.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
سقاء کوچۀ ما

داستان کوتاه از: هاشم رائق

سقاء کوچۀ ما

امریکا - آگست ۲۰۱۰

هنوز از سپیده دم وروشنائی اثری به نظر نمیرسید همه جا در تسخیر لشکرظلمت وسیاهی بود، سردی ویخیبندان دشوارترین ایام را به نیمه کرهً گیتی روا داشته بود.

بابه عثمان سقاء ازخواب بیدارشد،بعد از چند پهلو گشتن به چپ وراست ونالش مختصر بروی جای خود نشست، امروز دلش نمیشد ازجای خودبلند شود،گرچه او یک شخصی تنومند وقوی بود اما از چندروز به اینطرف ناخوش بودومثل سابق سرحال نبودچند روز پیش یکی دومرتبه درد شدیدی دردست چپ وقفس سینه خود حس کرده بود،دردشدیدوطاقت فرسابود عرق سرد از سرو رویش جاری شده بود، قصد داشت نزدداکتربرود، تصیم گرفته بودهمین که بئی پارهایش پول چوب خطش را بدهند پیش داکتربرود و دوابگیرد.

خانه مانند گورتاریک بود، حتی از درزهای ارسی وکلکین اثری از روشنی به نظرنمیرسید، چندآئینه ارسی شکسته بودوجای شکسته را کاغذ اخبارسرش کرده بودند وهمه سوراخ های کلکین ها را با کاغذ مسدود نموده بودند تا خنک نیاید.

بابه عثمان درطول عمرش زحمت زیادکشیده بود اما قادر بداشتن یک سرپنا نشده بود ودرین حویلی صرف یک اطاق را که دارای کفشکن مشترک بود به کرایه کرده بودند.

بابه عثمان بروی صندلی دست پا لک کردو بعداز چند لحظه دستش به قطی گوکردخورد آنرا گرفته ارکین را که هرشب بالای صندلی می گذاشتند، روشن کرد، شیشهً ارکین که ازچندین جا شکسته بود ودخترش باکاغذ آنها را پتره وسرش کرده بود، کاغذ های نیمه سوخته شیشه ارکین از سایه های خود اشکال مختلف را روی دیوارکاگلی ترسیم می کرد، نیمه دگرشیشه ارکین را دود غلیظ سیاه پوشانده بود که ارآن روشنی بمشکل عبورمی نمود خانه اندکی روشن شد اوبمشکل میتوانست دم پای خودرا ببیند،  بابه عثمان معمولا" درپته بالای صندلی ، زن ودختر جوانش وپسرنوجوانش در پته های طرف ارسی ودیوارخواب می کردند وپته پائین را برای گذاشتن و گرفتن آفتابه ودولچه آب خالی می ماندند.

بابه عثمان آهسته از جای برخواست ولحاف پته پائین را بلند کرد، دسته آفتابه مسی را که به پایه صندلی با رشمه بسته بودند باز کرد، آفتابه ودولچه را به پایه های صندلی بسته میکردند تا در وقت خواب پای کسی نخورد وچپه نشود، آهسته دروازه راباز کرده وارد کفش کن شد. چراغ تیلی (شیطانک) را روشن کرد وبرای وضو گرفتن رفت، بعد ازوضووادای نمازصبح لباس هایش را پوشیده و مشک سقاوی چرمی را ازگوشه خانه برداشت گرچه مادرفاطمه هرشب مشک را در داخل خانه می آوردکه یخ نزند، اما امشب هوا به اندازه سرد بودکه مشک را درداخل خانه یخ زده ومانند گوشت قاق شخ وترنگ مانده بودوبوی ارکین فضای اطاق را مکدر ساخته بود، بابه عثمان کلاهً گوش پتک خودرا بالای لنگی پوشید کفش های رابری را که تلی آن از تیرکهنه و رویش از تیوچپ کهنه موترساخته شده بودبپاکرده وتوته ریسمان منچی را طوری از تلی به رویه پاپوش بست که ازلخشیدن جلوگیری کند. اعضای فامیل همه در خواب بودند مشک را در شانه انداخت اعصا چوب خودراگرفته بسم الله گفته از خانه خارج شد، دید آسمان هنوز تاریک است خنک ویخبندان بی رحمانه حکمرانی می کند، اومیدانست امشب نظربهرشب دیگروقترازخانه برآمده اما مجبوربود زیرا نسبت به هرروزدیگردوسه مشک زیادتر به خانه وکیل جمیل ببرد، زیرا گفته اند ، برادرزاده وکیل جمیل مکتب را خلاص کرده وبورس خارج گرفته چند روزبعد برای درس خواندن خارج میرود وکیل صاحب بخاطراین مسافرت برادرزاده خود که ضمنا" نامزد دخترش نیز است همه خویش ،قوم، دوستان واقارب را مهمان کرده ونوکروکیل جمیل به بابه عثمان پیغام داده بود که سه مشک آب زیادتر ببرد. خانه وکیل جمیل در دامنه کوه قرار داشت. خیلی دربلندی واقع بود . دربسیارشخی دامنه کوه قرار گرفته بود. نوکروکیل آبدانها وسماواروکوزه ها را تیار مانده بود تا بابه عثمان فردا آب بیاورد بابه عثمان همینکه سرنل کوچه رسید دیدچند سطل وکوزه پیپ ها درلین قطار به نوبت گذاشته شده وکسی ازسقا ها نیست. ازاینکه نوبت اول را گرفته خوش شدو مشک خود را بالای صفحه سنکی که درکنارنل داشت گذاشت هنوز آب درنل جریان نداشت.

تامل آب گرفتن دربین کوچه طوری بود که یک سقا آب میگرفت وبعد پنچ کوزه وسطل برای مردم پورمی شد، بابه عثمان به انتظارنشست ، لحظهً نگذشته بود که سقا ها ودیگر مردم رسیدند. چند لحظه پیشتر ازجریان آب،ازداخل نل یکنوع صدا شنیده میشد بد ین معنی که هوای داخل نل از پیشاپیش آب خارج میشد امروزازین آواز و جریان آب اثری نبود، سقا ها متوجه شدند وگفتند چون هوا خیلی سرد است حتما" نل را یخ زده وآب آمده نمیتواند وبایدآتش کنیم،پارچه های کاغذ و توته های چوب را جمع و به نزدیک نل آتش کردند، راستی نل را یخ رده بود وبعد از گرم شدن از نل آواز شنیده شدوبرق خوشی درچشمان همه درخشید، آب آمد،آب آمد. بابه عثمان اولین مشک خود را پرکرد وبا اشتیاق تمام به سوی خانه وکیل جمیل روان کردید ، بلندی های یخبندان وکوچه های تاریک را پشت هم میگذشت ودرخم وپیج راهروهای باریک به پیش میرفت، اومردانه وار پرده های ظلمانی شب ویخبندان را می درید وپی لقمه نان حلال استوارومتین قدم برمیداشت ، آرزوداشت نفقهً زن واولاد خود را از راه مشروع وحلال بدست بیاورد. خلاصه به دروازه منزل وکیل رسید، خواست دروازه را تق تق کند امادید دربرویش بازاست مشک را به آبدان کلان خالی کرد که رجب خان مزدور وکیل صدا کرد: بابه عثمان نام خدا مشک اولته بخیررساندی؟ بابه عثمان :سلام وعلیکم رجب خان ، آن یک مشک را خو آوردم . رجب گفت: بابه جان چوب خط درپهلوی آبدان است اگرمن نبودم  خودت خط کن برای اینکه من هم سرگردان هستم.

برای بابه عثمان کسی پول نقد نمیداد درمقابل هرمشک آب یک خط درچوب خط علاوه می کردند ودرآخر ماه حساب کرده پولش را بطوریکجائی می دادند. بابه عثمان مشک دوم را نیز رساند وخالی کرد دفعه سوم که بالای نل رسید دید چند سقا دیگر از اوپیشتر نوبت کرفته اند . فکر کرد وقت کافی دارد وازطرف دیگربوی دکان کله پزکه درآن نزدیکی بود دلش مالش مالش میشد بنا" از دکان نانوا که نانهای خاصه داغ،داغ را ازتنور کشیده بود یک نان خرید وبه دکان کله پز رفت ، نان خود را درکاسه استالفی میده کرد و یک دو روپیه را شورباوشکمبه خرید، دلش بسیار میخواست یکدانه پاچه وزبان بخرد اما پولش کفایت نمیکرد، شوربا را خورد، لبهای خود را پاک کردوشکرخدا را بجاآوردوبرای گرفتن نوبت بالای نل آمد، مشک خودرا پرکرداین مرتبه با انرژی بیشتر بسوی منزل وکیل جمیل روان گشت   ازبالائی که دورخورد چوب دستش لخشیدومنجی پای چپش که سست شده بود خطا خورد مشک آب گرنگی کردوتوازون بابه عثمان برهم خورد پایش لخشیدودورخورد و دورخورد بسم الله، بسم الله گفت موازنه خود را گرفته نتوانست وسخت برزمین خورد و دردی شدیدی درپای چپ خودحس کرد و آواز شکستن توله پایخود را شنید وبه زیربارپراز آب وجود خسته ومانده اش توان شورخوردن وحرکت را نداشت . بخود جرئت داده به تمام نیرویکه دروجود خودسراغ داشت تلاش نمود تاجثه ناتوان خودرا از زیربارمشک آب برآردو بیک حرکت خواست روی پای راست استاده شود . تا اندازهً پاهایش یاری کرد اما چوب دستش دو باره لخشیدواین دفعه به شدت بیشتر به زمین خوردومشک آب درعقب گردنش قرارگرفت بعد از لحظه مکث خواست اقلا" مشک آب رااز شانه خود بکشد اما دستش توان نداشت ، تسمه از شانه اش خطا خورد ودورگردنش حلقه شد مشک پائین لخشیدوگردنش را خفه نمود. بابه عثمان در تلاش بین مرگ وزندگی بود هیچ کس نبود تا کمکش کند وازین حالت نجاتش بدهد. صبح وقت وهواسردبودهنوزمردم به راه نیافتاده بودند. بابه عثمان درتلاش وجدال بود که مریضی چندروز پیشترش حمله ورشدودرد شدید دربازوچپ وقفس سینه حس کرد عرق سرد ازسرورویش جاری شد وبه ناچار ازتلاش دست کشیدوبه رسم تسلیم روی خود را بروی کندهً یخ گذاشت وآرمید.... ساعتی بعد عابرین گذر متوجه شدند وجسد سرد بابه عثمان سقاً را از زیر بار مشک آب کشیدند. .ختم

هاشم رائق

 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer