.
spacer
بیاد داشته باشید که ۲۴ ساعت مستقل بوده ، مربوط هیچ گروه  و سازمان سیاسی در داخل و خارج کشور نمیباشد.

 

 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت هفدهم

مادرم با خوشحالی تمام استقبالم نمود. او هم به نوبۀ خودش از من سوالاتی از قبیل اینکه در محل کارم راحت هستم یا خیر و چطور فاصله میان دفتر تا خانه را پیموده ام و بیشتر آنها رنگ و بوی مادرانه داشت پرسید و وقتی خاطر مهربانش را از هر نگاه جمع نمودم با خوشحالی صورت و پیشانی ام را بوسید و برایم دعا نمود که همیشه در زندگی موفق باشم.

پدرم که حالا دیگر آهسته آهسته رو به پیری می رفت وقتی از کار روزانه اش برگشت عکس العملی مشابه مادرم از خودش نشان داد.

بدینترتیب بعد از آن همه رنج و بدبختی به نظر می رسید که روزهای خوب زندگی ام شروع شده است. به نظر تمام کسانی که مرا می شناختند مشکلات من که یک شخص معیوب و معلول بودم و مشکلات کشورم، افغانستان جنگ زده، بعد از سالها خانه جنگی و منازعات مسلحانه حل شده بنظر می رسید.

اما من چندان مطمین نبودم.

فرصت فکر کردن بیشتر در آن باره برایم میسر نشد. غذای شب آماده شده بود.

خودم هم نخواستم در آنوقت بیشتر در آن باره فکر نمایم چون همیشه وقتی می خواستم به موضوع خاصی فکر نمایم چهره ام درهم می رفت و این چیزی بود که نمی خواستم در آن شب خاص اتفاق بیفتد.

گذشته از آن زمانی که در اتاقم تنها شده و به بستر می رفتم فرصت زیادی برای فکر کردن داشتم و این کار هر شب من بود.

آنشب کمی زودتر به بستر رفتم. احساس خستگی و کمی هم ضعف می نمودم.

به استراحت و تنها بودن نیاز داشتم.

طبیعتاً حالا که مشکلات زندگی من آهسته آهسته رو به حل شدن می رفت باید با خیال راحت به خواب می رفتم اما اینطور نبود.

هرچه بیشتر فکر می نمودم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که مشکلات زندگی من و همه انسان هایی که در دور و برم بودند نقطۀ پایانی نداشت. گره کوری در زندگی همۀ انسانها وجود داشت که نه من و هیچ کسی دیگری نمی توانست آنرا بگشاید و همیشه زمانی که فکر می نمودیم در زندگی ما مشکلی وجود ندارد همین گره کور در مقابل ما ظاهر شده و این نقطه را بیاد ما می انداخت که ما بشر خاکی در هر حالتی ناتوان، ضعیف و بیچاره استیم.

اما افغانستان کشورم!

مادرم زمانی که می خواست در بارۀ شومی و نحس بودن چیزی که اصلاح نشدنی و تغیر ناپذیر بود مثالی بزند می گفت که در باره آن دعای بد پیر رفته است.

قصۀ افغانستان هم چیزی بود مثل یک دعای بد پیر رفته گی. تاریخ گذشته و کهن آن پر بود از جنگ، لشکر کشی، قتل عام، غارت، شاهان هوس باز و میهن فروش (به استثنای چند نفر قهرمان و وطن پرست که تعداد آنان از انگشتان دستم تجاوز نمی نمود) و بعد هم که نوبت به تاریخ مدرن آن که من ده الی پانزده سال اخیر آن را با چشمان خودم مشاهده نموده بودم می رسید، به فجایع و مظالم وحشتناکی که شاهان و خانواده سلطنتی مرتکب شده و هوس رانی هایی که کرده بودند برمی خوردیم و بعد انقلاب هفتم ثور سال ۱۳۵۷ که زیر بنای تمام بدبختی ها و ویرانی های سالهای اخیر افغانستان بود بوقوع پیوست و رژیم های کمونیستی و الحادی خلق و پرچم روی کار آمدند و برای خوش خدمتی و نشان دادن وفاداری شان به کرملین و پدر خوانده های روسی شان صد ها هزار افغان بیگناه و بی دفاع را کشته و روانۀ زندان ساختند و زمینه را برای تجاوز قشون سرخ شوروی به داخل افغانستان مساعد ساختند و داخل شدن قشون سرخ شوروی به افغانستان مساوی بود به قتل عام صدها هزار افغان، مبدل شدن افغانستان به تلی از خاک، گرد و دود، معلول و معیوب شدن ملیون ها افغان و مهاجر شدن ملیون ها افغان دیگر به کشور های همسایه و ممالک دور دست.

زمانی هم که انقلاب مجاهدین که ثمرۀ خون صدها هزار افغان مسلمان بود به پیروزی رسید و مردم فکر می نمودند بلاخره روزهای سیاه و شوم آنها به پایان رسیده است یک عده مجاهد نما به جان هم افتاده و چنان نمایشی از وحشت، قتل، غارت، ویران گری و تجاوز به جان، مال و نوامیس مردم را از خود به جا گذاشتند که تاریخ تا کنون نظیر آنرا بیاد نداشت.

این زمانی بود که من تا حدی می توانستم موقعیت زمان و مکان را درک نموده و خوب را از بد تا حدی تشخیص بدهم و نیز همین دوره بود که  من همانند صدها هزار افغان دیگر یکی از قربانیان آن بودم.

بعد هم نوبت به طالبان که در ابتدا و از آن جایی که همه مردم از ظلم و ستم مجاهد نما ها به جان آمده بودند آنها را سربازان خدا می نامیدند رسید و آنها هم صفحات دیگری از تاریخ افغانستان و جهان را با اعمال حیوانی و ضد انسانی و اسلامی شان سیاه نمودند و صفحۀ دیگری از قساوت، بیرحمی، نسل کشی و ویرانی را بروی مردم افغانستان گشودند.

مردم با وجود اینکه می دانستند سرنوشت و آینده خود و کشورشان نفرین شده و یا به عبارت دیگر همان دعای بد پیر رفته گی بود با سرسختی تمام هیچگاه امید را از دست نداده و همیشه حالت انتظار برای یک فردای بهتر در چهرۀ تک تک آنان دیده می شد.

بعد از حملات تروریستی یازدهم سپتمبر بر مرکز تجارت جهانی و آغاز لشکر کشی نیروهای آمریکایی و هم پیمانان غربی اش  بر افغانستان که نهایتاً منجر به اشغال افغانستان توسط آمریکا و سقوط گروه طالبان و خلع آنان از قدرت گردید نخل های تازه ای از امید در دل مردم افغانستان جوانه زد و آنها را به یک فردای بهتر امیدوار ساخت.

در مدت بسیار کوتاه تمام ساختار های یک جامعه آزاد و دموکرات بنا نهاده شد. مردم برای انتخاب یک رئیس جمهور و نماینده های شان در اولین پارلمان آزاد و مطابق به استندرد های یک جامعۀ آزاد به پای صندوق های رای رفتند. قانون اساسی تدوین گردید.  پولیس و اردوی نو نهاد ملی که زیر نظر جامعه ای بین المللی آموزش می دیدند، در کنار نیروهای حافظ صلح بین المللی عهده دار تامین امنیت بودند. وضعیت اقتصاد کشور رو به بهبودی می رفت.

پس در این صورت موردی برای ناامیدی و خوشبین نبودن و ندیدن خواب یک فردای بهتر وجود نداشت.

اما خواب ها چه زود درهم شکست و امیدها جایشان را به ناامیدی و یاس گذاشتند.

امنیت که از ضروریات اساسی افغانستان برای باز سازی زیربناهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بود رو به وخامت گذاشت.

طالبان که فکر می گردید دیگر شکست خورده و نابود شده اند یکبار دیگر در مناطق قبایلی آن سوی مرز (پاکستان) تجدید قوا نموده و در مدت بسیار کم سیطرۀ خود شان را بر اکثر ولایات جنوبی افغانستان که ظاهراً تحت تسلط نیرو های دولتی بود گسترانیدند و در قدم بعدی سیلی از حمله کننده گان انتحاری را روانه شهرهای بزرگ افغانستان و از جمله کابل ساختند و آنها بهم بدون درنظر داشت هدف خاص و معینی خودشان را منفجر ساخته و صدها و هزاران نفر بیگناه را به کام مرگ فرستادند.

اختطاف، قتل، غارت و سرقت اموال مردم از اعمالی بودند که روزانه صد ها مورد آن در کابل که پایتخت بود و دیگر شهر های افغانستان به وقوع می پیوست و مرجع یا نهادی وجود نداشت که از آن جلوگیری نموده و یا حداقل در مقابل آن پاسخگو باشد.

بر اثر سیاست بسیار غلط و نابجای اقتصاد بازار آزاد که عدۀ بسیار کمی  را زیر پول غرق نموده و  بقیه مردم را به خاک سیاه نشانده بود وضعیت اقتصادی افغانستان دچار بحران و افلاس زدگی شده و هر روز به تعداد بیکاران و گرسنه گان افزوده می گردید.

با وجود ملیارد ها دالر کمک جامعه جهانی، اقتصاد افغانستان مبدل یک اقتصاد هروئینی و تریاکی شده بود. مافیای مواد مخدر که تا بلندترین ارکان قدرت و سیاست نفوذ داشت و اقتصاد افغانستان را اداره می نمود منبع مالی مهمی بود برای حمایه تروریستان و نیروهای طالبان و حامیان قدرتمند آنان در داخل دولت کابل.

کشت و زرع خشخاش که در اواخر حکومت طالبان تقریباً به صفر تقرب یافته بود به بلند ترین حد خودش رسیده و افغانستان را در صدر کشور های تولید کننده تریاک و هروئین قرار داده بود. جامعۀ جهانی و آنانی که وظیفۀ مبارزه با مواد مخدر را به عهده گرفته بودند کاری از دست شان ساخته نبود و یا هم اگر بود نمی خواستند کاری انجام بدهند.

گاهی اوقات حس ششمی ام می گفت که دستهای بسیار قوی و مرموزی خارج از مرزهای افغانستان وجود داشتند که نه تنها نمی خواستند نقطۀ پایانی بر ناامنی ها، مشکلات اقتصادی و کشت و زرع مواد مخدر در افغانستان گذاشته شود بلکه عمداً آنرا دامن زده و می خواستند اوضاع را به همان حالت مغشوش آن باقی بگذارند.

اما مشکلات یکی دو تا نبودند.

دولت که همیشه مرجع امید و رفع مشکلات ملت هاست، مبدل شده بود به حلقه ای از فساد، مافیای قدرت، قاچاقبران مواد مخدر، کسانی که وابسطه به شرق و غرب بودند و جنگجویان سابق و اشخاصی که پنهانی و آشکار با مخالفین دولت و طالبان در تماس بودند.

تمام اراکین دولتی از اردو گرفته که ضامن استقلال و آزادی کشور بود تا پولیس ملی که وظیفۀ تامین امنیت مردم را به عهده داشت و حتی وزرا و روسای دولتی در فساد، رشوت خواری، اختلاص، سوء اداره غرق بودند و این مردم عام بود که تاوان آنرا باید می پرداختند.

ارکان قضایی کشور هم که تمام پست ها در آن به دالر فروخته می شد فقط با ده هزار افغانی رشوت صدها مجرم جانی و آدم کش را بیگناه ثابت نموده و آنانی را که پول نداشتند تا رشوت بدهند در چنان تنگنایی قرار می دادند که بلاخره بدون آنکه کارش شان به جایی برسد از قضایای برحق شان می گذشتند. 

اما پارلمان نوپای افغانستان ماجرای دیگری داشت.

می گفتند که هر پارلمان نوپا و یا حتی آنانی که پیر شده بودند خالی از مشکلات و مشاجره ها نبود اما پارلمان کشور ما و آنچه که در آن جریان داشت قصۀ سه خانم حاجی خان محمد خویشاوند دور و همسایۀ نزدیک و در بدیوار ما  را بیادم می انداخت که هر روز با کوچکترین و بی اهمیت ترین حرفی بجان هم افتاده و سرو روی همدیگر را زخمی نموده و موهای همدیگر را می کندند و زشت ترین نسبت ها را به همدیگر می دادند.

پارلمان ما هم کم و بیش چنین وضعیتی داشت. روزی را بیاد نداشتم که تمام اعضای پارلمان در کنار هم مثل دو هم وطن نشسته و برادرانه و خواهرانه مشکلات مردم را که با امید خاصی برای آنها رای داده بودند به بحث و بررسی گذاشته و برای حل آن راهی پیدا نموده و یا قانونی را که رهگشای مشکلات مردم باشد تصویب نمایند. در عوض تنها چیزی که همیشه به نظر می رسید چوکی های خالی، چند نفر وکیل که به خون همدیگر تشنه بودند و همیشه بعد از رد و بدل نمودن چند کلمه درامه خانم های حاجی را البته به شکل خفیف تر آن در خاطرم زنده می نمودند. 

اما با وجود این همه مشکلات چرخ زندگی از گردش باز نمانده بود.

زندگی ادامه داشت.

مردم به زندگی ادامه می دادند. یک عده با بی تفاوتی موضوع را دنبال نموده و عدۀ هم که نگران اوضاع بودند کاری از دست شان ساخته نبود که البته من هم یکی از آنان بودم.

با وجود آنکه سگ تازۀ بابه ملنگ مثل رعد و برق می غرید و پنجره های اتاقم را می لرزاند بلاخره خوابم برد. 

فردا صبح مسابقۀ بزرگ و پر هیجان سگ جنگی در میدان مقابل خانه ما برگزار شد و برای اولین بار سگ جدید و جثه کوچک بابه ملنگ همان که گفته بودم شب ها مثل شیر می غرید موفق شده بود سگ گاو مانند یک قوماندان را فراری بدهد و مردم را به هیجان بیاورد. البته من در خانه مانده بودم و شاهد این مسابقه نبودم و این برادر کوچکترم بود که به عادت همیشگی اش خبر های میدان سگ جنگی را برایم می رساند و من هم خواسته و یا نا خواسته به آن گوش می دادم.

این بار وقتی برادرم سخنان اش را تمام نمود برای اولین بار احساس نمودم جنگ سگان و هیجان آن که من تا آنروز شاهدش نبودم و بقیه مردم را از دورترین نقاط کابل به آنجا میکشاند کم کم مرا به خودش جذب می نمود. 

ادامه دارد......

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer