارثان زمین » اثر استاد واصف  باختری  .

6 - Edward Lucie -  Smith  The  Thames and Hudson Dictionary of Art

       Terms London  1984   p.141

۷ـــ  احسان الله سلام ، پو قانه  ملی ، ص   ۱۹۵    .

 

 

 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer