.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
مادر فضلو به خسرونی میره

نویسنده مضمون
نویسنده مضمون
نوشتهء : قیوم بشیر

مادر فضلو به خسرونی میره

       بخش سوم

  وظیفه گرفتن مندعلی

    به لهجهء شیرین هراتی

درین نوشته حتی الامکان کوشش شده تا کلمات واصطلاحات محلی وعامیانه هرات گنجانیده شود که با سبک نوشتاری متفاوت است.

نوت : البته تلفظ  و ادای کلمات توسط افراد نسبت به مناطق سکونت شان  متفاوت می باشد . 
  قصهء ما به جایی رسیده بود که پدر شهناز خنچه شیرینی را که نخ سوزن میگویند به پدر داماد داد، ولی از آنکه بنده همانشب روانه کابل بودم ناگزیز این وظیفه را به دوش محمد علی که همه به او ( مند علی) میگفتند گذاشتم تا وی هم برای شما قصه کند و هم گاهگاهی اگر حوصله داشت چیزی هم برای حقیر بنویسد. پس این شما واینهم بقیه ماجرا که مندعلی برای تان نقل می کند و از من وشما تا مدتی خداحافظ.

   مندعلی : خوب دوستای (1) که شمار (2) دارم. حالی دگه می فهمین که چی کار سختی به گردن مه بیچاره افتاده، آخی چکار کنم مجبورم، می فهمین چری ؟ (3) . عیب نداره اگه نمی فهمین بری شما میگم. ای قصه هف هش سال پیشه، ازو (4) روز ها که مه خود مه ماستم دوماد شم. ارباب رسوله که می شناسین که همه بری او کدخدا رسول میگفتن؟ عجیب مرد سخ گیری (5) بود. دوسه سال پیش عمر خور به شما داد. او خدابیامرز خسر مه بودک.نه نه بیچاره مم پاهای بدرد آمد از بس که رفت به خسرونی دختر ارباب.

حاجی آغا مم بنده خدا چه کس هایر (6) که واسطه نکرد. اما او خدا بیامرز پا خور به یک کوش کرده بود که دختر خور نمام عروس کنم. آخر هم می فهمین چکار شد؟ قسمت کار خور کرد، همی بابا علی که خدا اونار عمر بده وداغ بچه ها خور نبینه کارک مر درست کرد. او بنده خدا که به کابل معلمی میکنه به رخصتی ها خو به هرات آمده بود که ارباب خدا بیامرز خیلی هوا اونار(7) دیشت .(8) پیر مم از باباعلی خواهش کرد که واسطه بشن ، خلاصه ارباب رسول دختر خور جمیله جانه که دختر دیم باری نا (9) استه بری مه دادن . یعنی اگی باباعلی که مه بری نا معلم میگم نمیبود کار مه بیچاره گگ زار بود. اما بری شما نگفتم که مه چری ایقذر(10) دل مه بدنبال جمیله بود. گرچه به ته فامیل خود ما خیلی دختر قومی بودک اما نمی فهمم چه رغم (11) شد که عاشق دختر ارباب شدم که از همه چیز مه بیچاره ر بنداخت. البته حالی که سر گپ وا شد باشه بری شما اختلاط میکنم ، اما هوش کنین که از فامیل خسر مه خدا بیامرز کسی خبر نشه که از شما دیق (12) میشم.

قصه ازی قراره که مه صنف یازده بودم خدا گردن مر نگیره یا دوازده که یک روز به مینجی (13) رخصتی های مکتب به میله تخته صفررفتیم که خیلی شلوغ بود . دختر بچه ها فامیل همه به توپک (14) بازی شروع کردیم و والیبال میکردیم. دختر برار (15) مه که همصنفی جمیله دختر ارباب رسول بود خودی ما بازی میکرد. به همی اثنا (16) دوسه تا دختر ازو طرف آمدن و خودی لیلما دختر برار مه احوالپرسی کردن واو هم اونار به ما و مار به اونا معرفی کرد، منتها دل صاحب مرده مه به مثل ای که معطل ازو بود ، یکدم خودی ازو برفت و انگار که جنممرگی (17) آمده بود دل مر بدزده ، یکباره دل مر بجوند وبرفت. دل صاحب مرده مم مثل مجنون که به لیلی برسه خودی دختر ارباب برفت .

   اما چاره چه بود؟ مجبور بودم بسوزوم و درد خورم به کسی گفته نمی تونیستم . اما حاجی آغا مه مثل ای که کمی بو برده بودن ، همیشه وقت از مه سوال ها عجیبی میکردن ، مثل ای که از یک دزدی اقرار بگیرن، اما مه بیچاره که دزد نبودم ، دل خود مر دزدی کرده بودن. منتها مه به پیر خو هیچی نگفتم اما نه نه جان مه هیچی ویلکن نبود وهی میگف : نه نه چری چرت میزنی ؟ چری نمی فهمم نون نمیخوری ؟ چری گوشه گیر شدی؟ چری گپ نمیزنی؟ خلاصه بم جون مه پیله کرده بود وهی میگف چری ای رقمی ؟ چری او رقمی؟ آخر سر هم ماماگل مه یعنی حاجی آق میرزار پیش کردن که از مه بپرسه . مه هم که کوشش میگردم که چیزی نگم تا بلاخره بعد از چند ماهی به ماماگل خو گفتم که مه عاشق دختر ارباب رسول شدم و اگه اور (18) بری مه نستونین دیونه میشم. 

   خلاصه همی بود که نه نه مه مجبور شدن که برن به خسرونی ، اما خیلی رفتن فکر کنم تقریبآ دو سال رفتن تا وقتی که تونیستن جواب بستونن . مه هم دگه او وقتا درس ها خور خلاص کرده بودم و نومزاد مم یکی دو سال دگه دیشتک تا مکتب خور تمام کنه . بعد از او هم عروسی کردیم و حالی هم دو تا شاهزاده کاکل زری داریم. 

   مثل ای که مم خیلی از خود خو گپ زدم ، چکار کنم دگه وقتی سر گپ وا  میشه ادم مگری بگه دگه منتها یکبار دگه از شما هم خواهش میکنم که ازی قضیه به کسی نگین وبریم دنبال اصل موضوع. خلاصه کلام هرچه معلم بری مه بگه حرفی ندارم وبه هر دو دیده کار خور انجام میدم ...

   بلی بعد ازو که ما شیرینی گرفتیم یکی دوساعتی بودیم و وقتی ماستیم بریم دم سر ملا گلک دیدم هف هش تا گادی ها خوبی ایستاده بود. همه هم از همو گادی ها شنگ شنگی و نو.

گادی اسمعیل بای ، گادی حیدر لنگ ، گادی جمعه خان ، گادی رضا بچه صالح ، گادی سخیداد ، گادی قنبر ، گادی وکیل برار رجب ماهی پز و یک دگه رم نشناختم ، به نظرم از بچه ها دم شهر نو بود. خلاصه همه سوار گادی ها شدن و از خونه پیر عروس که دم دودالون (19) بود به طرف خونه دوماد دم جو انجیل براه افتادن. راستی یادم رفت بگم که تکسی صدیق جان هم همونجی بود، فهمیدین کودو صدیقه میگم؟ صدیق شکم برار جمعه گل سوزی فروش (20) که تکسی بنزی دیشت. مه و حاج آق میرزا که ماماگل مه میشن به تکسی صدیق شیشتیم ، چون مگری سر راه خو اول جا حیدر کبابی میرفتیم و کباب های که سفارش کرده بودیم ورمیدیشتیم .  آخی خیلی نفر بود فکر کنم 30 - 40 نفری بود که به خونه ملا رجب آمدن . از همه مهمتر که ماماگل مه استاد امیرمحمد چانته و عزت جان و دوسه نفر دگه رهم گفته بودند که بیایند. جا شما خالی که ای کباب ها خودی نون ها خاصه عجیب مزه ای داد . به خدا همالک (21) که خیلی وقت هم ازو تیر شده مزه او از یادمه نرفته. بعد از

 نون هم بساط موسیقی بپا شد وتا دمدما صبح بزن و بکوب بود و دنگ ودنگ که نپرسین. آخی فضل احمد جان بچه کلون ملا رجب بود که دوماد کردن. ملا رجب میگفتن که بخیر سه شو هم عروسی بری نا میگیرن. منتها چون سر ماه محرم بود فکر کنم ده دوازده روز بیشتر نمونده بود از همی خاطر گفتن پس از محرم صفر بخیر که هوا هم کمی گرم بشه. 

دگه اگی بری مه هم اجازه بدین که یکی خطی هم بری معلم بنویسم خیلی خوش میشم. پس تا بعد آ شمار به   خدا می سپارم. اگی گپ مپی دگه هم شد حتمآ بری شما خبر میدم. خدانگهدار شما.

ادامه دارد ...

---------------------------------------------

1 -  دوستای ( دوستان)

2 -  شمار ( شما را )

3 - چری  ( چرا )

4 - ازو ( از آن )

5 - سخ گیری ( سخت گیری)

6 - چه کس هایر ( چه کس های را)

7 - اونار( ایشان را)

8 - دیشت .( داشت )

9 - دختر دیم باری نا( دختر دومی اش)

10 - ایقذر( این قدر)

11 - رغم ( رقم)

12 - دیق ( قهر کردن)

13 -  مینجی ( میان )

14 - توپک ( توپ)

15 - برار (برادر)

16 -  به همی اثنا (به همین وقت)

17 - جنممرگی (جوان مرگی)

18 - اور (ایشان را ،  او را)

19 - دودالون(محله ء در هرات)

20 - سوزی فروش (سبزی فروش)

21 - همالک (همین حالا)

 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer