.
spacer
بیاد داشته باشید که ۲۴ ساعت مستقل بوده ، مربوط هیچ گروه  و سازمان سیاسی در داخل و خارج کشور نمیباشد.

 

 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت پانزدهم

یکی از پر تیراژترین مجله های ادبی که در ضمن مقالات آتشینی بر ضد کارکردهای نادرست دولت و وضعیت خراب اجتماعی در آن به نشر می رسید و خوانندگان و علاقمندان زیادی در سراسر افغانستان و حتی خارج از افغانستان داشت به یک مترجم زبان انگلیسی نیازمند بود. من زمانی که صفحات مجله را ورق می زدم آگهی را خواندم (به مترجمی که بتواند مطالب زبان انگلیسی را به خوبی ترجمه نموده و با کمپیوتر آشنایی داشته باشد نیاز داریم. مهارت دیگر لازم نیست. معاش کافی داده می شود)

با وجود آنکه از هر نظر برای آن کار کاندید مناسبی بودم اما آنرا نادیده گرفتم. آن آگهی را مثل آگهی های دیگر کاریابی که بعد از اعلان شدن و مراجعه نمودن صدها نفر تنها اشخاص واسطه دار و زورمند انتخاب می گردیدند فراموش نمودم اما هفتۀ دیگر که شماره تازۀ مجله بدستم رسید و به بخش آگهی ها رسیدم دیدم که آن آگهی هنوز سرجایش بود.

مثل اینکه کاندید مناسبی را برای آن شغل نیافته بودند و این چیز غیر معمولی نبود. از هزاران دختر و پسری که برای یاد گرفتن زبان انگلیسی به کورس ها و مراکز آموزشی مراجعه می نمودند به زحمت زیاد یک یا دو درصد آن موفق می شدند بعد از ختم دوره آموزشی زبان انگلیسی را یاد بگیرند و بقیه فقط برای وقت گذرانی، چشم چرانی و یافتن دوست، یاد گرفتن زبان انگلیسی را بهانه نموده و  راه فرار از خانه را جستجو می نمودند.

وسوسه شده بودم. من خودم یکی از خوانندگان همیشگی آن مجله بودم و حالا که فرصتی میسر شده بود نباید آنرا از دست می دادم.

اگرچه می دانستم که چانس برنده شدن در آن یک در هزار بود، مدارک زبان انگلیسی و کمپیوترم را همراه با یک کاپی بیوگرافی ام و يك تقاضانامه براي كار به دفتر مجله فرستادم.

يك هفته بعد از آن روز تاریخ اولین مصاحبه تعین گردید.

در روز معین شده با برادرم به دفتر مجله که در نقطه مرکزی شهر واقع شده بود مراجعه نمودم.

دل در برم می طپید.

حتی پیش از آنکه برای مصاحبه حاضر شده باشم تمام جرئت و توان حرف زدن در وجودم از بین رفته بود.

در اتاق انتظار که با بایسکل ام داخل آن شده بودم چند نفر دیگر هم برای مصاحبه آمده بودند که در میان شان دو دختر زیبا و بلند قامت هم وجود داشت و گاه گاهی از گوشه چشم بمن نگاهی انداخته و آهسته بین هم نجوا می نمودند و من در مقایسه با آنها و با توجه به اینکه معیوب بودم آمدن خود را در آنجا یک حماقت محض می دیدم.

اما کاری بود که شده بود و نفر بعدی که باید داخل می رفت من بودم.

مستخدم که مرد میانسالی بود اسمم را صدا زد.

تازه درک کرده بودم که در میان آن همه مردمان سالم و صحتمند که به مراتب با جرئت تر از من بودند چقدر زمینه پیشرفت و ترقی برای من و همه اشخاص معیوب و معلول کم بود.

لرزش خفیفی سراپای وجودم را فرا گرفته بود.

وضعیت ساختمان ها طوری بودند که من با آسانی می توانستم با بایسکل ام داخل دفتری که قرار بود مصاحبه در آنجا صورت بگیرد شوم.

هیچ راه پله ای وجود نداشت.

داخل دفتر شدم. مردی میانه سال و موقری که شاید در حدود پنجاه سال داشت و بیشتر موهای سرش سپید شده بود با پسر جوانی که هم سن و سال خودم به نظر می رسید پشت میزی نشسته بودند.

درست نمی دانم اما شاید خواندن مشخصات من آنها را به این فکر انداخته بود که من یک جوان رشید و بیست و چند ساله استم که مثل بقیه متقاضیان درخواست کار به آنجا مراجعه نموده است اما زمانی که من با بایسکل ام داخل شدم برای لحظۀ بسیار کوتاه برقی از حیرت در چشمان آنها درخشید اما فوراً هر دوی شان حالت عادی بخود گرفته و بعد مرد مو سپیداز جایش برخاسته و با من دست داده و احوال پرسی نمود.

با پسر جوان هم دست دادم.

مرد مو سپید دوباره پشت میزش نشست.

چهره اش آرام و دوستداشتنی بود. کمی از ترسم کاسته شد. مرد مو سپید که معلوم بود همه کاره است به برادرم که بلاتکلیف ایستاده شده بود و با نگاه از من می خواست که تکلیف او را روشن نمایم گفت که بنشیند و بعد با لبخندی ادامه داد: وقتی زیادی را در بر نمی گیرد.

نفس عمیقی کشید ه و با خودم فکر نمودم که حتی اگر موفق هم نشوم لااقل آمدن به آنجا ارزش آنرا داشت که با آدم خوبی مثل آن مرد که در چند لحظۀ کوتاه مرا مجذوب خودش و چهره مهربانش نموده بود آشنا شوم.

بعد از چند لحظه مرد به صورتم نگاه نموده و پرسید: شما در بارۀ مجله و موضوعاتی که در آن به نشر می رسد چه می دانید؟

از این سوال او خوشحال شدم. مثل بقیه مردم اولین سوال او در بارۀ معیوبیتم نبود. به آرامی برایش توضیح دادم که مدتهاست از خوانندگان آن مجله بودم و به تمام بخش های مجله آشنایی کامل دارم و در ضمن در باره بعضی از بخش ها برایش معلومات دادم.

بعد از من چند سوال در باره اینکه چقدر درس خوانده ام و زبان انگلیسی را چقدر می دانم پرسید و من هم صادقانه به همه سوالاتش جواب دادم.

با وجود آنکه کوشش می نمودم کلمات را محکم و با اطمینان ادا نمایم با آن هم ارتعاشی در صدایم وجود داشت.

مرد مو سپید وقتی جوابهایم را شنید چهره اش بازتر شد. از پشت میزش برخواست و دستش را برای اینکه اطمینان بیشتری بمن ببخشد روی شانه ام گذاشت و گفت: ما تصمیم گرفته ایم بخش جدیدی را در مجله آغاز نماییم که عبارت از چاپ یک داستان کوتاه خارجی در هر شماره مجله و نشر بعضی مطالب علمی و هنری از انترنت می باشد و برای این منظور به یک مترجم ماهر، منظورم را که می فهمید یعنی کسی که بتواند مطالب را به شکل درست و طوری که بتواند قناعت خاطر مردم را فراهم نماید ترجمه نماید ضرورت داریم. در غیر آن شاید روزانه صدها نفر پسر و دختر به اینجا مراجعه نموده و چیز هایی را به عنوان زبان انگلیسی تحویل می دهند که اگر به روی نان بگذارند سگ هم نخواهد خورد.

هر سه ما از این حرف او خندیدیم.

در تمام این مدت پسر جوان خاموش بود و گاهی هم به تلفن ها جواب می داد.

بعد مرد مو سپید ورقه ای را پیش رویم گذاشت و گفت که آنرا به فارسی ترجمه کنم و اضافه نمود که برای آن کار فقط ده دقیقه وقت دارم.

به کاغذ نگاه نمودم. متن کوتاهی به زبان انگلیسی نوشته شد بود.

از این موضوع خوشحال شدم.

برای من ترجمه نمودن روی کاغد و قلم ساده تر و آسانتر بود تا گفتن و نقل قول نمودن.

شروع به ترجمه نمودم. دیگر ترس از وجودم رخت بسته بود. می دانستم که حتی اگر موفق هم نشوم هنوز چیزی را از دست نداده ام.  از قرینه و مهارتی که در نوشتن داشتم استفاده نموده و بعضی چیز ها را از خودم بر ترجمه آن متن ده خطی افزودم و چیزی هایی را هم که به نظرم زاید می آمد حذف نمودم.

در خلالی که من مصروف ترجمه نمودن بودم مرد مو سپید با برادرم صحبت می نمود. گوشهایم را تیز نمودم اما آن مرد حتی با برادرم هم راجع به معیوبیت من حرفی نزد. شاید او با تجربه ای که سالها زندگی به او آموخته بود و با یک نگاه به چشمان من درک کرده بود که دردآور ترین و زجر دهنده ترین موضوع برای من و هر معیوب و معلول دیگر یاد آوری از آن حادثه بود.

به هر حال او حرفی نزد و من هم خوشحال از این موضوع ترجمۀ متن را در مدت پنج دقیقه تمام نموده و ورق را بعد از آنکه شهرت مکمل ام را در بالای آن نوشتم، بدستش دادم.

با کمی تعجب نگاهم نمود. شاید انتظار نداشت که من به این زودی بتوانم آنرا تمام نمایم.

نیم نگاهی به ورق انداخت و بعد آنرا در خانۀ میزش گذاشت.

بعداً او چند سوال دیگر در بارۀ زندگی و چیزهای مورد علاقه ام نمود که همه را به آرامی پاسخ دادم. منتظر بودم که او سوالی هم در باره معیوبیتم نماید اما او تا آخر از آن کار اجتناب نمود.

در ختم سوالاتش دستم را به گرمی فشرد و گفت: بسیار خوب همانطور که می دانید اشخاص دیگری هم برای مصاحبه در اینجا حاضر شده اند که پس از بررسی نتایج به شخص مناسب توسط تلفن اطلاع داده خواهد شد و من امیدوارم که این شخص شما باشید.

دستش را به گرمی فشرده و بعد از خداحافظی از دفترش برآمده و دوباره به خانه برگشتم.

با وجود آنکه مطمین بودم هیچ خبری نخواهد شد اما خوشحال بودم.

این را دریافته بودم که فرق چندانی میان من و اشخاص سالمی که در کوچه ها و شهر وجود داشتند وجود نداشت و من به ناحق خودم را تا آن حد دست کم گرفته بودم. 

دو سه روزی گذشت و کم کم موضوع را از یاد می بردم.

مثل همیشه چانسی وجود نداشت.

در جایی که اشخاص بهتر از من بدون واسطه و رشوه دادن نمی توانستند بجایی رسیده و استعداد هایشان زیر خاک پنهان می گردید معلوم بود که برای آدمی مثل من فرصتی وجود نداشت.

اما در این مورد خاص شاید برای بار اول بود که اشتباه می نمودم.

یکی از روزها نزدیکی های غروب در حالیکه در اتاقم نشسته بودم تلفن ام زنگ زد.

با خستگی گوشی را برداشتم: بله؟

صدایی که برایم نا آشنا بنظر می رسید جواب داد: شما آقای امید هستید؟

گفتم: بله!

- اگر خبر خوشی به شما بدهم؟

- تا آن خبر خوش چه باشد؟

- من از دفتر مجله ای که شما چند روز پیش برای شغل مترجمی در آن برای مصاحبه حاضر شده بودید صحبت می کنم و خوشحالم که این خبر را به شما می دهم که بورد ارزیابی و کنترول مجله پس از غور و بررسی دقیق شما را کاندید مناسبی برای پست مترجم زبان انگلیس تشخیص داده و شما می توانید از شنبه آینده بکارتان آغاز نمایید.

زبانم بند آمده بود. به گوشهایم اطمینان نداشتم. با کمی لکنت گفتم: منظور شما اینست که من موفق شده ام اما چطور ... چطور امکان دارد؟

متوجه منظورم نشده و با بی خیالی گفت: بهر صورت فعلاً آقای رئیس پشت خط منتظر است و

می خواهد با شما صحبت کند.

منظورش را از کلمه رئیس نفهمیدم اما کوشش نمودم بر هیجان خودم غلبه نمایم. نفسی عمیقی کشیده و به آرامی گفتم: بله لطفاً وصل کنید.

کمی بعد صدای دیگری که این بار بسیار آشنا بنظر می رسید گفت: بله؟

شناختمش. او همان مرد موسپیدی بود که با من مصاحبه نموده و امتحانم را گرفته بود.

با خوشحالی گفتم: سلام آقا!

- سلام پسرم خوب استی؟

- بله تشکر آقا.

گلویش را صاف نموده و گفت: من خیلی خوشحالم که در میان بیشتر از بیست نفری که برای شغل مترجمی برای مجله درخواست داده و من شخصاً خودم با همه آنها مصاحبه نموده و امتحان شان را اخذ نمودم بودم تو شایسته ترین و بهترین آنها استی و خوشحالی من بیشتر در این است که تو با وجود معلولیت و امکانات کمی که در اختیار افرادی مثل خودت وجود دارد تا این حد پیشرفت نموده ای و به نظرم این می تواند مثال خوبی برای بقیه معلولین و معیوبین این شهر باشد.

با کمی تردید گفتم: تشکر آقای رئیس من تا هنوز هم باور نمی کنم که توانسته ام بعد از مدتها و برای بار اول در یافتن یک شغل موفق شده ام. باورم نمی شود که در میان اینهمه آدم سالم و صحتمند من ...

فوراً منظورم را درک نموده و گفت: یکبار فکر نکنی که من این شغل را به دلیل اینکه تو معلول استی و از سر دلسوزی برایت می دهم. می دانی پسرم اگر با تو همانند یک معلول برخورد می نمودم یک نوت صد افغانیگی کف دستت گذاشته و از تو می خواستم برایم دعا کنی اما من این کار را نکردم و می دانی چرا؟

و خودش جواب سوالش را داد: چون در وجود تو تمام توانایی هایی را دیدم که در وجود یک انسان سالم است. اینکه جامعۀ ما در وضعیتی قرار دارد که برای تو و اشخاص دیگری مثل تو چانس و فرصتی داده نمی شود حرفی دیگری است و من خیلی خوشحال و سعادتمند استم اگر بتوانم این چانس و فرصت را برای تو و بقیه معلولین و معیوبین مهیا نموده و در ضمن میل ندارم که تو این طور فکر نموده و در این باره یک کلمه حرف دیگری بزنی.

در مقابل لحن صمیمانه و خودمانی او و گذشته از آن فرصت مناسبی که به  من رو نموده بود چه چیزی می توانستم بگویم؟

با خوشحالی گفتم: تشکر آقا واقعاً متشکرم. این فرصتی که شما برای من مهیا نموده اید چیزی است که من سالها منتظر آن بودم و اگر سعادت ملاقات با شما برایم مهیا نمی گردید شاید در تمام عمر این فرصت نصیب من نمی شد.

گفت: خوشحالم که اینطور فکر می کنی.

پرسیدم: پس می توانم از فردا کارم را شروع کنم؟

- فردا می توانی به اداره آمده و دفتری را که در آنجا کارت را شروع خواهی کرد ببینی و با بعضی مسایل ضروری آشنا شوی اما کارت از شنبه آینده شروع خواهد شد.  

در آن لحظه مسایل زیادی در ذهنم بودند که باید از او می پرسیدم اما بهتر دیدم سکوت نمایم.

با شناخت کمی که از او و شنیدن سخنانش پیدا نموده بودم می دانستم که او مرد عاقلی است و با نظرداشت اینکه من معیوب بودم حتماً تمام جوانب کار را در نظر گرفته بود.

خدا حافظی نمودم.

نمی دانم آن شب که همیشه برایم مثل یک سال می گذشت چگونه سپری شد؟

فردا زودتر از هر روز دیگر از خواب برخاستم. هنوز هوا تاریک بود.

نمازم را خواندم و بر خلاف دیگر روزها نخواستم مشاجره و جنجالی با خدا داشته باشم.

روحیۀ صلح آمیز داشتم.

همیشه اینطور است.

برای مصیبت ها و دردهایمان خدا را مقصر دانسته و در هنگام بهروزی و نعمت ها خود را مستحق و سزاوار آن می دانیم.

فاصله میان خانه ما تا سرک پخته جایی که می شد یک تاکسی گیر آورد در حدود یک کیلومتر بود و من بارها و بارها این فاصله خاکی را  به کمک برادرم  که از میان دشت وسیعی که میدان بازی فوتبال سابق و سگ جنگی فعلی بود می گذشت پیموده بودم. 

اما امروز با روزهای دیگر فرق داشت. امروز من می رفتم که مثل بقیه مردم سالم و عادی سرنوشت خودم را با دستهایم رقم بزنم و خودم را دیگر بار دوش جامعه، مردم و فامیل ام فکر نکنم.

کمی زودتر از شروع رسمی اوقات کاری به دفتر مجله و یا به عبارت دیگر جایی که بعد از آن به عنوان محل کارم یاد می گردید رسیدم. خودم را به محافظ دهن دروازه معرفی نمودم. با خوشرویی تمام مرا پذیرفت. با اتفاق برادرم داخل رفتیم. محافظ با کسی که نمی دانستم کی بود تماس گرفت و بعد از من خواست او را دنبال کنم. همانطور که قبلاً گفته بودم درآنجا هیچ گونه راه پله ای وجود نداشت که مانع حرکت آزادانه من در میان ساختمان های مختلف گردد.

از زینه ها خاطره های تلخی داشتم. زینه ها بزرگترین دشمن و بزرگترین سد راه من برای رسیدن به هدف هایم بودند. زینه ها بودند که مرا از رفتن به مکتب و بعد هم دانشگاه که بزرگترین آرزویم بودند باز داشته بودند و همیشه مثل یک کابوس تلخ و وحشتناک مقابلم ظاهر می گردیدند.

از اینکه در آنجا هیچ گونه زینه ای وجود نداشت احساس راحتی می نمودم. در آنجا چهار ساختمان زرد رنگ کاملاً مجزا از هم و در یک ردیف موازی قرار داشتند و ما داخل ساختمان اول که به فاصله کمی از دروازه ورودی قرار داشت و یک موتر کرولای سفید و نسبتاً کهنه و رنگ و رفته روبروی آن پارک شده بود، شدیم. سرو و صدایی از داخل اتاق هایی که در دو طرف دهلیز طویلی قرار داشتند نمی آمد.

همه جا ساکت و آرام بود زیرا که من زود تر از وقت رسمی شروع کار مجله به آنجا رسیده بودم. در انتحای دهلیز، محافظ یا به عبارت بهتر دربان کنار یک اتاق که هیچ گونه لوحه ای به دروازۀ آن آویزان نبود ایستاد. خودش داخل رفت و کمی بعد دوباره بیرون شده و به من گفت که می توانم داخل بروم. من داخل شدم ، اتاق نسبتاً بزرگ و راحتی بود و برای من از نقطه نظر اینکه با بایسکل ام حرکت می نمودم مشکلی ایجاد نمی نمود.

چند مبل راحت و از نوع بسیار ارزان در چهار اطراف اتاق چیده شده و در بالای اتاق میزی گذاشته شده بود و همان مرد مو سپید با همان چهرۀ آشنا و دوستداشتنی اش که بقیه از او به عنوان رئیس یاد می نمودند پشت میز  نشسته بود.

ادامه دارد..... 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer