.
spacer
بیاد داشته باشید که ۲۴ ساعت مستقل بوده ، مربوط هیچ گروه  و سازمان سیاسی در داخل و خارج کشور نمیباشد.

 

 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت بیست و هشتم

زمستان با همه سردی و برفی که به همراه داشت فرا رسیده بود. آن سال بر خلاف سالهای دیگر سال سرد و یخبندانی بود.

 اما زمستان و سردی آن آتشی را که عشق تمنا در وجودم افروخته بود نتوانستند خاموش نمایند.

حالا دیگر عشق او یگانه هدف زندگی ام را تشکیل می داد. بکلی موقعیتم را فراموش نموده بودم. فکر می نمودم اگر کار می نمودم، صبح ها زودتر از دمیدن اشعه آفتاب از جایم بر می خواستم، داستان و شعر می نوشتم و شب ها با نگاه نمودن به تاریکی شب و آسمان بی ستاره می خوابیدم همه اش صرف برای او و به خاطر او بود

تمنا با وجود آنکه می دانست در قلب و روح من چه می گذرد و بارها وانمود نموده بود که می خواهد اسم دختری را که دوستش داشتم از زبان من بشنود هیچگاه نمی خواست فرضیه ای بنام عشق و دوست داشتن را قبول نماید. برخورد او با آن مسئله طوری بود که فکر می نمودم اصلاً دنیای آن دختر از عشق و محبت خالی است.

شاید او اصلاً از جنس مرد نفرت داشت زیرا که بیاد نداشتم که در تمام آن مدتی که ما با هم بودیم او در بارۀ مردی بجز از برادرش مصطفی کلمۀ بر زبان آورده باشد و رفتار محبت آمیزش با من صرف یک نوع دلسوزی و ترحم به شمار می رفت.

و کسی چه می دانست شاید هم او تظاهر می نمود و گرنه چطور ممکن بود که یک انسان زنده و در حالیکه عضوی بنام قلب در سینه اش بطپد، فرضیه ای بنام عشق و محبت را قبول نداشته باشد و این فرضیه در مورد تمنا اصلاً صدق نمی نمود زیرا که او دختری بود با قلبی پر از احساس، محبت شاعری و عشق.

باید منتظر می ماندم و می دیدم که تقدیر و قسمت چه سرنوشتی را برای من رقم زده بود.

از طرف دیگر اگر مثل تمنا من هم به عشق پشت پا زده و آنرا کاملاً نادیده می گرفتم باید اعتراف

می نمودم که من آدم خوشبختی بودم که دختری مثل تمنا و دوستی او را با خود داشتم.

محبت و دلسوزی بیش از حد او نسبت به من و رفتار نسبتاً خشن او با بقیه همکاران و مخصوصاً با مردها موضوع بسیار مشهوری در دفتر مجله بود و تا حدی سوءظن یک عده را برانگیخته بود اما تا جایی که سخن از دوستی بود ما به چیز دیگری اهمیت نمی دادیم. دوستی و صمیمیتی که ما دو نفر بهم داشتیم فقط ممکن بود ملیون ها سال و در میان ملیارد ها نفر یک بار اتفاق بیفتد و من همیشه خودم را به این موضوع تسلی می دادم که اگر نتوانسته ام به عشق آن دختر برسم لااقل دوستی اش را که خود نعمتی بود با خود دارم.

بعضی اوقات آنقدر فریب مهربانی ها و محبتی را که تمنا به من نشان می داد می خوردم که فکرمی نمودم یک قدم بسیار کوچک به اینکه به تمنا بگویم دوستش دارم باقی است و مطمیناً اگر یکی از همین روزها به او بگویم که دختری را که من دوست دارم خود او است هیچ گونه عکس العملی نشان نخواهد داد.

اما اشتباه می نمودم.

همانقدر که تمنا در موضوع دوستی راست و صادق بود و از خود انعطاف نشان می داد به همان اندازه زمانی که سخن از عشق به میان می آمد چهره درهم می کشید و کوشش می نمود همه چیز را ناشنیده بگیرد و من متحیر می ماندم که بالاخره این قصه در کجا به پایان خواهد رسید.

می گویند کسانی که به ندای دل شان گوش می دهند در اکثر موارد در پایان راه به بن بست رسیده و سقوط می کنند  و  آنانی که دنباله رو عقل استند در انجام کار زمانی که به عقب می نگرند برای آنها موردی برای پشیمانی و  حسرت وجود ندارد.

اما من نمی توانستم هیچ یک از این دو عنصر مهم و اساسی را نادیده بگیرم.

روز ها زمانی که در سکوت مطلق مشغول کار می بودیم و من دزدانه به سویش نگاه می نمودم و یا شب ها زمانی که در اتاقم تنها می شدم و تصویر او در مقابل چشمانم به رقصیدن شروع می نمود مرغ خیالم به پرواز درآمده و قلبم شروع می نمود به وسوسه نمودن:

- تو هرگز نمی توانی تمام عمر به این موضوع که آن دختر صرف دوست تو است خودت را فریب بدهی. تو او را دوست داری و نمی توانی برای همیشه فریاد قلبت را خفه کنی.  تو می دانی که برای اولین و آخرین بار زندگی این فرصت را پیش روی تو قرار داده و اگر امروز از آن استفاده نکنی فردا خیلی دیر خواهد بود. همین امروز برایش بگو که دوستش داری و قفلی را که بر زبان و روح خودت نهاده ای بشکن و آنوقت خواهی فهمید که ترس و نگرانی تو کاملاً بیهوده بوده است. تا زمانی که جرئت اظهار محبت ات را پیدا نکنی نمی توانی خود را یک عاشق واقعی بخوانی زیرا آنانی که عشق را با ترس آغاز می کنند با شکست و نومیدی آنرا خاتمه می بخشند. فقط پا پیش بگذار و از شکست نترس زیرا که زندگی با عشق حتی اگر با شکست همراه باشد بهتر از آن است که اصلاً عشقی وجود نداشته باشد.  

زمانی که از دنیای خیال و رویا بیرون می آمدم آنوقت نوبت به عقل می رسید:

-  اگر با چشمان باز دنیا را ببینی خواهی دید که تو هرگز نمی توانی عشق آن دختر را بدل بگیری. یعنی آن دختر هرگز نمی تواند تو را دوست داشته باشد. میان تو و آن دختر به اندازۀ زمین و آسمان فاصله وجود دارد. او دختری است جوان و زیبا که فقط یک شهزاده از دنیای رویاها می تواند خواب همسری و محبت او را در سر بپروراند و تو پسری استی معیوب و فقیر که در هفت آسمان یک ستاره و در تمام زمین جایی برای ماندن پایت نداری و هرگز نمی خواهی محبت و دوستی این دختر را با گفتن جملۀ بی مفهومی بنام "دوستت دارم" که در دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم اصلاً وجود خارجی ندارد از دست بدهی.  تو یک مرد هستی و سینۀ یک مرد واقعی انباشته از رازهای بسیار بزرگ است. این موضوع را که تو آن دختر را دیوانه وار و با تمام وجودت دوست داری بمثل یک راز در سینه ات نگهدار و با خودت آنرا بگور ببر و مطمین باش بالاخره روح تو با روح آن دختر در آسمان ها پیوند جاودانه خواهد خورد اما حالا فقط به این که آن دختر بهترین دوست توست اکتفا کن و این را بهتر می دانی که در زیر این چرخ کبود سعادتی بهتر و بالاتر از اینکه آدم یک دوست خوب و واقعی داشته باشد وجود ندارد ویافتن دوستی مثل تمنا فقط در خواب و خیال میسر است.

و من متحیر بودم که به کدام یک از این نداها گوش داده و دقیقاً چه باید انجام بدهم.

در این میان چرخ زندگی از چرخش باز نمانده بود. با وجود هوای سرد زمستان و یخبندان هنوز هم اکثر روزهای جمعه تمنا به خانه ما می آمد و ما دو نفر به اتفاق هم کتاب می خواندیم، قصه می نوشتیم و بعد هم طبق معمول به دیدن مسابقۀ سگ جنگی می رفتیم و مثل همیشه سگ بابه ملنگ را تشویق می نمودیم و آن سگ هم مثل همیشه برنده بود. آن سک

 خیلی اوقات اتفاق افتاده بود که برای شکست سگ بابه ملنگ، سگ هایی را از کشور های دور آورده بودند و لی بی فایده بود. آن سگ، سگی بود شکست ناپذیر و بابه ملنگ از برکت پیروزی های همیشگی او به نان و نوایی رسیده بود.

اواسط زمستان بود که یکی از سگ بازان مشهور و ملیونر  مدعی شد که سگ جدیدش که آن را از سایبریا آورده است می تواند سگ بابه ملنگ را به زانو بیاورد.

قرار شد تا چند هفته دیگر مسابقه ای  بین سگ بابه ملنگ و سگ سایبریایی جنگجوی سابق برگزار گردد که در نوع خودش بی نظیر بود. هزاران نفر بالای برنده و بازنده این مسابقه شرط بستند و تمام علاقه مندان سگ جنگی با بی صبری تمام منتظر این مسابقه بودند.

در این میان واقعه ای دیگری اتفاق افتاد که همه چیز را رنگ دیگری بخشید  و زندگی ام را بکلی عوض نمود.

مصطفی برادر تمنا که قرار بود به کابل بیاید به دلایلی که برای من معلوم نبود آمدنش به تعویق افتاد اما در عوض او یک دعوت نامۀ رسمی برای تمنا و مادرش فرستاد تا دیداری از لندن شهر رویاهای افغانها بعمل بیاورند.

تمنا تا حدودی هیجان زده شده بود. از اینکه بعد از مدتها می توانست برادرش را ملاقات نماید خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت.

نمی دانستم چه عکس العملی از خود نشان بدهم؟

خوشحال بودم که تمنا بعد از مدتها می توانست برادرش را که آن همه به او علاقه داشت ملاقات نماید و سفری به لندن داشته باشد اما حس غریبی به من می گفت که دیگر تمنا را نخواهم دید.

می دانستم که یک بار که او به لندن برود دیگر هرگز به کابل برنخواهد گشت و من برای همیشه او را از دست می دادم.

اما کاری از دست من ساخته نبود.

از آنجایی که افغانها نمی توانستند ویزۀ کشور انگلیس را از کابل بدست بیاورند تمنا مجبور شد همراه با مادرش برای ترتیب کار های ویزه و گذرنامۀ شان به اسلام آباد پاکستان سفر نمایند.

تمام آن هفته را به تنهایی سپری نمودم.

در غیاب تمنا مجبور بودم تمام مطالب را ترجمه نموده و ادیت نمایم.

آن شمارۀ مجله قرار بود روز چهاردهم فبروری که مصادف با روز والانتاین بود به نشر برسد.

مطلبی کوتاه و مختصری را که به اتفاق تمنا در باره والانتاین نوشته بودیم بار ها خوانده بودم.

خلاصۀ آن مطلب چنین بود:

"درست ۷۵۰ سال پیش ازامروز مردی به نام والانتاین در روم قدیم، زمانی که عشق و عاشقی برای عساکر اردوی روم قدیم منع بود، وسیلۀ دیدار و وصل چند سرباز رومی را با معشوقه هایشان فراهم نمود. زمانی که دولت روم از این اقدامات او باخبر شد، او را به جرم این عمل به زندان و بعد هم مرگ محکوم کرد.

اما والانتاین عاشق دختر زندانبان شده و درست روزی که او را به پای چوبۀ دار می بردند، یک نامۀ عاشقانه برای آن دختر نوشت و آن را با یک شاخه گل سرخ برای دختر فرستاده و  در پای آن اینطور امضا نمود:

(والانتاین تو)

از آن به بعد چهاردهم فبروری بعنوان روز والانتاین یا روز عاشقان در اکثر نقاط دنیا (بیشتر در اروپای غربی و امریکا) جشن گرفته می شود.

درین روز عاشقانی که عشق کسی را در دل داشته باشند برای محبوب خود یک شاخه گل سرخ و یک نامۀ عاشقانه بدون آنکه در آخر آن امضا و یا اسم خود را بنویسند، می فرستند تا بدینترتیب افسانۀ عشق و دلدادگی خود را بیان کرده و یادی کرده باشند از والانتاین عاشق ناکام.

من به عقاید و رسومی که از غرب آمده بود باور نداشتم اما نمی دانستم چرا فکر می نمودم که والانتاین می توانست آخرین امید من برای اینکه به تمنا بگویم که دوستش دارم، باشد.

یک بار دیگر قلم را بدست گرفتم. مثل دفعه اول مردد نبودم و دستانم نمی لرزیدند زیرا که دیگر چیزی برای از دست دادن وجود نداشت.

این آخرین نامه ای بود که برای تمنا می نوشتم.

 ادامه دارد...

 

 

 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer