.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت سی و یکم

فردای آن روز نتوانستم دفتر بروم. هنوز مریض بودم. دور چشمانم حلقۀ کبود رنگی ایجاد شده بود و سوزش سینه و معده ام هم کماکان ادامه داشت.

در ضمن سرفۀ متدوام که گاهی اوقات با خون همراه بود راحتم نمی گذاشت.

من معمولاً به خوردن دوا عادت نداشتم و کوشش می نمودم تا حد امکان از خوردن دوا و رفتن نزد داکتر اجتناب نمایم. آنروز هم با وجود آنکه به شدت مریض بودم پدر و مادرم را که با نگرانی می خواستند نزد داکتر بروم متقاعد ساختم که خوب استم و نیازی به داکتر رفتن ندارم و با کمی استراحت خوب می شوم .

با وجود این هم مادر مهربانم بکلی متقاعد نشد و به عادت همیشگی و محبت مادرانه اش یکی از آن دواهای خانگی را که همیشه شفابخش بودند برایم تهیه نمود و من هم مثل همیشه که نمی توانستم روی تصمیم مادرم حرفی بزنم آنرا با همه تلخی اش سر کشیده و بعد استراحت نمودم.

احتیاج مبرمی به تنهایی داشتم. چیزی در درونم آب شده بود. فکر می نمودم چیزی را گم کرده ام و زندگی ام بدون آن چیز نامکمل است. یک احساسی در وجودم از بین رفته بود که بدون آن زندگی برایم نا ممکن بود اما زمانی که می خواستم آن احساس را اسمی بدهم  سرگردان می ماندم. 

به راستی من چه چیزی را گم کرده بودم؟

 نمی دانستم. فکرم به جایی نمی رسید.

خسته، مریض و  تنها بودم.

تند باد حوادث مرا در مسیر سرنوشت قرار داده بود و نمی دانستم که آخرش به کجا خواهد برد.

تمنا زنگ زد و احوالم را پرسید. در حالیکه کوشش می نمودم ارتعاش و لرزش صدایم را کنترول نمایم گفتم که حالم خوب شده است و فردا سر کارم حاضر خواهم شد.

تمنا برایم آرزوی سلامتی نمود و خداحافظی نمود.

گوشی را گذاشتم. تمنا مثل سابق نگفت که می خواهد به دیدنم بیاید.

می دانستم که آنروزها بیش از حد معمول مصروف بود و کارهای مهمتری داشت که باید انجام می داد.

نمی خواستم به این که او چه کار دارد و با چه کسی است فکر کنم و حس حسادت وجودم را بلرزاند. قبول نموده بودم که در نبردی که زندگی سر راه من قرار داده بود و طرف دیگر آن تمنا و نیما بودند بازنده من بودم و باید شهامت این را می داشتم که شکست خودم را قبول نمایم.

فردا صبح زود تمنا یک بار دیگر زنگ زد و پرسید که می توانم سر کارم حاضر شوم.

با خستگی تمام گفتم که خوب استم و مشکلی ندارم.

گفت: ببینم اگر هنوز مریض استی دفتر نیا و راحت باش من یک طوری کارها را تنظیم می کنم.

گفتم: تشکر خوب استم... فکر می کنم خوب شده ام.

- تو هنوز مریض استی؟

-  نه چطور مگر؟

- صدایت عادی نیست، می لرزد.

گفتم:  نه کاملاً خوب استم. چند لحظه بعد حرکت می کنم.

- خیلی خوب به امید دیدار.

بعد خداحافظی نموده و گوشی را گذاشت. لباسم را پوشیده و در حالیکه مردد بودم خانه را ترک نمودم.

بر خلاف روزهای دیگر که با شوق و علاقه تمام دفتر می رفتم آنروز تمام انگیزه و علاقه ام را به کار از دست داده بودم. دست و دلم به کار نمی رفت. به نظرم می رسید که مرا بسوی چوبۀ دار می بردند و تمام مردم با دلسوزی و افسوس بسویم می نگریستند.

چند بار تصمیم گرفتم از نیمه راه برگشته و پشت پا به همه چیز بزنم اما به یاد مادرم و عهدی که با خود بسته بودم که هیچگاه و به هیچ قیمتی او را از خودم ناامید نسازم می افتادم و منصرف می شدم.

وقتی دفتر رسیدم متوجه شدم که در غیاب من تمنا تمام کارها را به تنهایی انجام داده بود و این نشان دهندۀ آن بود که او هنوز هم و مثل سابق حس دلسوزی اش را نسبت به من از دست نداده است و من هنوز هم متاسفانه در نظر او یک آدم دست و پا افتاده و محتاج کمک و ترحم بودم.

و این چیزی بود که بیشتر مرا متاثر و اندوهگین می ساخت.

کمی بعد تمنا آمد.

فکر می نمودم که بعد از آنکه از عشق و علاقۀ تمنا نسبت به نیما اطلاع یافته بودم دیگر کشش و علاقه ام را نسبت به او و اینکه چه می کند، کجا می رود، با کی می رود و چه لباسی می پوشد داشتم از دست داده ام اما زمانی که تمنا را دیدم فهمیدم که اشتباه نموده ام.

لباس سیاهی به تن داشت و حتی بیشتر از سابق زیبا، پاک و معصوم به نظر می رسید و من دانستم که هنوز هم او را بدون چون و چرا می پرستیدم و حاضر بودم به خاطر او بمیرم.

دستکول اش روی میز گذاشت و به طرف من آمد. دلسوزانه به صورتم نگاه نموده و گفت: تو هنوز هم مریض استی. به تو گفتم که اگر مریض استی نیا. تو به استراحت ضرورت داری.

گفتم: بر عکس امروز خودم را خیلی بهتر از روزهای دیگر احساس می کنم.

دستش را روی پیشانی ام گذاشت. همیشه تماس دستان او با بدنم مثل یک جریان قوی برق تکانم می داد. آب دهنم را فرو بردم.

می خواستم دست او را کنار بزنم اما بر جایم آرام ماندم.     

در حالیکه هنوز دستش روی پیشانه ام بود گفت: تب هم که داری، فکر می کنم همین حالا باید داکتر برویم.

من تب نداشتم اما اگر چند لحظۀ دیگر دستش را از روی پیشانی ام کنار نمی زد مطمین بودم که زیر آب و عرق غرق می شدم.

آهسته دستش را کنار زده و به او که با تعجب نگاهم می نمود گفتم همین حالا برمی گردم و بعد از این حرف فوراً به طرف تشناب حرکت نمودم.

دست و رویم را شسته و در آئینه به صورتم نگاه نمودم. واقعاً چهره ام وحشت آور شده بود.

بیشتر به یک مرده شباهت داشتم.

چند لحظه متردد ماندم.

من به مریض بودن و مریض شدن عادت نموده بودم و اینکه آن روز مریض بودم مقولۀ مهمی نبود چون پیش از آن هم بارها و خیلی شدیدتر از آن روز مریض شده و دوباره صحت یاب شده بودم. 

چیزی که مهم بود این بود که باید بر احساسات خودم در مورد تمنا و اینکه در بارۀ او چه فکر می نمودم غالب می شدم.

باید تمنا و عشق او را از مخیله ام بیرون می راندم چون  در غیر آن باید انتظار یک زندگی جهنمی و تلخ را بدون او می داشتم.

اما چطور امکان داشت؟

آن دختر روحم را به زنجیر کشیده بود و من نمی توانستم بدون فکر کردن به او زنده بمانم.

چند کف آب دیگر به صورتم زده و بعد نفس عمیقی کشیده بیرون آمدم.

قیافۀ عادی بخود گرفته بودم.

کوشش می نمودم طوفانی که روح و مغزم را فرا گرفته بود به بیرون درز نکند.

تمنا با مهربانی تمام برایم چای ریخت و از من خواست تا راحت سر جایم بنشینم و گفت که خودش تمام کارها را به تنهایی انجام می دهد.

نمی خواستم این کار را بکنم و بیشتر از همیشه خودم را حقیر و ناتوان احساس کنم اما دیدم که حوصله و توانایی کار را نداشتم.

ناچار خاموش سر جایم نشستم و تمنا هم اوراق را گرفته و به آرامی مشغول تایپ نمودن آنها شد.

او هر چند لحظه بعد بصورتم نگاهی می انداخت و با مهربانی لبخندی زده و حالم را می پرسید.

من هم متقابلاً با لبخندی مصنوعی جوابش را داده و وانمود می نمودم که با وجود همه ضعف و رنگ پرید گی حالم خوب است.

جز اینکه تمنا حالم را بپرسد و من جوابش را بدهم حرف دیگری وجود نداشت که بین ما رد و بدل شود.

او فکر می نمود که من مریض استم و نباید بیش از حد معمول حرف بزنم و به همین دلیل آرام و سربزیر مشغول کارش بود.

اما من؟

از نظر من همه چیز پایان یافته بود و دیگر میان و تمنا هیچ حرفی وجود نداشت و این چیزی بود که شاید تمنا هم آنرا احساس نموده بود.

سکوت ادامه داشت. احساس خستگی می نمودم. هیچگاه اتفاق نیافتاده بود که سکوت میان من و تمنا تا آن حد به درازا کشیده باشد.

در حالیکه کوشش می نمودم همچنان خودم را بی تفاوت نشان بدهم از او احوال برادرش مصطفی و نیما را پرسیدم.

تمنا گویی در مورد بهترین و جالبترین خاطرۀ زندگی اش حرف می زند با شوق و علاقۀ تمام اوراقی را که روی آن کار می نمود یک سو نهاده و شروع به سخن زدن نمود.  

از مصفطی برادرش گفت. در بارۀ نیما سخن گفت و اینکه او چه پسر خوبی است و چه کمالات و اوصاف خوب و بی نظیری دارد و گفت که شب گذشته به اتفاق مصطفی خانۀ نیما مهمان بوده اند و با فامیل آنها آشنا شده است و اینکه آنها چه انسان های مهربان و خوبی بوده اند و ...

تمنا همچنان حرف می زد و من به یک خواب ناتمام و یک رویای شکسته فکر می نمودم.

خوابی را که در مورد تمنا دیده بودم در همین جا پایان یافته بود و دیگر هیچ رویا و آرزویی وجود نداشت.

تمام رویاها شکسته بودند.

بعد تمنا ناگهان و بدون مقدمه پرسید: راستی تو نظرت را در مورد نیما به من نگفتی؛ به نظر تو او چگونه جوانی است؟ می شود سرش اعتماد نمود؟

شاید اگر یکی دو هفته پیش تمنا این سوال را از من می پرسید به گوش هایم اعتماد نمی کردم و فکر می نمودم که تمنا عقلش را از دست داده است اما حالا جواب دادن به آن سوال کار مشکلی به نظر نمی آمد.

گفتم: با وجود این که آدم های این دور و زمان را نمی شود از ظاهر شان و با یکی دو ملاقات شناخت، اما اگر در تمام دنیا یک نفر شایستگی دوستی، محبت و همسری با تو را داشته باشد همین نیماست.

گفت: راست می گویی؟

- البته که راست می گویم او واقعاً پسر خوبی است.

- تو اینطور فکر می کنی؟ تو از او خوشت می آید؟

منظور تمنا را از این سوال ها نمی دانستم. از چهره اش چیزی فهمیده نمی شد.

او هنوز هم تظاهر می نمود که چیزی در باره احساسی که من نسبت به او داشتم نمی دانست.

چرا می خواست آزارم بدهد؟ چرا آن سوالات را که هر کدام آن مثل چکشی بر فرقم فرود می آمدند از من می پرسید؟

نمی دانستم.

مگر ما دو نفر چه نسبتی بهم داشتیم جز اینکه یک مدتی با هم در یک دفتر کار نموده بودیم و او به دلیل اینکه من یک آدم ناتوان و از پا افتاده بودم دلش به حال من می سوخت؟

مگر من کی و چکاره بودم که او می خواست نظرم را در مورد کسی که او دوست داشت  بداند؟

در آن لحظه این همه سوالات به سرعت به مغزم خطور نمودند اما برای هیچکدام جوابی نداشتم.

به صورت تمنا نگاه نمودم.

او با علاقمندی تمام منتظر جوابم بود.

متحیر بودم چه بگویم. من نیما را درست نمی شناختم و شاید اگر در موقعیتی غیر از آن قرار می داشتم حتی از او متنفر هم می بودم اما او کسی بود که در میان هزاران نفر توانسته بود نظر تمنا را به خودش و آن هم به آن زودی جلب نموده و جایی بزرگی در قلب او برای خودش باز نماید.

کاری که من در تمام زندگی خوابش را هم دیده نمی توانستم.

در آن صورت چه می توانستم در بارۀ او بگویم؟

نفس عمیقی کشیده و  با وجود آنکه قلباً راضی نبودم گفتم: ببین تمنا تو می دانی جهانی که ما در آن زندگی می کنیم و مردمان آن آنقدر در کثافت، زشتی و گمراهی فرو رفته اند که به زحمت می توان یک آدم قابل اعتماد و خوب یافت و اگر روزی یک آدم خوب و قابل اعتماد را یافتی و قلبت به خوبی و پاکی او گواهی داد هرگز از دستش نده چون چانس و خوشبختی یک بار در خانۀ آدم را می زند و یکبار که رفت دیگر بر نمی گردد.

 آهسته سرش را به علامت تصدیق تکان داد.

کمی مکث نموده و ادامه دادم: بعضی اوقات سالها  و حتی یک عمر طول می کشد تا ما یک نفر را درست بشناسیم و بعضی اوقات هم یک نگاه کوتاه برای شناختن یک شخص کافی است و من روز اول که نیما را دیدم قلبم به من گفت که او نمی تواند پسر بدی باشد و از او خوشم آمد حتی بیشتر از آنچه که تو فکرش را بکنی.

تمنا از جایش برخواست و نزدیکم آمده و با هیجان پرسید: راست می گویی قسم است؟

بزحمت جلو گریه ام را گرفته و گفتم: قسم است و اگر دختر بودم دیگر او را به خواب هم نمی دیدی.  

هردوی ما خنده نموده و بعد یکبار دیگر به سرفه افتادم. از همان سرفه های همیشگی و خطرناک.

تمنا با وارخطایی یک دستمال کاغذی سفید بدستم داد. آنرا جلو دهانم گرفته و کوشش نمودم جلو سرفه ام را بگیرم اما ممکن نبود.

با هر سرفه فکر می نمودم جگرم از جایش کنده می شود. 

چند سرفه پیاپی و احساس نمودم چیزی در دهنم جمع شده که مطمناً آب دهنم نبود. دستمال کاغذی را از جلو دهنم دور نمودم. متوجه شدم که از خون سرخ می زد. فهمیدم که دهانم پر از خون است.

دوباره طرف تشناب رفته و دست و دهانم را شستم.

بی حال شده بودم و وضعیتم خرابتر از آنچه که فکرش را می نمودم بود اما هنوز هم فکر می نمودم بدون آن که نزد داکتر بروم خوب خواهم شد.

اما تمنا این طور فکر نمی نمود. با وجود اینکه مانع اش شدم اما او فوراً به رئیس زنگ زد و اجازه خواست که نزد داکتر برویم و رئیس هم مثل همیشه با مهربانی خاصی که به من داشت اجازۀ رفتن را داد.

نمی خواستم آن کار را بکنم. من در یک چنین جاهایی معمولاً با برادرم می رفتم و او بود که همیشه مرا بالا و پایین نموده و کمکم می نمود که روی بایسکل ام جابجا شوم اما حالا  بدلیل ضد و اصرار تمنا مجبور بودم با او تنها بروم و به همین دلیل بیشتر از همیشه خودم را حقیر و زبون احساس می نمودم.

گفتم: تمنا، من نمی توانم با چنین و ضعیتی نزد داکتر بروم تو که مشکلاتم را خوب می دانی.

حداقل بگذار فردا برویم که برادرم هم همراه ما باشد. حالا که خوب استم.

تمنا گفت: خوب نیستی و  لازم نیست که برادرت را زحمت بدهی. من خودم همه کارها را روبراه می کنم.

- من ...

- لازم نیست بیشتر از این حرف بزنی.

ناچار ساکت ماندم. در طول راه دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد. کمی بعد راننده موتر را به رهنمایی تمنا کنار  یک معاینه خانه نگه داشت.

با وجود آنکه معاینه خانۀ داکتر در طبقه هم کف ساختمان واقع شده بود، تمنا از من خواست سر جایم بنشینم. بعد خودش با عجله داخل رفته و کمی بعد با اتفاق داکتر که بکس دستی اش در دستش بود برگشتند. تمنا به داکتر که مردی مسنی بود گفت: کاکا جان یک معاینۀ دقیق  بکن. می خواهم او باور کند که بعضی اوقات انسان باید به داکتر و دوا هم اعتقاد داشته باشد.

داکتر لبخندی زد و پرسید: پسرم تو به داکتر و دوا و درمان اعتقاد نداری؟

با خجالت گفتم: تمنا شوخی می کند داکتر صاحب اما من کاملاً  خوب استم.

و باز تمنا مداخله نمود: دروغ می گوید کاکا، مدتهاست که مریض است و فقط امروز موفق شدم وادارش کنم اینجا بیاید.

داکتر که تمنا او را کاکا صدا می زد گفت: خیلی خوب همین حالا معلوم خواهد شد که کدام یکی از شما ها راست می گوید.

بعد رویش را طرف من دور داد و گفت: اگر همه مردم به داکتر اعتقاد نداشته باشند پس ما مادر مرده ها چطور شکم خود را سیر کنیم.

هر سه ما خندیدیم. کاکا داکتر نبضم را معاینه نمود. راجع به تاریخچۀ مریضی ام و حالاتی که دچارم می شد سوالاتی از من نمود.  جوابش را دادم. چهره اش کمی درهم رفت. بعد گفت که برای معاینات دقیقتر و بهتر باید نمونۀ خونم را داشته باشد.

بعد داکتر با سرنجی که قبلا آنرا در بکس اش آماده داشت چند سی سی خونم را گرفته و آنرا در

بکس اش گذاشت و گفت سه روز بعد دنبال نتیجۀ آن مراجعه کنم و در ضمن برای تسکین درد و سوزش معده ام نسخه ای نوشت و توصیه نمود که یکی دو روز استراحت کنم.

از داکتر تشکر نموده و بعد هر دوی ما از داکتر خداحافظی نمودیم. بین راه تمنا گفت که داکتر از صمیمی ترین و بهترین دوستان پدرش است و همیشه با فامیل آنها رفت و آمد دارد و  مردی مهربان و خوبی است و در ضمن از مهارت و استعداد او حرف زد و گفت که از قبل در بارۀ مریضی من با او صحبت نموده است.

حرفی نزدم. بین راه از دریور خواستم کنار یکی از دواخانه ها موتر را نگهدارد و دوایی را که کاکا داکتر تمنا تجویز نموده بود بخرد.

تمنا نسخه را از دستم گرفت و گفت که خودش دوا می آورد  و بعد از موتر پایین رفت.

در آن لحظۀ خاص احساس نمودم فاصله ای را که نیما میان من و تمنا بوجود آورده بود از بین رفته است. آرزو می نمودم زمان متوقف گردد و من برای همیشه در همان حالت باقی بمانم و او هم در کنارم بوده و دلش برایم بسوزد.

و بعد یک بار دیگر به دنیای خیال و رویا رفتم و باز هم من بودم و آن دختر. دستش در دستم بود و هردوی ما در یک کوچۀ بی انتها قدم می زدیم و باران می بارید.

زیر لبم آهنگی از خواننده ایرانی محسن نامجو را زمزمه می نمودم:

زلف برباد مده تا ندهی بربادم

ناز بنیاد مکن  تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر بفلک فریادم

در همین لحظه تمنا آمد و آهنگی را که زمزمه می نمودم ناتمام ماند.

از کوچۀ بی انتها و باران خبری نبود.

ادامه دارد...

 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer