.
spacer
بیاد داشته باشید که ۲۴ ساعت مستقل بوده ، مربوط هیچ گروه  و سازمان سیاسی در داخل و خارج کشور نمیباشد.

 

 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت آخر

و فردا فقط یک خبر بر سر زبانها بود:

"نیمه شب گذشته دزدان مسلح به خانۀ بابه ملنگ حمله نموده و بعد از سرقت نمودن اموال او و کشتن سگ اش از آنجا فرار نموده بودند".

سگ بابه ملنگ مرده بود و بدینترتیب آخرین دلخوشی من و یک تعداد دیگر آدم ها که به نتیجۀ مسابقه میان سگ بابه ملنگ و سگ جنگجوی سابق دل بسته بودند از بین رفت.

یکبار دیگر در جنگی که میان اشراف و اشرار و مردمان غریب در جریان بود پیروزی از آن اشراف شده بود و حالا آنها با خیال راحت و بدون اینکه دغدغۀ از جانب سگ بابه ملنگ داشته باشند می توانستد به سگ جنگی خودشان ادامه بدهند.

آنقدر از این موضوع متاثر شده بودم که حتی نخواستم به دیدن بابه ملنگ بروم. حتی اگر می رفتم باز هم فایده ای نداشت زیرا که دیگر همه چیز پایان یافته بود و من به پایان انتظار یک ماهه ام که دیگر کم کم برایم طاقت فرسا شده بود رسیده بودم.

غروب آفتاب بود و من در اتاقم روی تخت خوابم افتاده بودم. به زحمت زیاد می توانستم چشمانم را باز نگهدارم.

لحظه به لحظه حالم رو به وخیم شدن می رفت.

به سختی می توانستم نفس بکشم.

از بیرون صدای جنگ سگها و هلهلۀ مردمان به گوش می رسید.

و بعد ناگهان واقعۀ دیگری اتفاق افتاد.

تمنا در حالی که چند ورق در دستش بود از در داخل شد. خوشحالی از چهره اش می بارید. به زحمت زیاد سر جایم نشستم. تمنا در کنارم نشسته و در حالیکه از هیجان زیاد می لرزید گفت: دیدی که گفته بودم در تشخیص معاینۀ خون تو اشتباهی رخ داده است و تو بیهوده یک ماه تمام این همه رنج بردی و خودت را کشتی؟ این اوراق نگاه کن!

با بی حالی اوراق را از دستش گرفتم. نتیجۀ معاینات خونم بود که چند روز پیش به اصرار تمنا آنرا به یک مرکز صحی داده بودم و در آن واضحاً نوشته بود که من به نوعی از کم خونی که به آسانی قابل علاج بود مبتلا بودم.

تمنا گفت که او برای اطمینان بیشتر به یک داکتر متخصص مراجعه نموده و در بارۀ سرطان خون و علایم آن معلومات کافی بدست آورده که هیچ یک از آن علایم در وجود من دیده نمی شود؛ بعد دستم را در دستش گرفت و در حالیکه بغض شدیدی گلویش را گرفته بود گفت: می دانی تمام این یک ماه را با وجود اینکه ایمان داشتم اشتباهی رخ داده است با کابوس سپری نمودم. خیلی خوشحالم که تو کاملاً خوب استی.

نمی دانستم راست می گفت یا دروغ؛ اما آن نتیجه هیچ چیزی را تغیر نمی داد. من به پایان راهی که سالها در امتداد آن سرگردان بودم رسیده بودم و دیگر هیچ مانعی نمی توانست سد راهم شود.

شب نزدیک بود.

آهسته دستم را از دستش بیرون کشیده و با خستگی گفتم: تشکر، من از همان اول مطمین بودم که هیچ مشکلی وجود ندارد.  

تمنا از جایش برخاسته و گفت: خوب حالا باید بروم اما یک ساعت بعد همراه مصطفی و نیما برمی گردم. امشب همۀ تان مهمان من هستید. تو آماده باش.

پرسیدم: تو می دانی که سگ بابه ملنگ را کشتند؟ 

با اندوه جواب داد: بله، بین راه که اینجا می آمدم خبرش را شنیدم اما در بیرون هنوز سگ جنگی دوام دارد.

گفتم: و ما دیگر هرگز جنگ سگ ها را نخواهیم دید مگر نه؟

سرش را تکان داده و گفت: نمی دانم شاید.

باز گفتم: تمنا نزدیک بیا می خواستم چیزی برایت بگویم.

آمد و دوباره کنارم نشست.  این بار من دستش را در دستم گرفتم.

آهسته پرسید: چه می خواستی بگویی؟  

چند لحظه به چشمانش نگاه نموده و بعد به زحمت لبخندی زده و گفتم: هیچ!

با صدای بلند خندیده و آهسته با مشت به سینه ام کوبید و گفت: باز هم همان حرفهای همیشگی!

خاموش مانده و حرفی نزدم.

- تو می گفتی که یک دختر را دوست داری؟

یک بار دیگر و در آخرین لحظات زندگی ام تمنا سوالی را که بزرگترین معمای زندگی ام را تشکیل می داد و من هرگز نتوانسته بودم جواب آنرا بیابم از من پرسیده بود.

چند لحظه سکوت نموده و بعد گفتم: شوخی می نمودم من هرگز هیچ دختری را دوست نداشتم.

از جایش برخاسته و در حالی که به طرف در می رفت گفت: می دانستم که تو بدجنس دروغ می گویی. حالا اگر سوال دیگری نداری من بروم؟

چشمانم را بسته و با بی حالی گفتم: نه، می توانی بروی به شب چیزی نمانده است.

گفت: هذیان می گویی هنوز که همه جا روشن است.

اما من هیچ گونه اثری از روشنی نمی دیدم.

همه جا تاریک بود.

تمنا اتاق را ترک نمود.

سرم گیج می رفت. رخوت و سستی تمام بدنم را فرا گرفته بود. آهسته روی بسترم دراز  کشیدم.

نفس هایم به شماره افتاده بودند. نمی توانستم به چیزی فکر کنم.

از دور دست ها صدای احمد ظاهر هنرمند حنجره طلایی افغان که مرده بود بگوشم می رسید.

نمی دانم کی بود که همیشه یک آهنگ خاص را گوش می نمود:

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند مرا

فارغ از افسانه های نام و ننگ

مرگ من روزی فرا خواهد رسد

در بهار روشن از امواج نور

من نمی دانستم که فروغ فرخزاد به چه مناسبتی این شعر را سروده بود اما غم و اندوه عمیقی در هر سطر آن موج می زد.

درست مثل غم و اندوه مردی که از رفتن باز مانده بود.

مردی که تمام آرزوهایش را از دست داده بود.

مردی که آرزو هایش رنگ خون و سیاهی را بخودش گرفته بودند.

مردی که تمام کوره راه های زندگی را به دنبال آرزو به دور یک حلقه پیموده بود و حالا در پایان راه به همان نقطۀ آغازین و از همان جایی که شروع نموده بود رسیده بود و هیچ راهی برای رفتن به پیش رو و یا حتی برگشت نداشت.

به زحمت سرم را بلند نموده و به آسمان نگاه نمودم. می خواستم بدانم که ستارۀ جدیدی در آسمان پیدا شده است یا نه اما همه جا تاریک بود و هیچ نقطۀ روشنی دیده نمی شد.

دوباره سرم را به زمین گذاشته و چشمانم را بستم.

در بیرون از خانه هنوز سگ ها می جنگیدند.

پایان

کابل - خزان ۱۳۸۸

 
 
 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer