.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت سی و دوم

تمنا دوا را گرفته بود. جرئت نکردم قیمت دوا را ازش بپرسم چون می دانستم خفه خواهد شد. به برادرم زنگ زدم و گفتم که دم در منتظرم باشد. بقیه راه را در سکوت سپری نمودیم. نزدیکی های خانه تمنا گفت که تا معلوم شدن نتیجه معایناتم استراحت نموده و دفتر نیایم و او در این باره با رئیس صحبت نموده و خبرم را خواهد گرفت.

تشکر نمودم. تمنا خداحافظی نموده و با اتفاق دریور برگشتند.  به خانه رفتم و به مادرم که با نگرانی می خواست علت زود آمدنم از کار را بداند اطمینان دادم که خوب استم و مریضی ام جدی و نگران کننده نیست.

دوایی را که کاکا داکتر تمنا تجویز نموده بود تاثیر معجزه آسایی داشت بطوری که فردا صبح که از خواب برخواستم هیچ گونه احساس درد و سوزشی نمی نمودم.

به صورتم در آیینه نگاه نمودم. اثری از رنگ پریدگی دیده نمی شد اما کبودی زیر چشمم هنوز باقی بود.

نزدیکی های عصر تمنا و برادرش مصطفی با مقداری میوه به دیدنم آمدند. تمنا گفت که حتی از سابق هم خوبتر و سالمتر به نظر می رسم و من حرفش را با وجودی که می دانستم برای دلخوشی و امید دادن به من می گفت قبول نمودم.

بعد تمنا از پنجرۀ اتاقم میدان سگ جنگی را به مصطفی که شاید در تمام عمرش جنگ سگها را ندیده بود نشان داد و در بارۀ سگ مورد علاقۀ هردوی ما، سگ بابه ملنگ، و قهرمانی ها و شجاعت او سخن گفت و اینکه قرار بود چند هفته بعد بزرگ ترین مسابقۀ سگ جنگی میان سگ بابه ملنگ و سگ قوماندان که هزاران نفر بالای برنده و بازندۀ آن شرط بسته بودند برگزار گردد.

بعد از ختم سخنان اش بمن اشاره نموده و گفت البته اگر وضعیت صحی جناب محترم بهتر باشد و حوصله داشته باشد، هر چهار نفر ما به دیدن این مسابقه خواهیم رفت.

نفر چهارمی را فراموش نموده بودم.

او همان نیما بود. 

گفتم: حتی اگر آنروز مریض هم باشم به دیدن این مسابقه خواهیم رفت؛ قول می دهم.

خواهرم چای آورد. چای را با هم نوشیدیم. مصطفی بشدت از منظره و چشم اندازی که از اتاق من قابل دید بود خوشش آمده بود بطوری که نمی توانست نگاهش را از آن منظره و غروب آفتاب که زیبایی خاصی داشت بگیرد. 

تمنا پرسید: چی شده انگار که در تمام عمرت چنین منظرۀ را ندیده ای؟

مصطفی با لبخندی گفت: راستش من در تمام عمرم منظرۀ تا این حد طبیعی و زیبا و غروبی به این رویایی و خاطره انگیز ندیده ام و در ضمن لندن که بودیم آنقدر خبرهای عجیب و غریب و وحشت آور  از داخل افغانستان می شنیدیم و آنقدر شایعه های دروغین در بارۀ افغانستان بگوش می رسید که همه فکر می نمودیم افغانستان به یک جنگل مبدل شده و ساکنان آن  هم که شما باشید خدای نخواسته مثل حیوانات گوشت و پوست همدیگر را با چنگال و دندان هم می درند.

تمنا با تعجب پرسید: یعنی تو واقعاً در باره ما اینطور فکر می نمودی؟

مصطفی با خونسردی جواب داد: خوب شما هم جای ما بودید چیزی جز این فکر نمی نمودید اما از وقتی که اینجا آمده ام دریافته ام که چقدر فکر و اندیشۀ ما و همه کسانی که آنجاها زندگی می کنند غلط بوده است.

گفتم: دریافتی که هنوز خیلی باقی مانده تا آنها به آرزوی شان برسند و افغانستان را به یک جنگل مبدل گردانند.

با تاسف سرش را تکان داد: راست می گویی و خیلی خوشحال شدم که با وجود این همه جنگ و بدبختی و این همه ظلم و تعدی و کثافتکاری هنوز هم کشور ما پر از زیبایی، پاکی، صفا، صمیمیت، همدلی، عشق و محبت است و تا هنوز هم تمدن وحشی قرن بیست و یک با همه مهارتش نتوانسته است چهرۀ ساده و معصوم آنرا تغیر بدهد و حالا درک می کنم که این خود من بوده ام که در یک لجن زار زندگی می نمودم و کم کم داشتم به یک حیوان متمدن و دموکرات تبدیل می شدم؛ و چقدر متاسفم که مردم ما خود را به آب و آتش می زنند تا خود شان را به آن لجن زار برسانند و در آرزوی حیوان شدن جان می دهند.

تمنا با لحن تمسخر آمیزی گفت: خیلی عالی سخنرانی نمودی اما کاش همه این موضوع را درک می نمودند. حالا چایت را بنوش که دیر است. 

مصطفی چایش را نوشید. بعد هر دو از جایشان برخواستند و خدا حافظی نمودند. تمنا هنگام رفتن گفت: پیش از آنکه اینجا بیایم واقعا نگرانت بودم اما حالا مطمین شدم که کاملاً خوب استی. فردا هم خوب استراحت کن. انشاء الله پس فردا همدیگر را می بینیم.

از هردوی آنها و زحمتی که کشیده بودند تشکر نمودم. تمنا رفت و مثل همیشه رایحۀ دل انگیز عطرش را در اتاق و یادش را در قلبم بجا گذاشت.

تمام روز بعد خودم را در اتاقم قفل نموده و به نوشته های پراگنده ام سرو صورتی دادم. یکی دو بار تمنا تلفنی احوالم را پرسید. می خواست بداند خوب استم یا نه؟ به او گفتم که کاملاً خوب استم و حتی فکر نمی کنم دیگر ضرورتی وجود داشته باشد که نزد کاکا داکترش برای دانستن نتیجۀ معاینات خونم که دو روز پیش گرفته بود برویم. تمنا گفت که کاکا داکترش برای حاضر شدن به یک سیمینار علمی به کشور آلمان سفر نموده است و تا چند هفته بر نمی گرد اما دستیارش در غیاب او معاینه خانه اش را اداره می کند و گفت که برای اطمینان بیشتر خوب است نتیجه معاینات را بدانیم. ظاهراً حرفش را پذیرفتم اما خودم خوب می دانستم که درد من از جای دیگری آب می خورد و دوا و داکتر هیچ کاری را نمی توانستند از پیش ببرند.

نخواستم یکبار دیگر در اندیشۀ تمنا خودم را غرق کنم. می دانستم که بالاخره هر آنچه را که قسمت و تقدیر برای من و تمنا نوشته بود اتفاق می افتید و هیچ کاری از دست من ساخته نبود. 

شب فرا رسید. نمازم را به جا آوردم. خجالت می کشیدم از اینکه پیش خود اعتراف کنم که شاید در تمام عمرم یک نماز درست و حسابی نخوانده بودم.

بعد از صرف غذای شب وقایع چند روز اخیر را در کتابچۀ خاطراتم که از شروع کوشش نموده بودم آنرا به شکل یک داستان بنویسم، نوشتم. حس غریبی به من می گفت که داستان کم کم دارد به آخرش نزدیک می شود و من داشتم صفحات آخر آنرا می نوشتم.  

صبح که از خواب برخواستم و به صورتم در آیینه نگاه نمودم دیدم آخرین نشانه های مریضی در صورتم از بین رفته بودند و رنگم کاملاً بجا آمده بود و دیگر از آن حلقه های کبود رنگ دور چشمانم خبری نبود. 

لباسی را که در آن تازگی ها خریده بودم و رنگش سیاه بود به تنم نموده و کمی روغن به سر و صورتم مالیدم. هنگامی که می خواستم اتاقم را ترک نمایم یکبار دیگر به آئینه نگاه نمودم و بعد از مدتها به نظرم رسید که پسر نسبتاً جذابی بودم و ارزش یک بار نگاه کردن را داشتم و این چیزی بود که وقتی به دفتر رسیدم تمنا هم برای دلخوشی من آنرا تصدیق نمود و در ضمن گفت که کاملاً خوب شده ام و هیچ گونه آثار وعلایم مریضی در صورتم دیده نمی شود.

دو سه روز دیگر به چاپ مجله باقی مانده بود و کارهای زیادی بود که باید صورت می گرفت. از تمنا خواستم حالا که خوب شده ام راحت سر جایش بنشیند و من خودم تمام کارها را انجام می دهم اما تمنا قبول ننمود و بعد به اتفاق هم شروع به کار نمودیم. تمام روز هیچ گونه صحبتی از نیما و هیچ موضوع دیگر به میان نیامد. هر دو مشغول کار بودیم.

ساعت سه بعد از ظهر بود.

بدون آنکه بدانم لحظۀ سرنوشت نزدیک شده بود.

تمنا اوراق روی میزش را کنار گذاشت و با لبخندی گفت: به نظرم هنوز هم به همان عقیدۀ سابقت که باور نداشتن به دوا و داکتر است استوار استی و نمی خواهی نزد داکتر برویم؟

گفتم: بر عکس از وقتی دوای کاکا داکترت را خورده ام، عقیده ام به دوا و داکتر دو چندان شده است اما تمنا تو واقعاً فکر می کنی ضروری است حالا که خوب شده ام دوباره نزد داکتر برویم و او هم دانسته یا نداسته تشخیص بدهد که من به فلان مرض کشنده و خطرناک مبتلا شده ام و بعد چند ماه آینده کشنده ترین و تلخترین دواها را بخورم؟

گفت: تا حدی راست می گویی اما اینجا کمی موضوع فرق می کند. اولاً اینکه تا امروز کاکا داکترم هیچ مریضی را تشخیص غلط ننموده است و ثانیاً چه ضرری دارد که خودت را مطمین بسازی که کاملاً خوب استی و احیاناً اگر خدای نخواسته کدام تکلیف و مرضی داشته باشی بصورت اساسی خودت را تداوی کنی.

دلیل اصرار تمنا را نمی دانستم اما بهر صورت قبول نمودم که با هم به معاینه خانۀ کاکا داکترش برویم و نتیجۀ معاینات خونم را که دو روز پیش داده بودم بدانیم.

به برادرم زنگ زدم و ازش خواستم که با موتر دم در دفتر بیاید. کمی بعد نگهبان خبر داد که برادرم دم در منتظرم است. کمپیوترم را خاموش نموده و بعد به اتفاق تمنا از دفتر خارج شدم.

چند دقیقه از چهار گذشته بود که به مطب کاکا داکتر تمنا رسیدیم. همانطور که قبلاً تمنا گفته بود کاکا داکترش برای حاظر شدن در یک سیمینار علمی برای چند هفته به خارج از کشور سفر نموده بود اما دستیارش حاظر بود و تمنا هم او را خوب می شناخت.

تمنا ترجیع داد این بار از آشنایی اش با داکتر استفاده ننموده و مثل بقیه مریضان منتظر بماند تا نوبتش یعنی نوبت من فرا برسد و زمانی هم که نوبت به من رسید و ما دو نفر به اتفاق هم داخل رفتیم داکتر خیلی راحت و در حالیکه اصلاً انتظارش را نداشتم گفت که مدتهاست به سرطان حاد خون دچار

شده ام و حداکثر یک ماه دیگر برای زنده ماندن وقت دارم.

*******

با ورود دوباره تمنا به دفتر از دنیای خیال و رویا بیرون می آیم. احساس یک نوع بیهوده گی وجودم را می آزارد. من همیشه به پایان خوش متعقد استم و دلم  می خواهد همه قصه ها به خوبی و خوشی به پایان برسند. شاید اگر خودم می توانستم قصۀ زندگی خود را بنویسم حداقل کوشش می نمودم پایان آن تا این اندازه  تلخ و غم انگیز نباشد و یا در آخر آن معجزه ای اتفاق بیفتد که سرنوشت قهرمان قصه را که خود من بودم تغیر بدهد اما قصۀ زندگی من و ملیون ها نفر دیگر را جنگ و حس قدرت طلبی یک عده اشخاص ماجرا جو و تشنۀ قدرت نوشته بودند و هر قصه ای که نویسندۀ آن جنگ باشد نمی تواند پایانی بهترتر از این داشته باشد.    

با وجود همه اصرار تمنا که می خواست خانه بروم و استراحت کنم با سرسختی تمام دفتر می مانم و کارم را بطور عادی پیش می برم. من از مردن در بستر با رنگ و روی پریده و حال زار نفرت داشتم. دلم می خواست زمانی که می مردم مثل یک سرباز که هیچ گونه وحشتی از مرگ ندارد در میدان جنگ بمیرم نه در خانه و در بستر بیماری.

گذشته از آن نمی خواستم خواب ها و امیدهای مادرم را تا آخرین لحظه برهم بزنم و به همین دلیل تصمیم گرفته بودم که سی روز آینده را مقاومت نمایم و نگذارم مرگ پیش از آنکه مرا در کام خودش فرو ببرد، فروغ زندگی را از من برباید. 

اما تمنا که تا قبل از دانستن نتیجۀ معاینات من به کار کاکا داکترش ایمان داشت و می گفت که او هیچگاه و در تمام دوران کاری اش در تشخیص اش اشتباه ننموده است حالا به این عقیده بود که در نتیجۀ معاینات و تشخیص داکتر اشتباهی رخ داده است و گرنه من بصورت کامل سالم و صحتمند استم. می خواستم حرفش را قبول کنم اما دیر شده بود. چیزی در درونم که نمی توانستم اسمی به آن بدهم مرده بود و من خودم را کاملاً خالی احساس می نمودم.

خالی از زندگی، خالی از تمام احساسات، خالی از شور ، خالی از عشق و ...تنها چیزی که می توانست این جای خالی را پر نماید مرگ بود.

با وجود اینکه همیشه آدمی تنها در زمان مرگ با حسرت زیاد در میابد که یک دنیا کار ناتمام مانده که او باید انجام می داده است اما من می توانستم از این قاعده مستثنی باشم زیرا که سی روز، وقت کمی نبود و کار زیادی هم نداشتم که وقت مردن حسرت انجام ندادن آنرا می خوردم.

روز ها خیلی عادی سر کارم می رفتم. از تمنا قول گرفته بودم که موضوع مریضی ام را به هیچ کس نگوید و او هم با وجود آنکه همیشه اصرار می نمود که صحتمند هستم به قول اش وفا نموده بود و بجز خودم و تمنا کس دیگری در آن باره چیزی نمی دانست. در خانه هم کاری مهمی برای انجام دادن نداشتم. یکی دو داستان نیمه کاره داشتم که باید تکمیل اش می نمودم و شبها که در اتاقم تنها می شدم واقعات روزمره را در کتابچۀ خاطراتم می نوشتم.

کوشش می نمودم هیچ گونه تغیری در رفتار و وضعیت روحی ام پدیدار نگردد. من بخودم قول داده بودم که تا آخرین لحظه مقاومت کنم و نگذارم مرگ و ناامیدی بر من غلبه نموده و مرا از پا بیندازد.

تمنا با سماجت عجیبی می خواست به هر ترتیبی شده این موضوع را به فکر و مغزم القا کند که من خوب استم و یا حداقل اگر مریض هم استم بزودی خوب می شوم و هیچ جایی برای این همه زود مردن وجود ندارد.

او حتی یک روز و به اصرار بیش از حد مرا وادار نمود که به یک مرکز صحی دیگر که در همان نزدیکی ها واقع بود رفته و یکبار دیگر خونم را معاینه نمایم.

با وجودی که می دانستم همه چیز به پایان رسیده بود و هیچ راه برگشتی وجود نداشت وانمود می نمودم که کاملاً صحتمند استم و به همین دلیل تمام کارهایم را بدون آنکه درخواست کمک تمنا را بپذیرم انجام می دادم. روزها دیرتر دفتر می ماندم و آنقدر در نوشتن و کار خودم را غرق می نمودم که حتی گاهی اوقات مسئله مرگ و حتی تمنا را فراموش می نمودم.

اما شب ها زمانی که در اتاقم تنها به تاریکی شب، ستاره ها و یا مهتاب که گاهگاهی از زیر ابرها ظاهر می شد نگاه می نمودم دوباره به یاد مرگ و شمارش معکوس می افتادم.

بیست و نه روز.

بیست و هشت روز.

بیست و پنج روز.

بیست روز.

و به تمنا فکر می نمودم.

فکر می نمودم اگر او به زندگی ام نمی آمد و من هرگز او را نمی دیدم و عاشق اش نمی شدم چه اتفاقی می افتاد؟

با خودم می گفتم اگر تمنا را نمی دیدم شاید این همه تلخی و زهری که حالا در زندگی ام موجود بود، وجود نمی داشت و من برای مردن لحظه شماری نمی نمودم.

بعد فوراً به فکرم می رسید که اگر تمنا را نمی دیدم چطور آن همه لحظات خوب و خوشی که در کنار تمنا گذشتانده بودم در زندگی ام اتفاق می افتاد، چطور می توانستم با آن همه حرارت و دلگرمی شعر سروده و داستان بنویسم، چطور می توانستم عاشق شوم و مهمتر از همه حالا که داشتم می مردم چطور می توانستم از اینکه بسرحد جنون عشق و محبت کسی را در دلم داشتم احساس افتخار نمایم و این همه راحت انتظار مردن را بکشم؟

باز هم به یاد مرگ می افتم.

مرگی که به آرامی وجودم را تسخیر می نمود.

نمی دانم شما نبرد دو شیر پیر و جوان را برای بدست آوردن فرمانروایی و قدرت در ساحۀ زیست شان دیده اید؟

شیر جوان و نیرومند و شیر پیر و ناتوان به شدت با هم می جنگند و برای همدیگر چنگ و دندان نشان می دهند.

اما عاقبت این شیر پیر و ناتوان است که باید میدان را با چند زخم عمیق روی بدنش خالی نماید.

اما زخمی که به روح و قلب این شیر وارد آمده، عمیقتر است.

غم و اندوهی که در چشمان شیر پیر موج می زند، غیر قابل وصف است.

شیر پیر زخمی و ناامید از گله شیرهای دیگر جدا می شود.

تنها می ماند و خودش را برای مرگ آماده می سازد.

شباهتی عجیبی را بین خودم و آن شیر پیر احساس می کنم.

من هم همان دردی را احساس می نمودم که آن شیر پیر احساس می نمود و من هم خودم را تنهای تنها برای مرگ آماده نموده بودم.

اما من پیر نبودم و هنوز ...

چند صفحۀ آخر کتاب گدی پران باز خالد حسینی را می خوانم و بعد با خشم و نفرت آنرا به دیوار می کوبم. آن مرد تمام عمرش را با راحتی تمام در کشور آمریکا سپری نموده بود و آخر کار شاید برای بدست آوردن شهرت و پول به خودش اجازه داده بود که با آن همه سادگی و بی پروایی در بارۀ افغانستان، وضعیت نابسامان آن، جنگ های داخلی و گروه طالبان حرف بزند.

او چطور می توانست چیزی را که بر من و بقیه افغانها گذشته بود بصورت واقعی آن درک نماید در حالیکه او وحشت جنگ را هرگز احساس ننموده و مثل ما بهای زندگی نمودن در افغانستان را به قیمت جان و آینده اش نپرداخته بود.

از دور دست ها صدای احمد ظاهر هنرمند حنجره طلایی بگوشم می رسید. نمی دانم کی بود که همیشه یک آهنگ خاص را گوش می نمود:

مرگ می خواند مرا هردم به خویش

میرسند از در که در خاکم نهند

آه شویند عاشقانم در نیمه شب

گل بروی گور نمناکم نهند

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهار روشن از امواج نور

من نمی دانستم که فروغ فرخزاد به چه مناسبتی این شعر را سروده بود اما غم و اندوه عمیقی در هر سطر آن موج می زد.

درست مثل غم و اندوه مردی که از رفتن باز مانده بود.

مردی که تمام آرزوهایش را از دست داده بود.

مردی که آرزو هایش رنگ خون و سیاهی را بخودش گرفته بودند.

مردی که تمام کوره راه های زندگی را به دنبال آرزو به دور یک حلقه پیموده بود و حالا در پایان راه به همان نقطه آغازین و از همان جایی که شروع نموده بود رسیده بود و هیچ راهی برای رفتن به پیش رو و یا حتی برگشت نداشت.

ادامه دارد...

 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer