.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت چهاردهم

اشعه های خورشید با گرمی خوش آیندی که دارد نمی گذارد بیشتر از آن بخوابم.

از جایم بر می خیزم. تخت خوابم نزدیک به پنجره گذاشته شده است و من می توانم از عقب آن به چشم انداز وسیعی که روبرویم واقع شده است نگاه نمایم. اتاقی که من در آن زندگی می نمایم دو پنجره دارد و همین پنجره هاست که مرا قادر می سازد که هر روز شاهد طلوع و غروب آفتاب باشم. صبح ها زمانی که از خواب برخاسته از پشت پنجره اولی طلوع آفتاب، شور و نشاط طبیعت و حقیقت زندگی را دیده و امید به زنده ماندن و پیش رفتن در وجودم زنده می گردد و غروب ها هم زمانی که از پشت پنجره دوم به غروب آفتاب نگاه نموده و حقیقت مرگ و تبدیل شدن موجود زنده ای مثل روز را با همه شور، هیجان و جنونی که در خودش دارد به موجودی مرده، خاموش و خالی از شور و نشاطی مثل شب می بینم آنوقت یک بار دیگر وجودم پر می شود از خستگی و بیزاری.

خستگی و بیزاری از زندگی.

امید در وجودم می میرد.

به آن همه تلاش بیهوده افسوس می خوردم و بعد به مرگ فکر می نمودم و این کار هر روز من بود.

نمی دانم چند وقت بود این کار را انجام می دادم؟

یک هفته، یک ماه و یا یک سال؟

اما دیگر همه چیز پایان یافته بود.

فقط بیست و نه روز دیگر و بعد از آن همه چیز پایان می یافت و هیچوقت آفتاب طلوع و غروب نمی نمود.    

باز هم بیاد شمارش معکوس می افتم. بیست و نه روز دیگر از زندگی ام باقی مانده بود و باید تصمیم می گرفتم که این بیست و نه روز را چگونه سپری نمایم.

مثل کسی که می دانست چیزی از عمرش باقی نمانده و با رنگ و روی پریده خودش را به بستر بیماری انداخته و پیش از مرگ عزا می گیرد و یا هم مثل کسی که مرگ را بزرگترین حقیقت زندگی شمرده و آنرا با آغوش بازاستقبال می نماید؟

تصمیم گرفتم راه دوم را انتخاب نمایم.

واضح بودکه من هم مثل تمام انسانها نمی توانستم مرگ را با آغوش باز استقبال نموده و با وجود تمام شجاعتی که در خود می دیدم باز هم از مرگ می ترسیدم اما سالها بود که این را درک نموده بودم که در زندگی ما انسان ها فقط یک حقیقت وجود داشت و آنهم مرگ بود و خوشبختانه من این حقیقت را قبول نموده بودم و جایی برای ترسیدن وجود نداشت.    

باید بیست و نه روز باقی مانده را مثل همه روزهای دیگر بشکل عادی و معمولی سپری نموده و دفتر می رفتم و همه درد ها و شکنجۀ انتظار مرگ را به تنهایی سپری می نمودم.

نمی توانستم در خانه مانده و تصورات و خواب های مادر و پدرم و یک عده دوستان کمی را که داشتم و به این  خوش بودند که موجود نیمه جانی مثل من به شخصی فعالی تبدیل شده است را برهم بزنم.

مثل هر روز دیگر لباسم را بر تن نموده و صبحانۀ مختصری که معمولاً یک تخم مرغ سرخ شده، یک تکه نان و یک گیلاس چای بود می خورم.

وضعیت عادی و هر روزه را بخودم گرفته ام.

دشمن قدیمی من یعنی زینه ها مانع از آن می شد که خودم بتوانم همراه با بایسکل ام رفت و آمد نموده و مشکلاتم را حل نمایم.

همیشه در چنین مواقعی به یک شخص سومی ضرورت داشتم که مرا در بغل گرفته و از یک جا به جای دیگر انتقال بدهد و شخص سومی هم همیشه پدرم بود یا برادر کوچکترم.

برادرم مرا در آغوش گرفته و ما از اتاق خارج می شویم. در راهرو با مادرم مقابل می شوم.

به زور لبخندی بر لب آورده و سلامش می دهم.

مادرم رویم را بوسیده و خداحافظی نمودیم.

در طول راه خانه تا دفتر ساکت بودیم. حرفی بین من و برادرم رد و بدل نشد. معمولاً او  به دلیلی احترامی که به من داشت کوشش می نمود در حضور من کمتر حرف بزند.

از این بابت خوشحال بودم چون حوصلۀ حرف زدن را نداشتم.

بدون آن هم حرفی برای گفتن و چیزی برای دیدن وجود نداشت. اگر حرفی وجود داشت فقط حرف جنگ، مرگ انسان ها و آروزها، گرسنگی، بی سرپناهی، تباهی و بی سرنوشتی بود و تنها چیزی که برای دیدن وجود داشت ویرانه های جنگ، یک مشت انسان های سرگردان، راه گم کرده و فرهنگ باخته و در هر ده قدمی چند نفر گدا، معیوب و معلول سرک نشین بود که دستهای شان برای کمک و دادخواهی دراز شده بود و همیشه انسان حیران می ماند که پیشتر کدام دست را بگیرد.

زمان آنقدر  به سرعت می گذشت که متوجه نشدم چوقت به دفتر رسیدیم.

کاکا رسول دروازه بان بایسکل ام را آورده و من بعد از خداحافظی با برادرم روی بایسکل ام نشسته و داخل دفترم می شوم.

تمنا زودتر از من آمده بود.

او آنجا بود و من مثل همیشه نمی توانستم به چشمانش نگاه کنم. دیدن او همیشه مرا به یاد فریادی می انداخت که در گلویم خفه شده بود و بغضی که هیچگاه فکر نمی کردم شکسته شود.

در حقیقت مدت ها بود که من با گریه و اشک بیگانه شده بودم. تمام احساسات و عواطفم مرده بودند و من مثل یک سنگ شده بودم.

شاید هم آنقدر پنهانی و نیمه شب ها گریسته بودم که دیگر اشکی وجود نداشت که فرو بریزد اما حالا و با دیدن تمنا میل به گریه کردن و اشک ریختاندن در وجودم زنده شده بود. بغضی که سالها در گلویم گره خورده بود، حالا آهسته آهسته داشت می شکست اما گریه نکردم.

سرم را پائین انداخته و آهسته و با خستگی تمام سلامش دادم.

جواب سلامم را داد. نگرانی را در صدایش احساس نمودم. اینکه او قبلاً نگران بود و یا حالا خودش را نگران نشان می داد نمی دانستم.

پرسید: تو خوب هستی؟ چرا دفتر آمدی؟

سرم را تکان داده و گفتم: من کاملاً خوب استم.

- من هنوز هم فکر می کنم که نتیجۀ معاینات تو اشتباه بوده و باید به داکتر دیگری مراجعه کنیم.

گفتم: تمنا مطمین باش که خوب استم. می دانی که من قبلاً هم به داکتر های این شهر و آنچه که

می گویند  و انجام می دهند باور نداشتم و فقط به اثر اصرار تو بود که به آنجا مراجعه نمودم. گذشته از آن می بینی که خوب استم و در مقابل تو نشسته ام مگر نه؟

به آرامی سرش را تکان داد و گفت: خوشحالم که این حرف را میزنی. من فقط می خواستم مطمین شوم که تو به گفته ها و تشخیص غلط داکتر باور نکرده ای اما من بهر صورت باید این موضوع که او در تشخیص اش غلط نموده است را ثابت نمایم.

با لبخندی پرسیدم: برای تو مهم است که این موضوع را ثابت نمایی؟ منظورم این است که چه فرقی خواهد کرد اگر آدمی مثل من اصلاً وجود نداشته باشد؟

چهره درهم کشیده و گفت: می خواهی چه بگویی؟ البته که برای من مهم است. نمی دانم چرا بعضی اوقات تو مثل احمق ها حرف میزنی. ما این همه وقت را در کنار هم سپری نموده و من این همه خاطرات خوش و فراموش ناشدنی از دوستی و همراهی با تو دارم پس چطور می توانی این فکر را به مخیله ات راه بدهی که برایم مهم نیستی.

کمی مکث نموده و ادامه داد: تو باید بدانی که من به هیچ قیمتی نمی خواهم از دستت بدهم و بار آخرت باشد که یک چنین سوال احمقانه می کنی.

بعد از جایش برخاست و گفت که به دیدن رئیس می رود و پیش از آنکه  از اتاق خارج شود پرسید:

- می خواهی برایت چای بریزم؟

تشکر کردم. او همیشه و با در نظرداشت اینکه من ناتوانی هایی داشتم نسبت به من مهربانی و لطف زیادی نشان می داد اما امروز لحن او نسبت به روزهای دیگر تفاوت داشت.

امروز مهربانی او بیشتر رنگ دلسوزی، ترحم و اندوه را داشت.

او هم درک نموده بود که من وقت زیادی برای زنده ماندن نداشتم.

به میزم نگاه نمودم. کار مهمی برای انجام دادن وجود نداشت. حتی اگر وجود هم می داشت من حوصله انجام دادن آن را نداشتم.

سرم را میان دستانم قرار می دهم. تمنا آنجا نبود و من فرصت خوبی برای فکر کردن داشتم. فکر کردن به گذشته، فکر کردن به او.

دلم نمی خواهد چیزی را بیاد بیاورم اما میل شدیدی مثل تشنگی در یک روز گرم تابستان و یا لج یک کودک لجوج مرا وا میدارد که گذشته را با همه اتفاقات شگفت آن بیاد بیاورم.

دلم می خواهد با این میل مبارزه کنم.

اما نمی توانم.

شاید هم دلیل اینکه همیشه می خواستم به گذشته فکر کنم این بود که در زندگی من چیزی بنام فردا و آینده وجود نداشت.

همۀ زندگی من در گذشته و وقایعی که در آن اتفاق افتاده بود خلاصه می شد.

به درخت بید پیر که مقابل دفترم واقع شده است نگاه می کنم. سرمای زمستان بیرحمانه روح زندگی و زیبایی های او را به یغما برده است.

درخت پیر بید، تن و تقدیرش را بدست زمستان سپرده و دل به مرگ نهاده است.

از سرما، از پیری و ناتوانی می لرزد.

پیوند عمیقی را بین خودم و درخت بید احساس می کنم. هر دو وضعیت مشابهی داریم و هر دو تن به مرگ سپرده بودیم با این تفاوت که هر سال با شروع خزان درخت بید تن به دست مرگ سپرده و بادهای خزانی همه چیز او را به یغما می برد و با شروع بهار دوباره زندگی را از سر می گرفت.

اما برای من بهاری وجود نداشت که دوباره مرا به زندگی برگرداند.

احساس پوچی و بیهوده گی می کنم.

دلم می خواهد یک بار دیگر گذشته و همه آن اتفاقات شگفت را بیاد بیاورم.

بار اول او را همین جا در همین دفتر دیده بودم.

همانطور که قبلاً گفتم سقوط طالبان مصادف بود با وجود آمدن دوره ای جدیدی از دموکراسی بازی، حقوق زن و حقوق بشر پرانی و بوجود آمدن صدها و هزاران نهادهای جامعه مدنی، هزاران موسسۀ شخصی یا (NGO) صدها موسسه نشراتي، راديو ها و تلويزيون هاي شخصي.

چندین کمپنی تلفن همراه به میان آمد که تسهیلات زیادی را در عرصه ارتباطات و گسترش دموکراسی بوجود آورد و در این میان پدرم لطف خاصی نموده و در اولین روزهایی که تازه تلفن همراه به بازار آمده بود  با وجود همه تنگدستی اش به عنوان تحفه برایم یک تلفن که در آن روز ها خریدن آن برای هرکس امکان نداشت خرید.

در سال ۱۳۸۳ اولین انتخابات آزاد برای ریاست جمهوری برگزار گردید و یک سال بعد اولین پارلمان افغانستان تشکیل گردید. من از جمله کسانی بودم که بزرگترین حماقت زندگی ام را مرتکب شده و با وجود آنکه می دانستم در کشوری مثل افغانستان رای مردم هیچگاه تاثیری در انتخاب زعیم مملکت نداشت  با وجود مشکلات زیاد در یکی از حوزه های رای دهی حاضر شده و رای خود را داخل صندوق انداختم.

بدین ترتیب مردم مطمین شدند که دیگر کابوس جنگ بصورت واقعی آن به پایان رسیده و باید سر و سامانی به زندگی درهم شکسته ای خود بدهند. باز سازی آغاز شده بود و مردم بعد از سالها آوارگی و نابسامانی ها دوباره بسوی کار و زندگی شان برگشتند.

سیلی از مهاجرین گرسنه و بیکار از کشور های ایران و پاکستان بسوی افغانستان سرازیر شده تا سهمی در دالر های باد آورده آمریکا و بازسازی کشورشان داشته باشند و همین موضوع یافتن کار و شغل مناسب را به مشکلی بزرگی مبدل ساخته بود.

یک عده از مهاجرین تحصیل کرده در کشور های اروپایی و آمریکا هم برای برآورده شدن خواب هایی که سالها در سر پرورانیده بودند به افغانستان برگشتند و از آنجایی که پشتیبانی آمریکا و غرب را با خودشان داشتند اکثر پست های کلیدی در دولت را که بدون مصلحت و مشوره با آمریکا آب خورده نمی توانست اشغال نمودند.

از آنجایی که تمام امورات بازسازی و نوسازی افغانستان بدست کشور های غربی و خصوصاً آمریکا بود، دانستن یک زبان خارجی مخصوصاً انگلیسی فکتوری مهمی در یافتن یک شغل مناسب در یکی از موسسات خارجی با معاش بسیار بالا بود و دیده شده بود که پسر بچه هایی که هنوز ریش درستی بر صورت شان نروییده بود و فقط به دلیل اینکه چند کلمه زبان انگلیسی می دانستد  بر اشخاص بسیار با تجربه که عمری را در خدمت دولت و ملت گذرانیده بودند ترجیح داده می شدند.

اما من با وجود اینکه انگلیسی را به خوبی می دانستم و بعد از اولین روزهای سقوط امارت طالبان چند پروگرام کمپیوتر را هم بصورت درست و مسلکی در یکی از کورسهای مرکز شهر خوانده بودم از این چانس بی بهره بودم. مشکل نداشتن دو پای سالم، زینه ها، ترانسپورت و فرهنگ بسیار نادرست ضعیف و ناتوان فکر نمودن اشخاص معیوب و معلول عواملی بودند که مانع من از یافتن یک شغل می شدند.

در آن روز ها که پدرم آهسته آهسته رو به پیری و ناتوان شدن می رفت و وضعیت اقتصادی درستی نداشتیم و من هم با وجود معیوب بودن و اینکه فرزند بزرگ خانواده بودم و خودم را مسئول

می دانستم که در گردانیدن چرخ اقتصاد خانواده باید دست بکار شوم، برای یافتن کار به هر دری سر زدم و همیشه جواب یکی بود: متاسفانه ما برای معیوبین و معلولین شغلی نداریم.

چیزی که بیشتر از نیافتن شغل مرا مایوس می ساخت نگاه های مردم بود. نگاه های مردم که بیشتر رنگ ترحم و دلسوزی و بعضی اوقات هم رنگ حقارت را داشت مرا آتش می زد و بیشتر احساس ناتوانی و ضعف می نمودم. اطمینان به حرکت کردن و پیش رفتن در وجودم روز بروز کمرنگتر می شد اما من هنوز امیدم را از دست نداده بودم.

ایمان و اعتقاد نسبت به خداهنوز در وجودم نمرده بود و به همین دلیل بود که من فکر می نمودم هنوز وجود دارم و وجود داشتن و موجود بودن یعنی پیش رفتن و از پا نیافتیدن.

ادامه دارد.....

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer