.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...

Image

قسمت بیست و نهم

نوشتم:

تمنا جان:

امروز می خواهم قصۀ کوچکی را در باره والانتاین بتو بگویم. 

وقتی سخت از والانتاین به میان می آید فوراً موضوع دیگری که در کنار آن به فکر ما خطور می کند کلمۀ است بنام عشق. کلمۀ که از زمانی که آدم اولین قدم هایش را روی زمین گذاشت تا امروز قدم به قدم و مثل سایه او را تعقیب نموده و همیشه جز لاینفک زندگی او بوده است. می گویند خدا عشق را آفرید و بعد از آن آدم را تا در پناه آن غم و  غصه هایش را فراموش نموده و افق های پیش رویش را روشن تر ببیند. 

عشق مضمونی که همیشه و در تمام زمانه ها کهنگی نداشته و همیشه حرفهای تازه ای در بارۀ آن گفته شده است و همه انسانها به اندازه فهم و توان خود برای آن تفسیری داشته اند.

والانتاین هم یکی از هزاران نوع تفسیری است که از عشق نموده اند.

اما من و والانتاین میانه خوشی با هم نداریم و چگونه می توانیم با هم رابطه داشته باشیم که من تا هنوز و بعد از سالها نتوانسته ام تفسیری از عشق داشته باشم.

گاهی فکر می کنم که:

زندگی با عشق حتی اگر توام با شکست و ناامیدی باشد، بهتر از آنست که اصلاً عشقی وجود نداشته باشد.

یک روز از زندگی ما خیلی کوتاه است و در یک چشم برهم زدن می گذرد، بدون آنکه خاطره و یا اثری از خودش بجا گذاشته باشد.

اما یک روز زندگی با عشق برابر است با هزار سال زندگی بدون عشق، خاطرۀ شرین این یکروز کافی است تا ما سالها بتوانیم در برابر سختی ها و غم های زندگی نبرد کرده و بر آن پیروز شویم.

من مطمین هستم که همۀ ما بارها به غروب آفتاب نگاه کرده و با خود گفته ایم که دیگر غروب آفتاب برای من زیبایی و جذابیت ندارد،

به گلها و سبزه ها نگاه کرده و اندیشه نموده ایم که همه آنها طراوت و تازگی خودشانرا از دست داده اند.

هیچ نوا و ترنمی خاطر ما را شاد نساخته است.

همه چیز بنظر ما پوچ و بیهوده جلوه کرده است.

و...

اینها همه دلیل آنست که ما دروازه های قلب ما را بروی عشق بسته ایم.

با عشق بیگانه هستیم.

دنیای ما خالی از محبت است.

پس زنده و جاودان باد عشق و محبت.

زمانی هم فکر می کنم که:

عشق دروغ بزرگی است که فقط  می توان آنرا در افسانه و داستان ها جستجو نمود. آنانی که دم از عشق و محبت می زنند ماسکی بر صورت شان زده اند که هوس ها و امیال شیطانی شانرا در پشت آن پنهان نموده اند. یک عده مردم همیشه هوسهای شان را با عشق اشتباه می گیرند و عده دیگری هم که تجربۀ کمتری دارند فریب خورده و خود شانرا چشم بسته در لجنزاری بنام عشق می اندازند و قدم در راهی می گذارند که آغاز آن حماقت و جنون و انجام آن هم چیزی جز پشیمانی و حسرت نیست. آنان در گرداب می رقصند و رقصیدن در گرداب هم پایانی جز غرق شدن ندارد.

پس لعنت به عشق.

و من با والانتاین بیگانه بودم. کلماتی مانند والانتاین و عشق برای من مفهومی نداشتند. غروب با همه زیبایی هایی که داشت هیچ احساسی را در دلم زنده نمی نمود. بهاران برای من هیچ نوید وارمغانی نداشت. طلوع خورشید برای من آغاز یک روز روشن نبود، چون من در شب زندگی می نمودم و به آن خو گرفته بودم.

سالها گذشت و من هنوز نتوانسته بودم خودم را قانع بسازم که در زنگی ما انسانها کیمیای سعادتی بنام عشق وجود دارد که شفای همه درد ها و آلام روحی است و روشنی و امید را در زندگی ما به ارمغان

می آورد و یا هم کاملاً به این نتیجه نرسیده بودم که عشق یک دروغ بزرگ است و فقط می توان آنرا در افسانه ها جستجو نمود.

نمی توانستم تصمیم قاطعی بگیرم.

اما یک روز ناگهان او و همانند یک معجزه در مقابل چشمانم ظاهر شد.

مثل یک خواب و مثل یک رویای گم شده و دست نیافتنی.

آمد و با خودش روشنی نور و امید را به ارمغان آورد.

به من دوست داشتن و لذت آن را آموخت.

به من آموخت که زندگی زیباست و آنانی که دروازۀ قلب شان را بروی محبت و دوستی گشوده اند، این زیبایی ها را زیباتر از دیگران می بینند.

او آمد و مرا با خودش به شهر رویا ها و خواب های طلایی برد.

 او آمد و بعد از سالها دلم می خواست فرضیه ای بنام عشق و زیبایی های آنرا قبول نمایم.

اینها همه را مدیون او بودم.

اما من عاشق او نشده بودم و یا حداقل به خودم تلقین می نمودم که تنها چیزی که ما دو نفر را بهم پیوند می زد دوستی بود.

اینکه چرا هر زمانی که به او فکر می نمودم یک احساس ناشناخته تمام وجودم را می لرزاند و چرا همیشه فکر نمودن به او قلبم را شدیدتر از همیشه به طپش در می آورد و خواب را از چشمانم ربوده بود، سوالی بود که من برای آن جوابی نداشتم.

به گذشته ها نگاه نمودم. کتابهایی را که در بارۀ عشق و محبت و دوستی نوشته شده بودند دوباره مرور نمودم. از تجربیات دوستانم استفاده نمودم و بالاخره به این نتیجه رسیدم که:

این که عشق وجود داشت و زیبا بود و یا اصلاً وجود نداشت و پوچ و بیهوده بود مهم نبود. مهم این بود که چیزی بالاتر و برتر از عشق وجود داشت که عشق در پرتو و شعاع آن فروغ خودش را از دست می داد و آن دوست داشتن بود.

دوست داشتن یعنی از خود گذری، فداکاری، گذشت، بخشیدن و همه چیز را برای دوست خواستن و چیزی را بغیر از دوست ندیدن.

پس من او را دوست داشتم و خیلی دلم می خواست که او بداند من او را دوست دارم. دلم می خواست که او بداند چقدر همه چیز با او زیبا و دوست داشتنی بودند.

بدینترتیب روز ها، هفته ها و ماه ها گذشت.

نمی دانستم تا چه زمانی می توانستم این راز بزرگ را در سینه خود حفظ نمایم؟

ما خیلی خوب و ساده می توانیم دروغ بگوییم.

می توانیم به دروغ بگوییم که کسی را دوست داریم، برایش جان می دهیم و بدون او زنده بوده

نمی توانیم اما وقتی پای حقیقت به میان بیاید آن وقت تازه درک می کنیم که گفتن همان یک جملۀ ساده و دو کلمه یی (دوستت دارم) چقدر مشکل و تا چه اندازه نا ممکن است.

و این درست چیزی بود که در مورد من و او اتفاق افتیده بود.

او را دوست داشتم اما این حرفی بود که هرگز جرئت نکردم در مقابل او بر زبان بیاورم. احساس اینکه او را دوست داشتم قلبم را به طپش می آورد اما همیشه در مقابل او ساکت بودم.

اینکه تا چه زمانی می توانستم این حرف یا بهتر بگویم راز بزرگ را در سینۀ خود حفظ نمایم و چقدر شانه هایم تحمل این بار گران را داشت، این چیزی بود که نمی دانستم.

برایش ده ها نامه نوشتم و بعد بدون آنکه جرئت دادن آنها را به او داشته باشم همه اش را یکی پی دیگری پاره نموده و دور ریختم. 

تو همیشه می خواستی بدانی دختری که من دوستش داشتم کیست و اسمش چیست و من همیشه از آوردن اسم او هراس داشتم.

می دانی تمنا امروز دیگر هیچ گونه احساس وحشتی از اینکه بگویم که آن دختر تو استی ندارم.

 آن دختر که خواب هایم را ربوده است و من در تمام زندگی به دنبالش بوده ام و دیوانه وار دوستش داشتم تو استی.

و بعد والانتاین رسید.

همانطور که خودت می دانی من به والانتاین و رسومی مزخرفی که از غرب آمده علاقۀ چندانی ندارم اما بعداً با خودم اندیشیدم که بودن روز مشخصی به نام والانتاین حداقل فایده اش این است که اشخاص کم جرئتی مثل من به خودشان جرئت می دهند تا محبت شان را اظهار نمایند.     

با والانتاین آشتی نمودم.

بعد از هفته ها و ماه ها آشنایی بالاخره تصمیم گرفتم، قفل دلم را بگشایم و حرفی را که هیچ وقت فکر نمی نمودم بر زبان آورده بتوانم با صدای بلند به تو و تمام دنیا بگویم و بگویم که چقدر دوستت دارم.

ما دو نفر مدتهاست که با هم دوست استیم اما امروز می خواهم این دوستی را رنگ دیگری بدهم.

چند روز پیش از تو در بارۀ والانتاین پرسیدم و تو گفتی که در باره آن بعداً برایم توضیح خواهی داد و من با خوشبینی تمام برای تو از والانتاین و افسانۀ آن عاشق ناکام سخن زدم و در بارۀ عشق نوشتم.

تو می دانی که سالها بود که من با عشق و محبت بیگانه بودم. دروازۀ قلبم بروی عشق و محبت بسته بود و من تنهای تنها بودم. تصمیم داشتم برای همیشه با عشق بیگانه باقی بمانم و دروازۀ قلبم را بروی هیچ

بیگانه ای نگشایم. من محکوم به آن شده بودم که بدون عشق زندگی نمایم و بدون عشق بمیرم.

اما وقتی تو به زندگی ام آمدی همه چیز به یک باره تغیر نمود.

همه چیز آنقدر ناگهانی آغاز شد که من اصلاً نفهمیدم که ما دو نفر چگونه با هم آشنا شدیم، چگونه همدیگر را شناختیم، چگونه با هم دوست شدیم و ...

 یک روز که بخود آمدم دیدم که آنقدر رشته های محبت و دوستی تو در تمام تار و پود وجودم ریشه دوانیده بود که دیگر خلاصی از آن برای من امکان نداشت.

روزها، هفته ها و ماه ها گذشت.

نمی دانستم احساسی را که نسبت به تو داشتم اسمی بدهم.

همیشه با خودم می گفتم که ما دونفر با هم فقط دو دوست بسیار خوب و فقط دو همکار هستیم و بس.

به خودم می گفتم که من نمی توانم احساس دیگری جز اینکه ما دو نفر با هم دوست بودیم، نسبت به تو داشته باشم.

حتی از فکر نمودن در باره آن احساس گناه می نمودم.

اما حقیقت این بود که من دروغ می گفتم.

به خودم و به تو و به قلبم.

این دروغ تا چه زمانی می توانست ادامه پیدا نماید و یک نفر تا کی می توانست بخودش و به قلبش دروغ بگوید، چیزی بود که نمی دانستم؟

واقعاً از این همه دروغ خسته شده بودم.

هر نگاه من به چشمانت و هر زنگی که برایت می زدم، یک احساس نا شناخته و حرف نگفته ای را در خودش پنهان داشت.

احساسی بالاتر از احساس یک دوست نسبت به دوستش و حرفی که من هرگز نتوانستم آنرا بر زبان بیاورم.

حرفی که همیشه همانند یک خار در قلب و روحم می خلید.

حرفی که فکر می نمودم برای همیشه در قلبم مدفون خواهد شد.

نمی دانم تو هم این موضوع را درک کرده ای یا خیر؟

وا قعاً شرمسارم که این حرف را می زنم.

اما من دروغ می گفتم.

من احساسی برتر و بالاتر از احساسی که دو نفر دوست با هم دارند را نسبت به تو در وجودم احساس

می نمودم. احساسی که هر زمان در باره آن فکر می نمودم وجودم را به لرزه در می آورد، خواب را از من می گرفت و قلبم را شدیدتر از همیشه به طپش می آورد.

و آن احساس این بود که من عاشق تو شده بودم.

عاشق که نمی توانم بگویم اما من ترا دوست داشتم.

هرگز فکر نمی نمودم روزی بتوانم این احساس را بر زبان بیاورم.

مطمین بودم که این راز را برای همیشه در قلبم مدفون خواهم نمود.

احساس شرم، گناه و ترس از اینکه دوستی ترا از دست بدهم مانع از آن می شد که من آن حرف را بر زبان بیاورم.

من بار ها به تو گفته بودم که در زندگی من حقیقت و رازی وجود ندارد که تو در بارۀ آن ندانی.

تمام زندگی من همانند یک کتاب باز در مقابل تو گشوده است و تو تمام حقایق زندگی ام را حتی بهتر از خودم می دانی.

اما امروز می خواهم بگویم که در زندگی من حقیقت و راز بزرگی وجود دارد که تو از آن خبر نداری.

امروز می خواهم تمام قید و بند های روحم را گسسته و از خط آتش عبور نمایم چون امروز تازه درک نموده ام که زندگی بدون محبت و دوستی درد بزرگی است و درد بزرگتر از آن اینست که انسان کسی را دوست داشته باشد و نتواند به او بگوید که دوستش دارد.

امروز می خواهم ترا از این حقیقت بزرگ آگاه نمایم.

این حقیقت و یا بهتر بگویم راز بعد از آمدن تو به زندگی ام پیدا شده است.

و آن حقیقت بزرگ اینست که:

من تو را دوست دارم.

نام و یاد تو مونس روزها و شبهایم است.

اگر بگویم بدون تو زنده بوده نمی توانم شاید دروغ گفته باشم اما می توانم بگویم که اگر تو به زندگی ام نمی آمدی هرگز اینقدر زیبایی، اینقدر سعادت و این قدر خوشبختی آغوش شانرا برویم نمی گشودند.

می دانم که در دنیای امروز و در عصری که ما در آن زندگی می کنیم بر زبان آوردن چنین حرفها احمقانه بنظر می رسد. می دانم که می گویند عشق بجز از دروغ چیزی دیگری نیست و تو هم اصلاً به عشق باور نداری.

حتی رسم نامه نوشتن هم کاملاً از میان رفته است.

می دانم و تو هم می دانی و اعتراف می کنم که من پسر احمق و نادانی هستم که هرگز و در تمام

زندگی اش هیچ رسمی را نتوانسته است درست بجا بیاورد.

حتی طریقۀ حرف زدن را درست بلد نیست.

می دانم که هیچ تناسبی میان من و تو وجود ندارد.

من پسر بدبختی استم که زندگی ام پر است از مشکلات، غم و اندوه.

آنقدر در زندگی ام غم و سیاهی وجود دارد که یک ساعت هم نشینی با من کافی است تا انسان کاملاً عشق و محبت را از یاد ببرد.

دنیای من خالی از عشق، خالی از محبت و خالی از هر نوع پیوندی بجز دوستی است.

حتی از فکر نمودن به اینکه روزی بخواهم کسی را دوست داشته باشم وجودم می لرزد.

و تو هم دختری استی که شاید به دلیلی که برای خودت واضح است هرگز نتوانی به عشق فکر کنی و اگر هم روزی به عشق فکر کنی مطمیناً به آدمی بدبختی مثل من هرگز فکر نخواهی کرد.

با وجود این همه باز هم من ترا دوست دارم.

مرا ببخش که این حرف را می زنم.

می دانم که اشتباه می کنم.

می دانم که مرتکب گناه می شوم.

و می دانم که با این حرفهایم ترا برای همیشه از دست خواهم داد.

اما می دانی چه است؟

زندگی من درست به  زورقی می ماند که در گردابی وحشتناکی گیر مانده و هر لحظه امکان غرق شدن آن می رود. به آفتاب لب بامی می مانم که لحظۀ بعد غروب خواهد نمود.

من به نقطۀ آخر نزدیک می شوم و در پایان دیگر راهی برگشتی وجود ندارد.

پس اگر امروز (والانتاین) بتو نگویم که دوستت دارم مطمین استم که فردا خیلی دیر خواهد بود چون برای من اصلاً فردایی وجود ندارد.

مرا ببخش.

امیدوارم از اینکه آدمی مثل من ترا دوست دارد ناراحت نشوی.

امیدوارم دوستی و محبت خود را بعد از امروز از من دریغ نداری.

امیدوارم شمع محبت و امیدی را که در زندگی ام روشن شده است خاموش ننمایی.

من ترا دوست دارم و فقط همین.

از تو نمی خواهم مرا دوست داشته باشی.

از تو نمی خواهم برایم جوابی بدهی.

 فقط می خواهم این را بدانی که:

دوستت دارم.

بیشتر از دیروز.

کمتر از فردا.

برای همیشه.

والانتاین تو

نامه را در میان یک پاکت گذاشتم و گل سرخی را هم به آن سنجاق نمودم و منتظر و دست به دعا نشستم که برای بار آخر تمنا را ببینم و بی درنگ آن نامه را به او بدهم.

یکی دو روز از موعد آمدن تمنا گذشته بود. هیچ خبری از او نداشتم. زنگ هم نزده بود. می ترسیدم که او دیگر برنگردد و رازی که در قلبم وجود داشت برای همیشه یک راز باقی بماند.

از اینکه تمام روز تنها در دفتر بنشینم خسته شده بودم.

اما درست زمانی که مطمین شده بودم تمنا بدون خبر و برای همیشه من و کابل را ترک نموده است یک شب زنگ تلفن ام به صدا در آمد.

گوشی را برداشتم.

تمنا بود.

می خواستم از خوشی زیاد فریاد بزنم.

به گوش هایم اعتبار نداشتم.

خودم را کنترول نموده و در حالیکه کوشش می نمودم صدایم را گرفته نشان بدهم گفتم: دلم

نمی خواهد با تو حرف بزنم؛ حداقل در این مدت می توانستی یک زنگ بزنی و مرا مطمین بسازی که همه چیز خوب است.  

گفت: واقعاً از این بابت معذرت می خواهم؛ اما طی چند روزی که پاکستان رفته بودیم و بعد هم که دیروز برگشتیم آنقدر مصروف بودم که فقط همین لحظه فرصت این پیدا شد که برایت زنگ بزنم و

می دانم که مرا خواهی بخشید.

نمی دانستم راست می گوید یا دروغ اما در آن لحظه جز اینکه حرفش را باور کنم چاره ای نداشتم.

پرسیدم: خوب کارها چطور پیش رفت؟ منظورم اینست که موفق شدی کار گذرنامه و ویزه ات را تمام نمایی؟

با صدای بلند خندید.

خوشحال بنظر می رسید.

گفت: تو اصلاً نمی توانی تصورش را هم کنی که چه واقعۀ جالبی اتفاق افتاده است. همه چیز آنقدر غیر مترقبه اتفاق افتاد که من تا هنوز هم نمی توانم باورش را بکنم. باید به اینکه من دختر خوش چانسی استم اعتراف کنی.

- خوب چه شده؟ بالاخره من هم می توانم بفهمم که چه اتفاق افتاده یا خیر؟

-  البته که می توانی اما حالا نه. فردا صبح که دفتر آمدیم همه چیز را برایت شرح می دهم.

اصراری بدانستن اینکه چه اتفاقی افتاده بود ننمودم. هر واقعه ای که اتفاق افتاده بود برای من از اینکه فردا والانتاین بود و من بالاخره به او می گفتم که دوستش دارم مهمتر نبود.

از تمنا پرسیدم: این را می دانی که فردا روز والانتاین است و قرار است مجله هم از چاپ برآید؟

گفت: بله می دانم و باید بگویم که فردا روزی بزرگی برای هردوی ما خواهد بود.

منظور او را از جمله آخرش بدرستی نفمیدم اما راست می گفت.

فردا بزرگترین روز زندگی ام بود.

از همدیگر خدا حافظی نموده و گوشی را گذاشتم.

آن شب را با شرین ترین رویاها سپری نمودم.

دنیا و آنچه را که در ماحولم می گذشت کاملاً فراموش نموده بودم.

فقط من بودم و تمنا بود و جهان با همه وسعت و بزرگی اش.

و خوشبخت بودم.

ادامه دارد....

 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer