.
spacer
بیاد داشته باشید که ۲۴ ساعت مستقل بوده ، مربوط هیچ گروه  و سازمان سیاسی در داخل و خارج کشور نمیباشد.

 

 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
قسمت ششم حماسۀ عشق
Image
 
قسمت ششم
 
شنبه ۲۷ قوس ۱۳۸۹ - ۱۲ محرم ۱۴۳۲- ۱۸ دسامبر۲۰۱۰  
 
Image 
 

بعد ناگهان فریادی دیگری از سوی خیمه ها برخواست:

عمو جان آب!

عباس علمدار و محافظ خیمه گاه حسین است. حسین به این برادر رشیدش که به دلیل زیبایی، شهامت و شجاعتاش قمر بنی هاشم خوانده میشود و در روایات آمده که زمانی که پشت اسپ می نشست پاهایش به زمین کشیده میشد، اجازه نداده است که از کنار خیمه گاه اهل پیمبر دور شده و به میدان جنگ برود.

حسین، عباس، علی اکبر، زینب و بقیه یاران حسین میدانند که در پس این تشنگی و بی آبی زودگذر  چه سعادتی نهفته است و بنابرین نامی از آب بر زبان نمیآورند.

اما طفلان کم سن و سال چه؟

رقیه دختر چهار ساله حسین و نور چشم عمویش عباس چه؟

و هم رقیه است که صدا میزند:

- عموجان آب!

عباس دیگر طاقت نمیآورد. در حالیکه علم را بدست دارد بسوی رود فرات حمله میآورد. قلب سپاه خصم را میشگافد و خودش را تا نهر فرات میرساند.

خودش هم تشنه است. دو سه روز است که آبی ننوشیده است.

مشک را پر میکند. دست و رویش را شسته و بعد کف آبی برمیدارد تا نوشیده و رمق تازهای بگیرد.

در اینجاست که عشق نهیب میزند:

- حسین مولا و امام زمان‌ات با لب تشنه در میدان ایستاده است، ننگ است که این آب را به لب بزنی.

و در این جا عباس کاری کرد که تنها فاتحین میدان عشق و جان باختگان راه حماسه عشق میکنند.

آب را در حالیکه هیچ گونه معذوریت اخلاقی و وجدانی نداشت به لب نزده و دوباره به دریا انداخت و تا ابد رود فرات را شرمنده خودش ساخت. تشنه‌کام و لب خشک از دریا بیرون برآمد.

خوشحال بود که به اطفال برادرش، به رقیه و به علی اصغر تشنه کام آب برساند.

اما آب رسانیدن به خیمه‌گاه همان و فکر حسین از جانب تشنگی اطفال و زنان راحت شدن و روحیه تازه گرفتن همان و به همین دلیل بود که لشکریان اهریمن با تمام قوا به سوی عباس تاختند.

اما عباس نسخه ثانی حیدر بود. شمشیرش رنگ و بوی ذوالفقار بود و نمی‌شد روبرو با او جنگید. پس بشکل دسته جمعی و از چهار طرف به محاصره‌اش پرداخته و شروع به تیرباران کردند.

عباس زخم تیرها و نیزه‌ها را بجان خریده و خم به ابرو نیاورد. مشک و علم را در دستان‌‌اش می‌فشرد. فاصله زیادی با خیمه‌ها نداشت. به قوت بازو و همت خودش اطمینان داشت و مطمین بود که می‌تواند هزار زخم نیزه و تیر را تحمل کرده و  آب را به خیمه‌گاه رسانیده و طفلان خردسال امام زمان و مولایش حسین را سیراب بسازد.

اما یک تیر!

یک تیر شوم!

این تیر آمد و مشک آب را درید.

واویلا و وامصیبتا.

این تیر قامت عباس را درهم شکست.

تیری که شاید اگر بر قلب عباس می نشست برایش خوشتر  می‌بود تا این که مشک آب طفلان حسین را بدرد.

حالا دیگر عباس چگونه می توانست به خیمه گاه برگردد؟

 چگونه می‌توانست به چشمان رقیه و دیگر طفلان حسین نگاه کند؟

بغض ناشکستنی گلویش را می‌فشرد.

دسته خفاشان و ناکسان از همین حیرت و دل شکستگتی عباس استفاده کرده و یکی از شقی ترین آنان از پشت سر با یک عمود آهنین به فرقش کوبید.

غم مشک دریده و غم تشنگی طفلان حسین دیگر قوه ایستادگی و مقاومت را از عباس گرفته بود.

تیر باران همچنان ادامه داشت و ضربه های شمشیر و نیزه یکی پی دیگری به وجود نازنین عباس فرود می‌‌آمد اما هنوز علم در دست‌اش بود.

حلقه دشمنان لحظه به لحظه تنگ تر می‌شد و بلاخره شمشیر یکی از شقی ترین آنان بر دست راست عباس نشست و آنرا قطع کرد. عباس علم را بدست چپ گرفت. دست چپ‌اش را هم قطع کردند علم را به دندان گرفت و ...

آدم چگونه قلبی داشته باشد که بتواند مظالمی را که یزیدیان و یزیدیت بر آل پیامبر در روز عاشورا روا داشتند، بر زبان بیاورد و خون نگرید؟

چگونه آدم می‌تواند شهادت عباس را پیش چشم خود مجسم کرده و قلب‌اش از کار باز نیافتد؟

شاید مقدر بر این رفته بود که عباس زودتر از مولایش حسین قدم به سرزمین عشق و حماسه بگذارد.

عباس دیگر توانی در بدن ندارد. صورت و جلو چشمانش را خون سرخ سرش فرا گرفته است و ...

عباس از اسب به زمین می‌افتد و علم حسین سرنگون می شود.

خورشید اشک خون می‌بارد و در دو عالم شور و ولوله می‌افتد.

فدای جوانمردی، وفا و شهامت‌ات شوم عباس جان.

می‌دانم که آدمی وقتی از جای بلندی به زمین می‌افتد بطوری غریزی دستانش را سپر

بدنش می‌سازد تا از رسیدن آسیب به بدنش جلوگیری کند اما تو که دست نداری.

عباس از اسپ به زمین می‌افتد و تیرها بیشتر به بدن عباس فرو می‌روند.

دشمن کینه توز صدها نیزه و شمشیر دیگر به بدن، سر و صورت و چشمان عباس فرود

می‌آورند و او را به حال خود وا می‌گذارند.

در این حالت عباس که در تمام زندگی‌اش حسین را مولا و سرور خود صدا می‌زند با شگفتی تمام، تمام قوایش را جمع کرده و فریاد می‌زند:

- حسین جان برادرم. مرا دریاب. 

حسین سراسیمه خودش را به بالین عباس می‌رساند. عباس فکر می کند یکی از سپاهیان دشمن است تا آمده سر مطهرش را از بدن جدا نماید.

با تضرع می‌گوید چند لحظه به او امان بدهد تا برای بار آخر حسین برادرش را ملاقات کند.

حسین سر عباس را به زانوی خودش گرفته و خون صورت و جلو چشمانش را پاک کرد.

- عباس جانم. جانم به فدایت. کمرم شکست. عباس جان تو که همیشه مرا سید و سرور می‌خواندی، چه شد که این بار برادرم خواندی؟

و عباس در حالیکه اشک و خون صورتش با هم مخلوط شده است جواب می‌دهد:

- مولا جان من به آروزیم رسیدم. من حالا دیگر مادری چون زهرا دارم. زهرا مرا پسر خوانده است پس حق دارم که برادر صدایت بزنم. من به عشق رسیده ام اما لطفا سرم را به زمین بگذار. نمی‌دانم زمانی که تو به زمین می‌افتی سرت را به دامن خواهد گرفت.

علم دار کربلا و سقای دشت کربلا شهید می‌شود و مرگ او قامت حسین را خم می‌‌کند. حسین در مرگ عباس می‌گرید و همراه با او زمین و زمان ناله سر می‌دهند.

می‌گویند آنقدر بر بدن عباس نیزه و شمشیر و تیر فرود آمده بود که حسین قادر نشد او را از محلی که بروی زمین افتاده بود تکان داده و به نزدیک دیگر شهدای کربلا ببرد.

مقدر بر این رفته بود که عباس دورتر از دیگر شهدا سر در پای عشق بگذارد تا مقام و عظمت او واضح و آشکار باشد.

خدا به عوض دو دست بریده عباس در بهشت به او دو بال عطا می‌کند و به او مقامی عطا می‌کند که موجب رشک تمام شهدا می‌گردد.

حسین ساربان قافله عشق دیگر تنها مانده است.

هیچ یار و یاوری ندارد. علم دارش عباس که مایه قوت قلب او و اهل خیمه ها بود در خاک و خون افتاده است.

حالا دیگر نوبت حسین است.

در حالیکه همچنان فریاد می‌زند:

(و لا حول والله قوة اله بالله علی و العظیم)

(هیهات من الذلة )

(به خدا قسم که دست ذلت به شما نداده و نه همانند برده‌ها زیر بار ظلم و جور نخواهم رفت. ای قوم اگر دین ندارید لااقل آزاده زندگی کنید.)

اهل خیمه گاه می‌داند خبر شهادت عباس و تنها ماندن حسین را می‌شوند و صدای ناله و شیون شان بلند می‌گردد.

حسین (ع) به سوی خیمه گاه آمده و یکایک اهل فامیل و فرزندان‌اش را در آغوش کشیده و آنها را به صبر و شکیبایی دعوت کرد.

از خواهرش زینب می‌خواهد تا فرزند شش ماهه‌اش علی اصغر را بیاورد تا او را برای آخر ببیند.

حضرت زینب (س) علی اصغر را آورده و به آغوش پدر می‌دهد.

علی اصغر آرام و قرار ندارد.

بطرز شگرفی دست به تقلا و شور و ناله زده و صدای گریه‌اش دل حسین را بدرد می‌آورد.

حضرت زینب می‌گوید: برادر جان! علی اصغر سه روز است آب ننوشیده است. شیر مادرش هم خشک شده است. اگر قطره آبی برای او فراهم کرده بتوانی، ممکن است طفل آرام بگیرد.

آیا اصغر واقعاً تشنه بود؟

اصغر هم درست همان چیزی را دیده بود که حسین، عباس، علی اکبر، قاسم و بقیه یاران حسین دیده بودند و برای رسیدن به آن مرگ را در آغوش گرفته بودند.

اصغر شش ماهه می‌ترسید که اگر پدر پا از خیمه‌گاه بیرون بگذارد و به میدان برود صد در صد شهید خواهد شد و او هرگز نخواهد توانست شاهد مقصود را در آغوش بکشد.

بله، علی اصغر هم عشق را دیده بود و می‌دانست که چند لحظه بیشتر با آن فاصله ندارد. او هم می خواست مثل پدر، عموها، براداران و یاران پدرش عشق را در آغوش بگیرد.

شاید علی اصغر از ازل می‌دانست که قرعه فال به نام او زده شده است و او بزرگترین قربانی است که بشر به خداوند تقدیم خواهد کرد.

بزرگتر، عظیم‌تر و با شکوه تر از آنچه ابراهیم تقدیم خدا کرده بود.

پس زمان، زمان ساکت نشستن نبود.

به همین دلیل بود که با تمام قوا ناله می‌کرد و همه را به این فکر وامی‌داشت که او تشنه است.

حسین در حالیکه علی اصغر را در آغوش گرفته بود، دوباره به میدان برگشت و در حالیکه روی یک بلندی قرار گرفته بود صدا زد: ای قوم بنی امیه! دشمنی شما با من است، اما این طفل شش ماهه گناهی ندارد. سه روز است آب ننوشیده است، کسی است که قطره آبی به این طفل بی گناه داده و سیرابش سازد؟

صدایی از کسی برنیامد. حسین تقاضایش را تکرار کرد. عمر سعد به حرمله اشاره کرد که جواب حسین را بدهد و او هم که قبلاً تیرهایش را به زهر آلوده کرده بود، تیری را در کمان گذاشته و گلوی علی اصغر را هدف گرفت. صدای تیر در میان هیاهوی لشکر گم شد اما لحظاتی بعد تیر به گلوی اصغر شش ماهه نشست و همانند یک غنچه گل پرپر شده جسدی بی جانی از او روی دستهای حضرت حسین باقی نگذاشت.

ناله حسین بلند شد. دستش را از خون گلوی علی اصغر پر نموده و آنرا به سوی آسمان پاشید و فریاد زد: خدایا راضی ام به رضای تو. تو خودت میان من و این قوم داوری کن. اگر در این دشت بلا کمک رسانی نیست، مصیبت و سختی های امروز را توشه راه  آخرت مان قرار بده.

گفته می‌شود یک قطره از خونی که حسین به سوی آسمان انداخته بود دوباره به زمین برنگشت.

و در همین هنگام ندای از آسمان به گوش حسین رسید: اصغر را بر زمین بگذار حسین. برای او دایه‌ای از بهشت مقرر کرده ایم.

حسین با غلاف شمشیرش قبر کوچکی برای علی اصغر کند و قهرمان گهواره ها را در دل خاک گذاشت.

بدین ترتیب علی اصغر شهید شد.

مسیح در هنگام تولد با زبان حال معصومیت مادرش را بیان کرد اما علی اصغر، مسیح شش ماهه کربلا با خون گلویش بر حقانیت پدر شاهدی داد.

زمین و آسمان ها در غم این طفل شیرخواره نغمه ماتم و عزا را سر می دهند اما عشق هنوز می‌خندد. او هنوز اشباع نشده است.

او منتظر حسین است. او حسین را می خواهد.

فقط حسین است که می‌تواند نقطه پایانی بر سفر قافله عشق بگذارد و عشق و حماسه را به هم پیوند بدهد.

حسین برای وداع به خیمه ها برمی‌گردد.

می‌خواهد ضمن خداحافظی با اهل بیت‌اش زینب خواهرش را به عنوان جانشین خودش انتخاب کند.

تنها زینب است که می‌تواند پیام خون و مکتب حسین را از کربلا به  گوش جهان و جهانیان برساند.

پایان قسمت ششم 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer