.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت سی ام

صبح آنروز کمی زودتر از روزهای دیگر از خواب برخاستم.

دست و رویم را شسته و بلوز سرخ رنگی را که نشانۀ یک عشق آتشین بود بر تن نمودم.

همانطور که قبلاً گفتم آنروز برای من روزی خاصی بود و باید نسبت به بقیه روزها متفاوتتر ظاهرمی شدم.

کمی از عطر خاصی را که برای این روزها خریده بودم  به بدن و سر و صورتم زدم.

نامه ای را که شب قبل به تمنا نوشته بودم گرفته و بعد از اینکه از مادرم خداحافظی نمودم از خانه بیرون برآمدم.

از اینکه تمنا تا هنوز به دفتر نرسیده بود خوشحال شدم. می خواستم با آمادگی کامل به مصاف او بروم.

احساس هیچ گونه ترس و وحشتی نمی نمودم.

کمپیوترم را روشن نموده و با آرامش خاطر مشغول شنیدن یک آهنک قدیمی  شدم.

این آهنگی بود که تمنا همیشه به آن گوش می داد.

نامه، مقابلم روی میز بود. آن نامه تا دقایقی دیگر در دستان تمنا قرار می گرفت و بعد از ماه ها، آشفتگی روحی و کابوس شبانۀ پسر معیوبی که دختری را دوست و جرئت نداشت به او بگوید که دوستش دارد پایان می یافت.

چند دقیقه از هشت گذشته بود که او آمد. طی چند روزی که تمنا را ندیده بودم تغیر نسبتاً فاحشی در صورت و طرز لباس او دیده می شد.

بر خلاف همیشه این بار لباس آبی رنگی بر تن نموده و دستمال سرخی بر سر گذاشته بود. برای اولین در تمام مدتی که من او را می شناختم آرایش خفیفی بر صورت او دیده می شد و صورتش گل انداخته بود.

اما او هنوز هم همان دختری بود که من دوستش داشتم.

او هر لباسی که می پوشید و هر چهره ای که بخودش می گرفت برای من تفاوتی نداشت. برای من او همان کسی  بود که رویا ها و خوابهایم را تسخیر نموده بود و همیشه جای او در قلبم خالی بود.

با هم دست داده و احوال پرسی نمودیم.

تمنا از سفرش و وقایعی که در پاکستان برایش اتفاق افتاده بود سخن گفت. در ضمن به دلیل اینکه نتوانسته بود طی آن چند روز به من زنگ بزند معذرت خواهی نمود.

بعد با صدای بلند خندیده و  بدون آنکه مجال حرف زدن به من بدهد پرسید: و می دانی که چه واقعه ای جالب و خوبی اتفاق افتاد؟

گفتم: فقط اینقدر می دانم که امروز فوق العاده خوشحال بنظر می رسی.

گفت: تو می دانی که حداقل دو یا سه ماه لازم است که یک شهروند افغانی بتواند ویزای مسافرتش را به کشور انگلیس دریافت نماید اما دعوت نامه ای که مصطفی برای ما فرستاده بود از نوع فوق العاده آن بود و ما بعد از اینکه به سفارت انگلیس در اسلام آباد رفتیم و مصاحبه صورت گرفت قرار شد فقط پانزده روز دیگر ما برای دریافت ویزای مان دوباره به اسلام آباد برویم.

خوب من و مادرم هم زمانی که کارمان را در سفارت انگلیس تمام نمودیم تصمیم گرفتیم چند روز در پاکستان باقی بمانیم و از خاله ام و بعضی دیگر خویشاندان ما که در آنجا زندگی می کنند دیداری به عمل بیاوریم و می دانی روزی که می خواستیم بسوی کابل حرکت کنیم چه واقعه ای اتفاق افتید؟

دروازه اتاق مان در هوتل به صدا در آمد و زمانی که در را گشودم از دیدن کسی که پشت در ایستاده بود دهانم باز ماند. مصطفی برادرم و یکی از دوستانش پشت در ایستاده بودند و این چیزی بود که نه من و نه مادرم حتی در خواب هم نمی توانستیم تصورش را بکنیم.

با توجه به این اینکه پنج سال تمام بود که هیچ کدام یک از من و مادرم مصطفی را ندیده بودیم.

می توانی حدس بزنی که چه حالتی به من و مادرم رخ داد.

طوری که مصطفی می گفت در آخرین لحظات مشکلی که در ویزای آنها وجود داشت حل شده و مصطفی با توجه به اینکه من و مادرم پاکستان بودیم به اتفاق دوستش مستقیماً به آنجا آمده بودند و بعد همۀ ما به اتفاق هم کابل آمدیم و موضوع رفتن به لندن دیگر کاملاً منتفی شد و به همین دلیل بود که من اصلاً فرصت آنرا پیدا ننمودم که برایت زنگ بزنم.

دوست او نیما هم جوان خوبی است. او همصنفی مصطفی است و آمده کابل که فامیل اش را ببیند و شاید هم می خواهد ازدواج نماید، درست نمی دانم اما او پسر بسیار خوب و خوش صورتی است.

از محبت و علاقه ای که تمنا نسبت به برادرش مصطفی داشت خبر بودم و اینکه او با آن همه شور و هیجان در باره او حرف می زد موضوع غیر عادی تلقی نمی شد اما تا آنروز هرگز بیاد نداشتم که تمنا در بارۀ یک جوان بیگانه که برای بار اول او را می دید با علاقه حرف زده و محسنات او را بشمرد.

احساس نمودم زنگ خطر بصدا در آمده است.

تمنا گفت: قرار است چند لحظه بعد مصطفی برای دیدن تو اینجا بیاید. دوستش نیما هم با اوست.

با تعجب پرسیدم: برای دیدن من؟

- خوب تعجب نکن. من به او گفتم که تو بهترین و عزیزترین دوستم هستی و در ضمن از استعداد سرشارت برایش تعریف و توصیف نمودم و او هم علاقمند شد که بهترین و عزیزترین دوست خواهرش را ببیند. مگر عیبی دارد؟

گفتم: البته که هیچ عیبی ندارد. من هم خیلی خوشحال می شوم که برادر بهترین و مهربانترین دوستم را از نزدیک ملاقات نمایم.

تمنا مصروف کار شد. سکوت برقرار شده بود. زمان بسرعت سپری می شد.

واقعه ای در شرف وقوع بود و من با تمام وجودم آنرا حس می نمودم.

سکوت را شکستم. می دانستم که وقت زیادی نداشتم.

نامه در دستم بود.

گفتم: می دانی که امروز قرار است مجله چاپ شود و در ضمن امروز روز والانتاین هم است.

- امروز روز والانتاین است؟ راستی باید امروز را برایت تبریک بگویم. آخر تو هم عاشق استی مگر نه و من که بهترین دوست تو استم هنوز نمی دانم دختری که دوستش داری کی است.

بعد از کمی سکوت و کمی تردید نفس عمیقی کشیده و گفتم: تمنا تو می دانی که مدتهاست من می خواستم چیزی برایت بگویم.

گفت: اوه البته و من خیلی میل دارم که بدانم این چیزی که می خواهی بگویی چه است. خوب بگو، خیلی دلم می خواهد بفهممم که تو در این مدت چه می خواستی به من بگویی و چه رازی را

می خواستی با من در میان بگذاری.

نامه را محکم تر در مشتم فشرده و دهان باز کردم که شروع به حرف زدن نمایم اما او بدون آنکه اجازۀ حرف زدن به من بدهد گفت: راستی امروز من هم می خواهم چیزی برایت بگویم. تو بهترین دوستم استی و دلم می خواهد اولین کسی باشی که از بزرگترین راز زندگی ام باخبر می شوی.

گفتم: خوب در این صورت تو اول بگو.

گفت: کمی متردد استم.

گفتم: خوب اگر فکر می کنی که این راز بزرگتر و مهمتر از آن است که بتوان آنرا به یک دوست گفت آنرا به من نگو.

و او بعد از یک سکوت یک دقیقه ای که به نظرم مثل یک قرن گذشت با لحن تردید آمیزی گفت: من فکر می کنم عاشق شده ام.

این تلخترین و زشت ترین جمله ای بود که در تمام زندگی ام شنیده بودم. نمی توانستم چیزی را که شنیده بودم باور نمایم. چطور امکان داشت دختری که هرگز به عشق باور نداشت و در تمام زندگی سخنی از عشق و دوست داشتن بر زبان نیاورده بود عاشق شده باشد؟ نمی توانستم قبول کنم که فقط یک هفته دوری نظریه دختری را که من می پرستیدم و بعد از مدتها فقط آنروز این جرئت را در خود می دیدم که نامه ای را که برایش نوشته بودم بدستش بدهم و به او بگویم که دوستش دارم تا این حد تغیر داده است.

نه این حقیقت نداشت. او داشت شوخی می نمود. آب دهانم را فرو برده و گفتم: شوخی می کنی؟

امیدوار بودم که او مثل همیشه خندیده و بگوید که شوخی نموده است اما او نخندید. در چهره اش علامتی دیده نمی شد که او بخواهد با من شوخی نماید.

به آرامی گفت: بر عکس کاملاً جدی استم و امیدوارم که تو به عنوان یک دوست بتوانی در این موضوع مهم به من کمک نمایی.

داشتم دیوانه می شدم. مغزم از کار افتاده بود. سرم گیج می رفت.

در یک حالت بهت و حیرت گفتم: باور نمی کنم، تو که اصلاً به عشق و دوست داشتن باور نداشتی.

- باور داشتم و حالا باورم بیشتر هم شده است. یگانه مشکلی که وجود داشت این بود که من به دنبال یک عشق واقعی بودم.

- و حالا او را یافته ای؟

 - درست نمی دانم تو باید کمکم کنی.

 دیگر همه چیز پایان یافته بود و من در پایان راه بودم. راه برگشتی وجود نداشت و من درد به پایان رسیدن را باید به تنهایی تحمل می نمودم. دلم می خواست در آن لحظه تنها بودم و می توانستم با صدای بلند گریه کنم.

به آرامی و در حالیکه صدایم بیشتر به یک ناله شباهت داشت پرسیدم: او کی است؟

گفت: تو او را نمی شناسی او ...

در همین لحظه زنگ تلفن تمنا بصدا در آمد. او گوشی اش برداشت: الو... سلام تو استی ... خیلی خوب همین حالا می آیم دم در.

گوشی را گذاشت و بعد با خنده ای گفت: مصطفی و نیما دم در استند و می خواهند ترا ببینند.

به زحمت زیاد توانستم فقط سرم را تکان بدهم.

تمنا از دفتر بیرون رفت. نامه در دستم سنگینی می نمود. آن نامه هرگز بدست او نمی رسید و من باید رازی را که در میان آن پنهان شده بود با خودم به دل خاک می بردم.

کمی بعد دروازۀ دفتر باز گردید. نفر اولی که داخل گردید خود تمنا بود. کنار در ایستاد و با دستش اشاره به بیرون نموده و گفت: داخل بیایید.

دو نفر داخل شدند. اولی را از خطوط چهره اش و شباهتی که به تمنا داشت شناختم. او همان مصطفی برادر او بود. با خوشرویی تمام جلو آمده و با من دست داد و صورت همدیگر را بوسیدیم. گفت که تعریف و محسنات مرا از خواهرش تمنا شنیده و خیلی دلش می خواسته که مرا از نزدیک ببیند و خوشحال است که خواهر نازدانه اش (به گفتۀ او) که از جانش بیشتر او را دوست دارد با آدم خوبی مثل من در یک دفتر کار نموده و با هم دوست استند و حرفهایی از این قبیل.

من هم و در حالیکه کوشش می نمودم خودم را عادی نشان بدهم با مصطفی دست داده و از ملاقات با او اظهار خوشنودی نمودم.

بعد مصطفی دوستش را که هنوز کنار در ایستاده بود معرفی نمود و از او به عنوان نیما یاد نمود.

با او هم دست داده و احوال پرسی نمودیم.

هر چهار تای ما در کنار هم نشستیم و بعد از صرف چای صحبت های ما آغاز شد. در بارۀ اوضاع افغانستان صحبت نمودیم. از بی امنیتی، جنگ و اقتصاد خراب کشور سخن به میان آمد. از کار ما در دفتر سخن گفتیم، از داستان ها و شعر هایی که من می نوشتم سخن گفتیم (البته من اکثراً خاموش بودم و این تمنا بود که یک سره حرف می زد) و بالاخره از جنگ سگها برای مصطفی و نیما که به دقت به حرف های ما گوش می دادند تعریف نمودیم.

آنها هم از زندگی شان در لندن و مشکلاتی که بعضی از مهاجران افغان در خارج با آن دست و پنجه نرم می نمودند و اینکه چه زندگی سختی داشتند سخن گفتند.

البته آن دو نفر وضعیت بهتری داشتند. پدر مصطفی وضعیت مالی خوبی داشت و او صرف برای تحصیلات عالی و بهتر رنج سفر و دوری از خانواده را بر خود تحمیل نموده بود و زمانی که نیما شروع به سخن زدن نمود دانستم که او هم یک اشراف زاده است و  پدرش مثل مصطفی او را که پسر کوچک خانواده بوده برای تحصیلات بهتر به لندن فرستاده است.

از سخنان نیما می شد حدس زد که او پول های پدرش را به هدر نداده است و خیلی خوب درسش را خوانده است و مثل یک تعداد از جوانان  افغان که به کشور های بیگانه مهاجر شده بودند راه درست زندگی را فراموش نکرده و خیلی خوب آموخته بود که چگونه یک آدم باشد.

به گفتۀ خودش یک سال بعد قرار بود او و مصطفی هر دو لیسانس شان را در رشته حقوق بین الملل بگیرند.

در تمام مدتی که نیما حرف می زد یک چشمم به او بود و یک چشمم به تمنا که با دهان نیمه باز به صورت نیما نگاه می نمود و حرفهایش را به دقت تمام گوش می داد.

بار دیگر به صورت نیما نگاه نمودم.  تقریبا هم سن و سال خودم به نظر می رسید. اما او جوانی بود بلند بالا، چهار شانه، بیش از اندازه جذاب و زیبا با قیافۀ آرام .

من اصلاً نمی توانستم خودم را با او مقایسه نمایم. خیلی آرام و موقر صحبت می نمود و بر خلاف مصطفی کمتر می خندید.

او قهرمان تینس مهاجران افغانی در تمام اروپا بود و ما در باره تینس و مسابقاتی که برگزار می شد و قهرمانان مورد علاقۀ ما حرف زدیم.

به تمنا نگاه نمودم. چشمکی بسویم زد و بدون آنکه کسی متوجه شود به سوی نیما اشاره نمود.

دیگر معمایی برایم باقی نمانده بود. نیما همان کسی بود که نظریۀ تمنا را نسبت به عشق تغیر داده بود.

او همان کسی بود که برای اولین بار دروازۀ قلب دختری را که من فکر می نمودم هرگز باز نمی شود، گشوده بود. او همان کسی بود که تمنا عاشق اش شده بود و الحق انتخاب شایسته ای بود.

فکر نمودم در تمام دنیا اگر یک نفر شایستگی محبت و همسری تمنا را داشته باشد، همان نیما بود.

و خود من؟

ناگهان احساس نمودم که چقدر ضعیف، ناتوان، معیوب و حقیر استم و تا چه حد با آن سه نفر که با بی خیالی تمام حرف می زدند و می خندیدند فاصله دارم. آهسته از آنها فاصله گرفته و بسوی میزم رفتم. نامه ای را که به تمنا نوشته بودم مچاله نموده و در سبد باطله دانی انداختم.

به طور اتفاقی نگاهم به آئینه ای که بغل دست راستم به دیوار نصب شده بود افتاد. به صورتم نگاه نمودم. 

چقدر زشت و تا چه اندازه پیر شده بودم! اوه خدای من! چطور آن همه وقت متوجه موقعیت و وضعیتی که داشتم، نشده بودم؟

چطور و با کدام جرئتی توانسته بودم عشق دختری مثل تمنا را در دلم جا بدهم؟

من چگونه می توانستم با وضعیتی که داشتم دختری مثل تمنا را دوست داشته باشم؟

چقدر احمق بودم.

و تمنا!

تازه حس کردم تمام آن مدتی که فکر می نمودم او چیزی در مورد عشق نمی داند و با عشق بیگانه است و با حرفها و کنایه های بی موردم او را آزار می دادم اشتباه نموده و به خطا رفته بودم.

او خیلی بیشتر از من در مورد عشق می فهمید و دوست داشتن را هم خیلی خوب یاد داشت تنها اشتباهی را که من مرتکب شده بودم این بود که هرگز فکر ننموده بودم که چگونه دختری مثل تمنا می توانست آدمی چون من را دوست داشته باشد؟

یک لحظه خودم را بجای تمنا قرار دادم. دیدم که او کاملاً حق داشت. حتی اگر خودم هم جای او بودم نمی توانستم یک آدم معلول و معیوب را که در هفت آسمان یک ستاره نداشت دوست داشته باشم و عمرم را با او سپری نمایم.

با کمال تاسف دریافتم که در تمام آن مدت مهربانی و لطفی که تمنا به من نشان می داد فقط و فقط از روی دلسوزی و ترحم بوده و هیچ دلیلی دیگری برای آن وجود نداشته است.

در یافتم که موجودی استم که فقط بدرد ترحم و دلسوزی می خورم و بس.

کم کم احساس می نمودم که از خودم متنفر شده ام.

من بدرد هیچ چیز و هیچ کاری نمی خوردم و باید می مردم.

عرق سردی بر پیشانی و پشتم نشسته و  احساس سرما وجودم را می لرزاند.

احساس نمودم همان سوزش قدیمی قسمت معده و سینه ام را می سوزاند.

مریض شده بودم.

و ناگهان به سرفه افتادم. سرفه های پیاپی. آنقدر سرفه نمودم که  اشک از چشمم جاری شد.

تمنا و آن دو نفر دیگر کنارم آمدند.

 تمنا با نگرانی پرسید: چه شده، مریض استی؟

دیگر از همه چیز بیزار شده بودم و هیچ چیزی برایم اهمیت نداشت.

از او تشکر نموده و گفتم که حالم خوب است. بعد برای اینکه همه چیز را عادی جلوه بدهم رفتم و یک گیلاس چای برایم انداختم.

آنها رفتند و دوباره سر جایشان نشستند. سوزشی که در سینه ام احساس می نمودم لحظه به لحظه شدیدتر می شد. چیزی در گلویم گیر نموده بود و تنفس نمودن را برایم مشکل می ساخت.

تشناب رفتم و یک بار دیگر در آئینه به صورتم نگاه نمودم. زرد و بی فروغ به نظر می رسید.

دست و رویم را شستم. گلویم را به شدت صاف نموده و زمانی که تف نمودم دیدم خون بود.

خون لخته شده و سیاه رنگ.

دهانم را شسته و از تشناب برآمدم. میزم را جمع و جور نموده و به تمنا گفتم که می خواهم خانه بروم.

تمنا کنارم آمد و گفت: دیدی که گفتم مریض استی و باید نزد داکتر بروی. خیلی خوب صبر کن به رئیس زنگ می زنم و هردو با هم می رویم.

بی اراده دستش را محکم گرفته و گفتم: نه زنگ نزن باور کن که مریض نیستم فقط به کمی استراحت ضرورت دارم.

متوجه شدم که بیش از آنچه که لازم بوده دست او را محکم در دستم گرفته ام.

فوراً دستش را رها نمودم.

تمنا گفت: مطمین باشم که تو مریض نیستی؟

گفتم: البته که نیستم اگر مریض بودم که جایی برای پنهان نمودن وجود نداشت.

تمنا گفت: خیلی خوب پس زنگ می زنم دریور بیاید ترا برساند.

کمی بعد از آن سه نفر خداحافظی نموده و از دفتر بیرون برآمدم.

دریور مثل همیشه در بالا شدن به موتر کمکم نمود.

بر خلاف بقیه روز ها که در تمام طول راه با دریور حرف می زدم آن روز ساکت و آرام نشسته بودم و حوصلۀ حرف زدن نداشتم.

دریور هم بدون کدام حرفی مشغول رانندگی بود.

با چشمان نیمه باز به مقابلم چشم دوخته بودم. جاده در آنوقت روز تقریباً خلوت و آرام بود.

نمی توانستم به موضوع مشخصی فکر نمایم. همه چیز درهم و برهم به نظر می رسید.

به پایان راه نزدیک شده بودم. 

شب نزدیک بود.

ادامه دارد...

 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer