.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت شانزدهم

با دیدن من با خوشرویی تمام از جایش برخواست و ما با هم دست دادیم.

بر خلاف دفعۀ قبل که برای مصاحبه آمده بودم اینبار یخ غربت و بیگانگی آب شده بود و احساس خجالت و بی دست و پایی نمی نمودم. آن مرد از ترموز کوچکی که نزدیک میزش بود برایم چای ریخت.

 برادرم هم روی یکی از مبل ها نشست. آن مرد یا به عبارت دیگر رئیس در جریانی که چای را می نوشیدیم برایم راجع به قوانین کار ی و مسئولیت هایم گفت. حرفهایش را بدقت شنیدم.

ساعت هشت صبح بود و مامورین و کارمندان سر کارهای شان حاضر شده بودند. رئیس تلفنی با یکی از بخش ها تماس گرفته وکسی را به دفترش خواست. کمی بعد همان جوانی که در جریان مصاحبه هم در آنجا حاظر بود به دفتر آمد. رئیس او را به عنوان بهروز معاون بخش نشرات معرفی نموده و مرا هم به او به عنوان مترجم جدید زبان انگلیسی یاد نمود و از او خواست تا بخش های مختلف مجله را به من نشان بدهد. با بهروز دست دادم. جوان بسیار خوش اخلاق و خوش کلامی بود.
 با اتفاق هم از قسمت های مختلف مجله دیدن نمودیم. بهروز مرا به عنوان همکار جدید معرفی نمود. برخورد کارمندان که قسمت بیشتر شان دختران بودند با من دوستانه و توام با مهربانی و دلسوزی بود و بعد در کمال تعجب و خوشحالی دریافتم که درآن دفتر من تنها کسی نبودم که معیوب و معلول بودم.   

چند نفر دختر و پسر معلول ومعیوب دیگر که اکثر شان دچار قطع اعضا شده بودند در آنجا کار می نمودند و به همین دلیل تعجب بیش از حد و دلسوزی را که من توقع داشتم در چهره  مردمان ببینم، ندیدم.

دوباره به دفتر رئیس برگشتیم. رئیس به برادرم گفت که او می تواند خانه برود و از بهروز خواست مرا به دفترم رهنمایی نماید اما ناگهان تصمیم اش را تغیر داد و خودش هم با ما براه افتاد. دفتری که من باید در آنجا کارم را شروع می نمودم عبارت بود از یک اتاق مربع شش در شش و دو میز با دو کمپیوتر موازی و در کنار هم در یک گوشۀ آن گذاشته شده بود. از یک گوشۀ آن اتاق دری به یک دستشویی باز می شد که من می توانستم به آسانی مشکل ام را در آنجا رفع نمایم. با یک نگاه سریع به اتاق درک نمودم که آن اتاق از هر نقطه نظر محل مناسبی بود برای کار نمودن یک شخص معیوب و معلول.

رئیس در حالیکه رضایت از نگاهش آشکار  بود گفت: خوب پسرم این هم دفتری که تو کارت را در آن شروع خواهی نمود. اگر فکر می کنی که کمبودی وجود دارد بمن بگو تا برایت مهیا نماییم؟

کم و کاستی وجود نداشت و از هر نظر محل راحت و مناسبی برای من بود و زمانی اطمینانم به صد در صد رسید که دریافتم که یک مرکز صحی درست در مجاورت دفتر مجله قرار داشت و من می توانستم برای رفع مشکلاتم به آنجا مراجعه نمایم.

در این صورت چه مشکلی می توانست وجود داشته باشد؟

حتی اگر مشکلی هم وجود می داشت برای من مهم نبود زیرا که من تصمیم گرفته بودم با وجود نداشتن دو پا از جایم برخاسته و به دنیا و مردمان آن بگویم که کی استم و چه فکر می کنم و به همین دلیل آمادگی مقابله با هر مشکلی را داشتم.

از رئیس تشکر نموده و با وجود اینکه مسئله رفت و آمد به محل کار و ترانسپورت فکر مرا از صبح زود به خودش مشغول داشته بود اما در آن باره حرفی نزدم. با خودم فکر نمودم که رئیس با توجه به مشکلی که داشتم حتماً در آن باره فکری نموده است.

بعد سوالی دیگری را که برایم اهمیت زیادی داشت و با توجه به اینکه در آن اتاق دو میز کاری و دو کمپیوتر وجود داشت مطرح نمودم: آیا من در این دفتر تنها هستم؟

رئیس لبخندی زد و در حالیکه من منتظر بودم جوابم را بدهد بهروز بجای او جواب داد: خوشبختانه شما همکاری دیگر هم دارید که قبلاً کارش را در اینجا شروع نموده است و فعلاً در مرخصی است و از شروع هفته آینده دوباره از مرخصی برمی گردد.

آن روز پنجشنبه بود و در این صورت من دو روز دیگر می توانستم همکارم را ببینم.

رئیس به ادامه حرفهای بهروز گفت: او یک دختر است و امیدوارم که تو با این موضوع کنار بیایی که او بر تو ارشدیت خواهد داشت. البته فکر نکنی که دلیل ارشدیت او بر تو صرف دختر بودن او که این روز ها مد شده است می باشد. یگانه دلیل ارشدیت او بر تو اینست که او از یک انستیتوت زبان و ادبیات انگلیسی فارغ شده است و یکی دو سال در این عرصه تجربه کاری دارد اما بهر صورت فکر نمی کنم تو مشکلی با او داشته باشی. او دختر آرام و مهربانی است و مطمین هستم که تو را در هر عرصه کمک خواهد نمود.

کابوسی را که همیشه از آن وحشت داشتم اینک یک بار دیگر در مقابلم جلوه گر شده بود و من باید با آن کابوس که کلمۀ دختر بود مقابله می نمودم.

با قاطعیت گفتم: من هیچ نوع مشکلی با کس نخواهم داشت. هدف انجام وظیفه است که بهر صورت با تمام وجود و در حد توانایی خودم کوشش خواهم نمود که بدرستی بسر برسانم و چه بهتر اینکه این وظیفه در کنار یک همکار و شاید هم یک دوست بسر برسد. مطمیناً برای من هیچ مشکلی وجود نخواهد داشت.

اما مشکل وجود داشت و اگر رئیس و بهروز کمی با دقت به چهره درهم رفته ام نگاه می نمودند آثار یک نارضایتی را در چهره ام می دیدند.  

برای من چه مشکلی بزرگتر از این می توانست وجود داشته باشد که و لو یک روز از روزهای

زندگی ام را من که یک پسر معلول بودم با یک دختر جوان که عنوان همکارم را داشت و در ضمن ارشد من بود و طبعاً توقع داشت با یک جوان خوش سیما، بلند قامت، صحتمند و احیاناً ورزشکار که من حتی یکی از آن مشخصات را نداشتم همکار باشد سپری نمایم؟

بهروز لطف بیشتری نموده و کمپیوتر را برایم روشن نمود و بعضی فایل ها و پروگرام هایی را که مربوط به کارم می شد برایم نشان داد.

از بهروز تشکر نمودم.

رئیس پرسید که میز کارم اندازه ام است یا خیر؟

وقتی پشت میز قرار گرفتم با حیرت دریافتم که آن میز درست اندازۀ من بود. به اندازه یک انچ هم کمی و زیادی نداشت. یک الماری هم در کنار میزم قرار داشت که رئیس گفت می توانم بعضی وسایل شخصی ام را در آن بگذارم.

یک آئینه کوچک هم به دیوار آویزان شده بود که می توانستم صورتم را در آن دید بزنم.

بدینترتیب هیچ مشکلی وجود نداشت. رئیس و بهروز خداحافظی نمودند و از اتاق خارج شدند. 

بعد از رفتن رئیس و بهروز اولین کاری که نمودم سری به دست شویی زده و دست و رویم را تازه نموده و دوباره سر جایم برگشتم. مردی میانسالی که بعد ها فهمیدم او را کاکا فاروق صدا می نمودند و مستخدم بود برایم چای آورد و آنرا روی میزی کوچکی که چند گیلاس چای خوری و یک قوطی شکر بالای آن قرار داشت گذاشت و پرسید که چای می نوشم یا خیر؟ از او تشکر نمودم.

کاکا فاروق مرد مهربانی بود. با مهربانی و لطف خاصی گفت که او را مثل برادر بزرگتر خود فکر نموده و هر مشکلی که داشتم از او کمک بخواهم و او با جان و دل انجام خواهد داد.

باز هم تشکر نمودم.

بار اولم بود که خارج از چهار دیواری خانۀ خود ما آنقدر مهربانی و لطف را نسبت به خودم می دیدم. رفتار آنان طوری بود که فکر می نمودم خود آنها زمانی مثل من معیوب بودند و همان دردی را احساس نموده بودند که من احساس می نمودم. احساس ناتوانی و ضعف از وجودم رخت بسته بود.

خودم را قوی و آزاد احساس می نمودم.

آنقدر محیط آن اتاق که در آن تنها بودم برایم آرامش بخش و دلپذیر بود که نتوانستم گذشت روز را بفهمم.

چاشت نان را در سالن بزرگی که تمام کارمندان در آن جمع شده و دور میز های پنج شش نفری نشسته بودند صرف نمودم. چند نفری که من با آنها دور یک میز نشسته بودم و تا هنوز  اسم هیچ یک از آنان را نمی دانستم اشخاص بسیار خوب و مهربانی بودند و از هیچ گونه مهربانی و لطف نسبت به من دریغ ننمودند. اما من کوشش نمودم تا حد امکان از صحبت و چشم به چشم شدن با آنها پرهیز نمایم. ساکت نشسته و به حرفهای آنان گوش می دادم.

تمام بعد از ظهر هم به ترجمه یکی دو مطلب ورزشی و خبرهای کوتاه و جالب از چهار گوشه جهان که بهروز آنرا فرستاده بود و یکی از بخش بسیار جالب و خواندنی مجله بود گذشت.

ساعت چهار بعد از ظهر بود و همگی در حال حرکت بسوی خانه های شان بودند.

کمپیوتر را خاموش نموده و میز کارم را جمع و جور نمودم.

منتظر بودم ببینم که رئیس که آن همه دقت و مراقبت را در استخدام آدمی مثل من بخرچ داده بود فکر اینجا را هم نموده است که من چگونه به محل کارم رفت و آمد نمایم یا خیر؟

کمی بعد در دفترم باز شد و بهروز به اتفاق مردی دیگری داخل آمدند. بهروز آن مرد را به عنوان دریور برایم معرفی نمود  و گفت که من بعد او وظیفه دارد تا هر روز صبح زود مرا از خانه به دفتر و در ختم کار هم از دفتر به خانه برساند. از صحبت های بهروز و طرز رفتارش این طور نتیجه گرفتم که شاید بعد از رئیس او همه کاره بود.

از بهروز تشکر نموده و بعد به اتفاق دریور از دفتر خارج شدیم. موتر یک کرولای مدل سال بود و من در سوار و یا پیاده شدن از آن هیچ مشکلی را نمی دیدم. بایسکل ام را در همان جا گذاشتم و یکی از دروازه بان ها آنرا در اتاقکی که نزدیک اتاق خودشان بود برد. فاصله میان دفتر و خانۀ ما با در نظر داشت راه بندان و ازدحام ترافیک که هر روز در آن وقت روز ایجاد می شد در حدود یک ساعت و چند دقیقه ای بود.

بین راه دریور سر صحبت را با من باز نموده و از اینکه چطور زخمی شده ام، در مورد فامیل ام و شغل و وظیفه پدرم سوالاتی از من نمود.

به سوالاتش کوتاه و مختصر جواب دادم. بعد او هم در حالیکه اندوهی صورتش را فرا گرفته بود برایم گفت که در جریان جنگ های داخلی یگانه پسرش را از دست داده و در زمان اشغال کابل توسط طالبان با زن و دو دخترش به پاکستان مهاجرت نموده است و زمانی که دولت موقت که نتیجه ای کار کنفرانس بن بود به کارش شروع نموده بود دوباره به وطن برگشته و از همان آغاز در همان مجله به عنوان یک دریور کارش را آغاز نموده است.

با وجود آنکه او مرد پرحرفی به نظر می رسید اما در صحبت هایش اثری از صداقت، سادگی، مهربانی و لطف به نظر می رسید و همین امر بود که مرا وامی داشت که حرفهایش را با علاقه گوش نمایم.

و بعد او موضوع صحبت را عوض نموده و در باره رئیس شروع به صحبت نمود.

با دقت حرفهایش را گوش می نمودم. می خواستم مردی را که در آن لحظات حساس زندگی دستم را گرفته و بقول خودش چانس و فرصت دوباره برگشتنم را به دنیای آدمها و جهان خاکی مهیا ساخته بود بیشتر بشناسم. دریور مثل اینکه قصه می گوید شروع نمود به توصیف از رئیس، از مهربانی ها و اوصاف نیک او و گفت که او تنها با یک آشپز، مستخدم پیر و دو سگ در خانۀ بزرگش در ناحیۀ وزیر اکبر خان که بهر حال هنوز هم جایگاهش را به عنوان محله ای اشراف نشین حفظ نموده و همیشه محل اقامت اشخاص بسیار با نفوذ و با رسوخ مملکتی و همچنان محل زیست اکثر خارجیان مقیم افغانستان بود زندگی می نمود.

وقتی دریور گفت که رئیس تنها با یک آشپز، مستخدم پیر و دو سگش تنها زندگی می نماید در دلم با خودم اندیشیدم که حتماً زن و فرزندان رئیس در یکی از کشور های خارجی زندگی می نمایند چون در آن روزها اشخاص با نفوذ و تجارت پیشه ای مثل رئیس زن و فرزندان شان به خارج می فرستادند و خودشان بهر جان کندنی که بود در داخل افغانستان می ماندند تا  سهمی در تاراج سرمایه های مردم و کشور به هر طریق ممکن داشته باشند.

این را موضوع با حذف قسمت آخر آن با استاد دریور در میان گذاشتم اما او به آرامی جوابم را داد که رئیس اصلا زن و فرزندی ندارد که آنها را به خارج بفرستد و گفت او خودش دقیق نمی داند اما دیگران می گویند که رئیس زن و دختر دو ساله اش را که خیلی هم به آنها علاقه داشته است در زمان جنگ های داخلی از دست داده و بعد از آن دیگر هرگز ازداواج ننمود است و با وجود همه سرمایه و امکاناتی که در اختیار داشته  هیچ گاه پایش را از افغانستان بیرون نگذاشته و روز و شب اش را به اداره امور مجله و دو موسسه خیریه ای که برای نابینایان و اطفال معیوب و معلول دارد، می گذراند.

بر علاوه بعضی چیز هایی که از بدو ورودم به دفتر مجله می خواستم در باره آنها معلوماتی بدست بیاورم حالا رئیس هم به جمع آنها اضافه شده بود.

اینکه او کی بود و چگونه آدمی بود برایم شکل یک معمای بغرنج و پیچیده را پیدا نموده بود.

اما در آن باره بیشتر از آن فکر ننمودم.

مطمین بودم که روزها و هفته های آینده کلیدی بودند برای شناخت هر چه بیشتر رئیس.

به نزدیکی های خانه رسیدیم. بدلیل خرابی و باریک بودن راه موتر دیگر قادر نبود از آن نقطه جلوتر برود اما برادرم با بایسکل دومم آنجا منتظر بود. از دریور خداحافظی نمودم.

برادرم آهسته بایسکل ام را براه انداخت و با خوشحالی زیاد سوالاتی راجع به کارم از من نمود. جای خوشحالی هم داشت. واقعاً در چنان یک شرایطی گیر آوردن یک شغل مناسب برای آدمی مثل من بیشتر به یک معجزه شباهت داشت.

جمعیت انبوهی از مردان، جوانان و بچه های قد و نیم در میدان بزرگ مقابل خانه ما جمع شده بودند. عده ای از بچه ها و در حالیکه در میان گرد و خاک گم بودند فوتبال بازی می نمودند. عده ای به بازی والیبال مشغول بودند و عدۀ دیگر هم در حالیکه سر و وضع شان متمایز تر از دیگران بود گوشۀ از میدان را بشکل یک دایره برای مراسم بزرگ و پر شر و شور سگ جنگی فردا که جمعه بود آماده می نمودند.

سگ جنگی طوری که پدرم می گفت از سابق هم رواج داشت و پس از سقوط گروه طالبان که به سختی با این نوع سرگرمی ها و تفریحات مخالف بودند رونق خاصی یافته بود. در حقیقت سگ جنگی به یک نوع تجارتی تبدیل شده بود که دست اکثر  ارکان بلند پایه دولتی، اشخاص بلند رتبه، جنگ  سالاران سابق، قاچاقبران مواد مخدر و بلاخره یک عده اشخاص ماجراجو و یا به عبارت دیگر شوقی مثل بابه ملنگ در آن شامل بود.

با وجود آنکه سگ بازی و سگ جنگی رابطۀ تنگاتنگی با پول و آنهم دالر آمریکایی داشت و روزهایی که سگ جنگی برگزار می گردید خبر های آن از دور و نزدیک برایم می رسید که چه پول های گزافی که روی برد و باخت این سگ ها به شرط گذاشته می شد و نیز می دانستم که مصرف روزانۀ یک سگ خیلی ها بهتر و بیشتر از مصرف یک هفته ای یک فامیل متوسط بود و همچنان تمام این سگ ها  برای خودشان نگهبا نان خاص داشتند و رفت آمد آنها از خانه های ارباب شان تا میدان سگ جنگی در موتر های مدل سال صورت می گرفت، اما من فکر می نمودم آنچه که حیوانات دو پایی بنام انسان را وادار می ساخت که دو حیوان بیگناه و زبان بسته را بجان هم بیندازند و از دیدن خون آنها لذت ببرند نوعی از جنون، حس خون خواری، خوی درندگی و ملیت پرستی را نشان می داد.

صاحبان سگ ها همانطور که قبلا گفتم اشخاص صاحب نفوذ و ماجراجویی بودند و اکثر آنان عمری را به آدم کشی، غارت اموال مردم و انواع و اقسام جنایات سپری نموده بودند و حالا که دستان شان ظاهراً از این جنایات کوتاه شده بودکوشش می نمودند خوی حیوانی و میل به خون ریختاندن در وجود شان را با جنگ دادن سگها خاموش نمایند. اکثراً در این سگ جنگی ها صاحبان آنان کوشش می نمودند سگ شان را با سگ حریفی بجنگانند که زمانی به علت اختلاف های حزبی، لسانی و قومی با هم دست و یخن بوده و حالا برای حفظ ظاهر هم که شده تن به مصالحه و آشتی داده بودند.

وقتی یک چنین مسابقه ای برپا می گردید تماشای جمعیت انبوهی از مردم که برای طرفداری از سگ خاصی گرد می آمدند و سگها را تشویق و هلهله می نمودند جالب و تماشایی بود.

آنروز هم که پنج شنبه و آخر هفته بود و من از اولین روز کاری ام به خانه بر می گشتم عده ای که بنام میر میدان یاد می گردیدند و برقراری نظم و ترتیب مسابقات به عهدۀ آنان بود و در برابر این کارشان پولی را از طرف صاحبان سگ دریافت می نمودند برای آماده نمودن میدان سگ جنگی (به ترتیبی که با میخکوب نمودن چند تخته چوبی به زمین و وصل نمودن آنها با یک روبان سرخ میدان را بشکل یک دایره می آراستند و بعد پستی و بلندی آن را هموار نموده و سنگ و کلوخ های افتاده در آن را صاف می نمودند)  در آنجا جمع شده بودند و این حکایت گر آن بود که فردا روز بسیار بزرگی در میدان سگ جنگی خواهد بود.

اما من به سگ جنگی و تماشای جنگ سگ ها هیچ گونه علاقه ای نداشتم و نه تنها تماشای خون آنها و صاحبان شان برایم لطفی نداشت بلکه دیدن آن صحنه حالم را بهم می زد.

با وجود آنکه میدان سگ جنگی درست در مقابل خانۀ ما قرار داشت و حتی از پنجرۀ اتاقم هم قابل دید بود و با وجود آنکه بابه ملنگ همسایۀ ما که همیشه سگهایش در میان سگ بازان مطرح و خبر ساز بودند از من می خواست گاه گاهی به دیدن مسابقۀ سگ جنگی بروم اما بیاد نداشتم که تا آنروز کسی مرا در میدان سگ جنگی دیده باشد. 

فقط به این اکتفا می نمودم که گاه گاهی خبر های آن را از زبان برادرم که از علاقمندان دو آتشۀ سگ جنگی بود بشنوم. 

از میدان سگ جنگی عبور نموده و کمی بعد به خانه رسیدیم.

ادامه دارد.......

 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer