.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت سی و سوم

قرار بود مسابقۀ بزرگ سگ جنگی میان سگ بابه ملنگ و سگ جنگجوی سابق یک هفتۀ دیگر درست روزی که من می مردم برگزار گردد. همه چیز برای برگزاری یک مسابقۀ بسیار بزرگ و فراموش نشدنی مهیا شده بود. مبالغ شرط بندی شده روی برد و باخت این مسابقه هر روز بالاتر می رفت.

یکی دو نفر کسانی که مبالغ بسیار گزافی را روی برد سگ بابه ملنگ شرط بسته بودند از مدتها قبل تمام مصارف خرچ و خوراک او را به عهده گرفته و مثل من امیدوار بودند که یکبار دیگر سگ ریز نقش بابه ملنگ معجزه نموده و از پس سگ غول پیکر و سایبریایی جنگجوی سابق ملیونر برآید. این مسابقه از آنجایی که اوج تقابل میان دو طبقۀ غریب و ثروتمند را نشان می داد از حساسیت خاصی برخوردار بود و سرو صدای زیادی را ایجاد نموده بود تا جایی که چند رسانۀ تصویری و صوتی خارجی که قسم خورده بودند همیشه ابعاد منفی و زشت زندگی افغانها را نشان بدهند تصمیم گرفته بودند از این مسابقۀ بزرگ گزارش تهیه نمایند. 

تا جایی که مربوط به من می شد من با تمام قوا برای این مسابقه و حتی مردن آمادگی کامل داشتم.  در مطلبی که راجع به این مسابقه نوشته بودم و در شمارۀ اخیر مجله چاپ گردید توضیح داده بودم که این مسابقه یک جنگی معمولی بین دو سگ نه، بلکه جنگی بود میان دو طبقۀ بالا و پایین جامعه که اولی آن یعنی اشراف که بیشترین آنها را جنگجویان سابق، قاچاقبران مواد مخدر و اشخاص اسم و رسم دار که هرکدام آن به نحوی حلقه ای بندگی یک کشور خارجی را در گوش داشتند و همیشه حقوق طبقۀ دوم را که شامل مردمان عادی و فقیر جامعه بودند و من هم جز آن بودم زیر پا نموده و با سرنوشت و زندگی آنان بی رحمانه بازی نموده بودند و گفته بودم که بر خلاف همیشه که زورمندان و ظالمان در زیر پا نمودن مظلومان و خوردن حق آنان کامیاب و موفق استند در این رویارویی، پیروزی از آن طبقۀ مظلوم و غریب خواهد بود که یار و یاوری جز خدا نداشتند.

امیدواری من به پیروزی زمانی بیشتر می شد که می دیدم تمام پیش بینی ها به نفع سگ بابه ملنگ پیش می رفت و من خوشحال بودم که پیش از آنکه بمیرم می توانستم شکست و ذلت طبقه ای را که بی رحمانه تمام زندگی و آرزوهای من و تمام مردم افغانستان را با خاک و خون یکسان نموده بودند پیش چشمانم ببینم.

آنقدر در طول هفته به این موضوع مشغول بودم و هر جایی که می رسیدم با شور و هیجان در این مورد سخن می راندم که افسانۀ پر درد و رنج مرض لاعلاج سرطان حاد خون، تمنا و حتی اینکه دو سه روز بعد می مردم را فراموش نموده بودم.

*****

یک روز دیگر به برگزاری مسابقۀ بزرگ و فقط یک روز دیگر از زنده بودنم باقی مانده بود. با وجود آن که هیچ گونه درد و سوزشی را احساس نمی نمودم و هیچ نوع علایمی که نشان دهندۀ اینکه من به سرطان حاد خون مبتلا شده ام و یک روز بعد می مردم در وجودم دیده نمی شد اما باز هم من خودم را کاملاً برای مردن آماده نموده بودم. 

تمام حساب ها و کارهای نیمه کاره ام را تمام نموده بودم. از خودم تعجب می نمودم که چگونه توانسته بودم سی روز انتظار برای مردن را بر خلاف آنچه که می گفتند سخت و کشنده بود تا آن اندازه راحت و خونسرد سپری نموده و اصلاً هراسی از مردن به دلم راه نداده بودم.

رفتارم طوری بود که هیچکس حتی مادرم که همیشه در رفتار و کردارم دقیق بود متوجه نشده بود که فرزندش چند روز بعد دار فانی را وداع می گفت.

آخرین شب زندگی ام بود.

کتابچۀ خاطراتم را پیش رویم گذاشته و آخرین جملاتم را در آن نوشتم.

قصه زندگی ام به پایان خودش رسیده بود و من از اینکه پایان آن تا این حد غم انگیز بود متاسف بودم اما کاری از دستم ساخته نبود.

چند بار خواستم در پایان کتابچۀ خاطراتم چند کلمه راجع به تمنا و اینکه تا چه حد دوستش داشتم بنویسم اما این کار را نکردم.

مقدر بر این رفته بود که آن قصه، یعنی قصۀ عشق من به تمنا برای همیشه یک راز باقی بماند.

کتابچه را کنار گذاشته و به چهار گوشۀ اتاقم نگاهی انداختم. باید با همه چیزهایی که سالها با آن عادت نموده بودم خداحافظی می نمودم.

از پنجره به بیرون نگاه نمودم. نور مهتاب شب چهاردم روشنایی کمرنگی را در فضای بیرون و میدان سگ جنگی پخش نموده بود.

چقدر با آن منظره خو گرفته بودم و چه شب هایی که در تاریکی به آن منظره چشم می دوختم اما حالا باید با همه چیز خداحافظی می نمودم و این وداع دردناکی بود!

مثل همیشه غرش برق آسای سگ بابه ملنگ گوشم را نوازش می داد و من همچنان به میدان سگ جنگی چشم دوخته بودم.

سکوت محض حکمفرما بود. صدای نفس های خودم را می شنیدم.

همیشه در چنین مواقع به یاد دو چیز می افتادم.

مرگ و تمنا!

در آن لحظۀ خاص تمام زندگی ام را پیش چشمم مرور نمودم.

خاطره و ماجرای جالبی در آن وجود نداشت که در هنگام مردن به آن فکر نموده و احساس راحتی کنم.

تمام کودکی ام در فقر، غربت وحسرت سپری شد. بزرگتر که شدم و درک نمودم که فقر نمی تواند مانع رسیدن آدم به خوشبختی گردد جنگ شروع شد و من از اولین قربانیان آن بودم و معیوب شدم. بعد تمام سالهای نوجوانی و جوانیم را که باید درس می خواندم و بنیاد زندگی آینده ام را می ریختم با بدترین وضعیت در کنج خانه سپری نمودم و  تلخترین و سیاه ترین حوادث سالهای جنگ داخلی و بعد هم سالهای حکمروایی طالبان را پیش چشمانم مشاهده نمودم و بالاخره بعد از سالها انتظار زمانی که فکر می نمودم زندگی ام سرو سامانی بخودش گرفته است تمنا را دیدم و  آن دختر و عشقش یکبار دیگر زندگی ام را به آتش کشیدند ومن هرگز نتوانستم برای لحظۀ کوتاهی هم که شده چشم به چشمش بدوزم و به او بگویم که تا چه حد دوستش دارم.

و حالا هم در حالیکه هنوز بیست و چند سالی بیشتر از عمرم نمی گذشت باید می مردم.

چرا؟

لحظه به لحظه وضعیت روحی ام بدتر می شد.

در بیرون از خانه سگ بابه ملنگ بلندتر از همیشه می غرید. 

- چرا از میان این همه انسان ها این من بودم که باید دچار چنین سرنوشتی می شدم؟

- چرا این همه غم و بدبختی که ثقلت آن کمر هر انسانی را خم می نمود تنها در قسمت من نوشته شده بود؟

- چرا دختری مثل تمنا سر راه من قرار گرفت و چرا من عاشق اش شدم؟

- و حالا چرا باید به این همه زودی می مردم؟

کسی نبود که در آن نیمه شب جواب این همه چرا ها را بدهد. دلم می خواست از خشم زیاد سرم را به دیوار بکوبم.  بعد از مدتها به نظر می رسید که مثل همه آدمها من هم از مرگ می ترسیدم و دلم نمی خواست به آن زودی بمیرم اما دیگر خیلی دیر شده بود و من در یک قدمی مرگ قرار داشتم.

 زمان آن رسیده بود که برای آخرین بار با خدا درد دل نموده و احیاناً عقده دلم را سر او خالی نمایم. فرصت کمی برایم باقی مانده بود.

به آسمان نگاه نمودم. صاف صاف بود و مهتاب با زیبایی تمام می درخشید.

در آن لحظه آنقدر خودم را به خدا نزدیک احساس می نمودم که شاید اگر دستم را دراز می نمودم به دامن خدا می رسید. 

آهسته ناله نمودم:  خدایا مطمین استم که تو صدایم را می شنوی پس خوب گوش کن! می گویند تو همیشه آنچه را که خیر و خوبی بندگانت است برای شان مقدر می کنی و از طپش قلبهای شان هم به آنها نزدیکتر استی پس چرا در تمام زندگی ام هیچگاه واقعه ای اتفاق نیافتاد که به خیر و خوبی من باشد؟ مگر من بندۀ تو نبودم؟  چرا من هیچگاه حضور ترا زمانی که سخت به آن نیاز داشتم در کنار خودم احساس ننمودم و همیشه زمانی که دستانم را بسویت دراز نمودم آنرا خالی برگردانیدی؟

تو قدرت این را داشتی که اصلاً مرا بوجود نیاوری اما مرا خلق نمودی تا دنیا را با همی زشتی ها، پلیدی ها، نابرابری ها و ظلم و ستمی که در آن وجود دارد ببینم. تو می توانستی کاری کنی که در تمام دنیا هیچ آدمی فقیر بدنیا نیاید و حسرت هیچ چیزی را با خودش به گور نبرد اما این کار را نکردی و  حالا جهان پر است از مردمان فقیر و بدبختی مثل من که تمام زندگی فقر وغربت گوشت و پوست شان را می درد و تمام عمر شان در حسرت یک زندگی بهتر سپری می شود. 

ای خالق توانا! مگر در قدرت، عظمت و ذات لایزالی تو چه خللی بوجود می آمد که با یک تف خداوندی ات شعله تمام جنگ های عالم را خاموش می نمودی و بنیاد جنگ و کینه را در زمین از بین می بردی اما این کار را هم نکردی و حالا تمام دنیا در میان آتش، دود، کینه، نفرت و جنگ می سوزد و تقاص آنرا فقط اشخاص بدبختی مثل من می پردازد. درست است که تو بندگانت را مورد آزمایش قرار می دهی و از آنان امتحان می گیری اما چرا امتحانی که از من گرفتی تا این اندازه سخت و کمرشکن بود که در تمام زندگی نتوانستم دوباره روی پاهایم بایستم.

اول مرا فقیر بدنیا آوردی و آن هم در کشوری مثل افغانستان که آدم فقیر در هفت آسمان یک ستاره ندارد بعد هم سعادت و خوشبختی ام را در این دیدی که معیوب شوم و یک عمر تمام خودم را مثل یک مرده بار دوش جامعه و فامیل ام احساس نمایم.  

با وجود این هم ناامید نشدم. هر روز یک قدم دیگر به پیش برمی داشتم و امیدوار بودم که  بالاخره روزی یک معجزه اتفاق خواهد افتاد و با وجود همه بدی هایی که دارم مرا در آغوش مهربانت خواهی فشرد زیرا که برای تو اصلاً تفاوتی نمی کند که یک آدم بد دیگر به جمع این همه آدم های بد که در دنیا وجود دارد اضافه گردد در حالیکه تو خودت می دانی که من ذاتاً آدم بدی نیستم.

اما این معجزه هیچوقت اتفاق نیافتاد و ...

خدایا مرا ببخش از اینکه در باره تو اینطور فکر می کنم! نمی دانم شاید هم من اشتباه می کنم و در تمام مدتی که فکر می نمودم تو مرا فراموش کرده ای، در کنارم بودی و با لطف و محبت طرفم نگاه می نمودی و بر اثر همین معجزه بود که من این همه سال و در میان این همه آتش و دود نفرت و کینه زنده ماندم و هیچگاه امیدم را برای رسیدن به یک فردای بهتر از دست ندادم.

 واقعاً نمی دانم!

درست زمانی که فکر می نمودم همه چیز آهسته آهسته بر وفق مرادم پیش می رود دست قسمت و تقدیری که تو برایم نوشته بودی تمنا را سر راهم قرار داد و یکبار دیگر تو با وجود اینکه می توانستی تمام احساسات را در وجودم خفه نمایی این کار را نکردی و گذاشتی که من عاشق آن دختر که تو قسمت و سرنوشت اش را جای دیگری نوشته بودی شوم  و  با هر بار نگاه کردن به چشمان او بمیرم و دوباره زنده شوم..

بغض شدیدی گلویم را گرفته بود. تا زار زار گریه کردن فاصلۀ زیادی نداشتم.

ادامه دادم: خدایا من از مردن نمی ترسم اما اگر حالا بمیرم هرگز نمی توانم خودم را قانع کنم که هر چیزی که واقع شده است به خیر و خوبی من بوده است و عدالت تو در مورد من تحقق یافته است.

تو در تمام زندگی به من به اندازه یک چشم برهم زدن  فرصت نداده ای که از زیر بار مشکلات و بدبختی ها کمرم را راست نموده و حقی را که تو بر گردنم نهاده ای ادا نمایم و حالا که می خواهم نزد تو برگردم چطور می توانم بی گناهی خودم و اینکه بنده خوبی بوده ام را برایت ثابت کنم؟   

بعد فریاد زدم:

اما من اشتباه ننموده ام و تو هرگز برای یک لحظه کوتاه هم که شده دستم را نگرفته ای و هرگز فریادم را نشنیده ای و به همین دلیل است که من امشب می خواهم بر علیه چیزی که در قسمتم نوشته ای ایستادگی کنم. من به عنوان یک بنده این حق را به خودم می دهم که امشب از تو بخواهم برایم ثابت کنی که هر چیزی که اتفاق افتاده برای خوبی و سعادت من بوده و تو همیشه در کنار من

بوده ای و هیچوقت فراموشم نکرده ای.

حالا دیگر خشمگین شده بودم. در آن لحظه خدا را مقصر تمام بدبختی های خودم می دانستم.

دلم می خواست در آن نزدیکی ها مسجدی می بود و من می توانستم به دروازه اش با سنگ بکوبم.

دلم می خواست به یکبارگی و در آن نیمه شب مهتابی خدا در مقابلم ظاهر می شد و من دست به دامن اش انداخته و از او دلیل آن همه رنج و دردی را که در تمام زندگی کشیده بودم می پرسیدم اما این چیزی بود که امکان نداشت. در عوض بر اثر خشم زیاد با مشت محکم به دیوار کوبیدم؛ اما هیچ گونه دردی احساس ننمودم  و بعد بغضی که از چند دقیقه پیش گلویم را بشدت می فشرد شکسته شد و شروع نمودم به گریه نمودن.

اگر حالا گریه نمی کردم پس چوقت می توانستم تمام آن همه اشکی را که طی سالها در چشمانم پنهان نموده بودم بیرون بریزم. 

نمی دانم چه مدت در آن تاریکی شب آرام و بیصدا گریستم و چقدر اشکم به زمین ریخت. بالاخره زمانی که آرام شدم متوجه شدم که دیگر از آن همه خشم و غضب چند لحظه قبل خبری نبود. آن اشک، آتش خشم و غضبم را خاموش ساخته بود.

چند لحظه بود که دیگر سگ بابه ملنگ آرام شده بود و من همچنان  کنار پنجره نشسته و به بیرون نگاه می نمودم.

حالا از اینکه چند دقیقه قبل خدا را مقصر بدبختی هایم دانسته بودم احساس شرمندگی و گناه  می نمودم.

نمی دانم چرا برای چند لحظه آن فکر غلط را به کله ام راه داده بودم؟

چرا من احمق به این فکر ننموده بودم که از روز اول که چشم به این دنیا گشودم تا آن لحظه خدا همیشه در کنارم بوده و با مهربانی از من  مواظبت نموده است و این خود من بودم که شایستگی آن را نداشتم که حضور او را در کنار خودم احساس کنم؟

چرا فکر ننموده بودم که خدا دنیا و آدم ها را برای صلح، دوستی، محبت، برادری و برابری خلق نموده و  ما آدم ها بودیم که با اعمال وحشیانه و حیوانی خود آنرا به گند کشیده و به جهنم تبدیل اش نموده بودیم؟

چرا به این فکر ننموده بودم که خدا دنیا را بدون جنگ، بدون خونریزی، بدون آتش و دود آفرید و ما آدم ها بودیم که با آتش نفرت، کینه و حرص خود آنرا با خاک و خون یکسان نمودیم؟

خدا همه بندگان اش را دوست داشت و همیشه چیزی را که به صلاح و خوبی آنان بود برای شان مقدر می نمود، فقط این بندگان گنهکار و ره گم کرده بودند که از خدا دوری گزیده و راه را با چاه اشتباه می نمودند.

و من؟

صرف نظر از اینکه من در کشور جنگ زدۀ مثل افغانستان به دنیا آمده و بعد هم در اثر جنگ ها معیوب شدم تا جایی که یادم می آمد همیشه لطف و کرم خدا شامل حالم بود.

طی چند سال جنگ داخلی ملیون ها نفر کشته شدند که من خیلی راحت می توانستم یکی از آنها باشم و صدها هزار نفر دیگر به وضعیت صدچندان بدتری نسبت به من معیوب و معلول شده و یک یا چند عضو بدن شان را از دست دادند که جز بدبخترین و درمانده ترین افراد جامعه به شمار می رفتند و اکثریت شان در وضعیت ناهنجاری در خیابان ها مشغول گدایی بودند.

اما من با وجود اینکه جز اولین قربانیان جنگ بودم و نوع معیوبتی هم که به آن دچار شده بودم جز صعب ترین و لاعلاج ترین مرض ها بشمار می رفت و مشکلات سختی را به همراه داشت تمام دوران معیوبیتم را مثل یک سلطان سپری نموده بودم و بسیار کم اتفاق افتاده بود که ناامیده شده و از اینکه معیوب شده ام احساس دلتنگی نمایم.

با وجود اینکه دیگر نتوانستم مکتب بروم، خیلی خوب درس خوانده و به لطف استعداد خدا دادی که داشتم  همیشه بر بال موفقیت و کامیابی پرواز نموده بودم.

دوستان زیادی نداشتم اما یکی دو نفر دوستی که آنهم مثل یک معجزه سر راهم قرار گرفته بودند دوستان معمولی نه بلکه برای من همانند فرشتۀ نگهبان بودند.

بیاد کریمه افتادم که مثل یک معجزه به زندگی ام آمد و مسیر زندگی ام یک صد و هشتاد درجه بسوی موفقیت و خوشبختی تغیر داد و او چیزی بود بالاتر از یک دوست معمولی و خیلی از آدم ها حتی در خواب هم تصور داشتن یک چنان دوستی را نمی توانستند بکنند.

یک روز هم بدون آنکه انتظارش را داشته باشم آدم فرشته صفتی مثل رئیس که تا هنوز نهفمیده بودم  در میان آن همه زشتی و پلیدی و آدم های بدی که در افغانستان وجود داشت، او در آنجا چکار داشت دستم را گرفت و به من فرصت داد که استعداد های نهفتۀ وجودم را آشکار ساخته و به من این جرئت را بخشید که با وجود معیوب بودن مثل یک مرد رفتار کنم و تا آن لحظه که می مردم دغدغۀ اینکه خودم را بار دوش کسی احساس کنم نداشته باشم. 

بعد هم که نوبت به تمنا رسید جدا از اینکه دوستش داشتم و حالا داشتم از عشقش می مردم آنقدر از دوستی با او و روزهایی که یکجا با او سپری نموده بودم خاطره های خوش و بعضی اوقات غم انگیز داشتم که اگر نمی مردم می توانستم بقیه عمرم با یادآوری آن خاطره ها زندگی کنم..

حالا دیگر قانع شده بودم که همیشه تعداد روزها و سالهایی که زندگی می نمودیم مهم نبود.

مهم این بود که آن سالها و روزها را چگونه زندگی نموده بودیم و از این منظر می توانستم به خودم افتخار نمایم که تمام عمرم را با وجودی که خیلی کوتاه بود با شرافت و سربلندی تمام زندگی نموده بودم و خوشحال بودم که در تمام مدت زندگی ام آزار و اذیتم به کسی نرسیده بود و مطمین بودم تمام کسانی که مرا می شناختند زمانی که خبر مرگم را می شنیدند، متاثر می شدند و این برای هر آدمی کافی بود که با خیال راحت بمیرد. 

پس در این صورت می شد گفت که در حق من بی عدالتی صورت نگرفته بود و هر چیزی که تا آن لحظه اتفاق افتاده بود به خوبی من بوده است.

اما تمنا؟

با وجود آنکه او و عشق اش بزرگترین نا امیدی و حسرت زندگی ام را رقم زده بود اما باز هم او زیباترین خاطره ای بود که در تمام زندگی ام اتفاق افتاده بود. اینکه من تا آخرین لحظه نتوانسته بودم عشقم را به او اظهار نمایم و می دیدم که او جلو چشمانم متعلق به کس دیگری می شد چیزی مهمی نبود زیرا که معنی عشق همیشه به معشوق رسیدن نبود و هیچگاه یک عشق واقعی نمی توانست جدا از ا شک، حسرت، نا امیدی و جدایی باشد.

کسی چه می دانست شاید اگر در وضعیت دیگری با تمنا روبرو می شدم خیلی امکان آن می رفت که عشقی که به او داشتم در اخیر از کوچه های شهوت و هرزگی سر در می آورد و من هرگز نمی توانستم از اینکه یک عاشق پاک و وفادار استم به خودم ببالم.

و مرگ؟

یکبار دیگر سگ بابه ملنگ بطرز وحشتناکی شروع به عوعو نمودن نمود.

به نظر می رسید حادثه ای در شرف وقوع است.

اندیشیدم: آدمی روز اولی که به دنیا می آید باید خودش را برای مردن آماده نگهدارد زیرا که مرگ در تمام زندگی رفیق و همسفر ما بوده و همیشه مثل یک سایه ما را تعقیب می کند و به اصطلاح مشهور شتری است که بالاخره دم خانۀ تک تک ما خواهد خوابید.

من با وجود اینکه در کشوری مثل افغانستان که همیشه مرگ در فضای آن در پرواز بود بدنیا آمده بودم و بعد هم که معیوب شدم و طبعاً بیشتر از هرکس دیگر برای مردن آماده می بودم هرگز انتظار و توقع این همه زود مردن را نداشتم و تقریباً غافلگیر شدم اما خوشبختانه خیلی زود توانسته بودم خودم را قانع کنم که هیچ زمان و هیچ سن و سالی برای مردن زود نیست و اگر ما به خود این موضوع را بقبولانیم که مرگ بزرگترین حقیقتی است که در زندگی ما وجود دارد و خود را برای این حقیقت بزرگ آماده نماییم خیلی راحت می توانیم درک کنیم که مرگ بر خلاف آنچه که فکر می کنند نه تنها تلخ و ناگوار نیست بلکه مثل یک مسکن قوی می تواند به روح آشفته و سرگردان بشر آرامش ببخشد و من خیلی وقت بود که این آرامش را  احساس نموده بودم..

همهمۀ گنگی در بیرون از خانه بگوش می رسید. از پنجره به بیرون نگاه نمودم. بجز دشت وسیع و میدان سگ جنگی که نور مهتاب آن را روشن نموده بود چیز دیگری دیده نمی شد اما سگ بابه ملنگ هنوز بشدت می غرید و زوزه های وحشتناکی می کشید.

به آنچه که در بیرون از خانه می گذشت اصلاً توجهی نداشتم.

مرگ مرا کاملاً در خودش غرق نموده بود. پی در پی از خودم می پرسیدم اگر نمی مردم و چند سال دیگر زنده می ماندم چه واقعه ای خاصی اتفاق می افتاد؟

و جواب یکی بود: حتی اگر زنده می ماندم هیچ چیزی تغیر نمی نمود زیرا که هر روز هزاران نفر بدنیا آمده و هزاران نفر دیگر هم که خیلی ارزش شان بیشتر از من بود می مردند و آب از آب تکان

نمی خورد پس زنده یا مرده بودن آدمی مثل من چه چیزی را می توانست تغیر بدهد.

گذشته از آن زنده بودن یا مردن در کشوری مثل افغانستان چه مفهومی می توانست داشته باشد؟ 

در کشوری که بی عدالتی، ظلم، ستم و نابرابری به اوج خود رسیده بود ، در کشوری که همیشه فقر و جنگ روح مردمان آنرا به زنجیر کشیده بود، در کشوری که اکثریت مردمان آن با فقر و جهل بدنیا می آمدند، با ذلت، خواری، اسیری و بردگی زندگی می نمودند و بالاخره با گمنامی می مردند، درکشوری که همیشه دهقانان آن تخمی را که بیگانه ها کاشته بودند آبیاری می نمودند و زمامداران آن حاظر بودند یک لبخند اربابان خارجی شانرا به بهای زندگی هزاران شهروند افغانی بخرند و بالاخره در کشوری که جنگ و خشونت جز فرهنگ و عنعنه آن شده بود، موجودیت آدمی مثل من چه دردی را می توانست دوا کند و چه چیزی را می توانست تغیر بدهد؟

همانطور که تا آنروز مردن و قربانی شدن ملیون ها افغان هیچ دردی را دوا ننموده بود و به انداۀ سر سوزن نتوانسته بود گره کور افسانۀ بدبختی افغانستان و افغانها را بگشاید مطمیناً که مرگ و زندگی من هم هیچ چیزی را تغیر داده نمی توانست.

افسانۀ جنگ و درگیری افغانها که من هم یکی از آنان بودم بر سر قدرت، پول و چوکی و خدمت بهتر و بیشتر به اجنبیان و جنگ های نژادی و قبیلوی آنان و جنگ آنان در خانه، بیرون از خانه، در دفتر، در ریاست و وزارت و جنگ آنان در پارلمان چیزی بود که صدها سال دوام نموده بود و هیچ امیدی

نمی رفت که برای صدها سال دیگر پایان بپذیرد و هیچ کاری هم نمی شد انجام داد و در یک چنین وضعیتی شاید مرگ و مردن می توانست آخرین راه رسیدن به آرامش و سکون باشد.

فراتر از افغانستان در بقیه نقاط دنیا و حتی می شد گفت در تمام کرۀ خاکی زمین هم هیچ نقطۀ کوچک و روشنی دیده نمی شد که با اتکا و دلخوشی به آن آدم می توانست به زنده بودن و زنده ماندن دلخوش باشد.

تمام دنیا در آتش ظلم و بی عدالتی می سوخت و هیزم این آتش را مردمان فقیر، نادار، آواره و سرگردان تشکیل می داد.

حس قدرت پرستی و خوی حیوانیت در وجود بعضی آدمها و آنهایی که می توانستند با استفاده از قدرت و ثروت شان دنیا را به گلستان و بهشت آرزوها تبدیل کنند به جایی رسیده بود که هیچ چیزی جز جنگ، وحشت، ترور، مرگ انسانها و خرابی دنیا نمی توانست آنها را آرام سازد.

زمینی که خدا آنرا برای آرامش و راحتی انسانها آفریده بود حالا دیگر به انباری از کثافت، بدبختی، فقر، بیچارگی، مرگ و جنگ تبدیل شده بود و هرلحظه امکان آن می رفت که بکلی منهدم گردد.

چند نفر سیاستمدار دیوانه و سادیست که ادارۀ دنیا بدست آنان بود، هر روز دور هم نشسته و برای خرابی و آلوده نمودن بیشتر دنیا و زجر ساکنان آن نقشه های تازه می کشیدند.

ملیون ها نفر از فقر، گرسنگی، غربت و آوارگی رنج می بردند و کار کثافت کاری بشر بجایی رسیده بود که دیگر در تمام زمین هوای پاکی برای تنفس وجود نداشت و مطمین بودم طی چند سال آینده اکثر ساکنان زمین مجبور می شدند برای بدست آوردن چند قطره آب دست به جنایات تازه ای بزنند.

لحظۀ انفجار زمین نزدیک شده بود و نه من و هیچکس دیگر نمی توانست مانع آن گردد.

در یک چنین وضعیتی حتی اگر زنده هم می ماندم هرگز روح من نمی توانست به آرامشی که از شروع زندگی به دنبال آن بودم برسد.     

در نور کمرنگ چراغ دستی به ساعتم نگاه نمودم.

دوی بعد از نیمه شب بود و سگ بابه ملنگ تا هنوز بدون وقفه می غرید و زوزه می کشید. 

روی بسترم دراز کشیده و نفس عمیقی کشیدم. احساس راحتی و آرامش می نمودم.

هیچگاهی خودم را آنقدر فارغبال و سبک احساس ننموده بودم.

کسی چه می دانست شاید هم در آن لحظۀ خاص خدا مرا در آغوش مهربانش گرفته بود تا به من ثابت کند که او آنجا بوده و همه چیز را شنیده و هر واقعۀ که تا آن لحظه در زندگی ام اتفاق افتاده بود همه اش به خیر و مصلحت من بوده است.

بوی عطر خدا و آرامش را به خوبی احساس می نمودم.

حالت غریقی را داشتم که بعد از یک شنای نفس گیر به ساحل می رسد و احساس آرامش و نجات از مرگ او را از حال می برد.

من به دو قدمی ساحل رسیده بودم و به هیچ چیزی جز اینکه نجات یافته ام فکر نمی نمودم.

خمیازۀ کشیده و به آسمان نگاه نمودم.

ستاره ها با سماجت و خستگی ناپذیری خاصی چشمک می زدند و ماه همچنان می درخشید.

تازه چشمانم گرم شده بود که صدای شلیک چند گلوله مرا از جا پراند. چند لحظه صدای همهمه و داد و فریاد کسانی که در اثر فیر مرمی در آن نیمه شب بیدار شده و می خواستند از ماجرا سردربیاورند فضا را پر نمود. چند لحظه سر جایم نشسته و بعد دوباره استراحت نمودم.

هر واقعۀ اتفاق افتاده بود چون و چرای آن را فردا می دانستم. 

کمی بعد همهمه ها و داد و فریاد به خاموشی گرایید و جای خودشان را به سکوت مطلق داد.

حتی سگ بابه ملنگ هم دیگر عو عو نمی نمود.

ادامه دارد...

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer