.
spacer
بیاد داشته باشید که ۲۴ ساعت مستقل بوده ، مربوط هیچ گروه  و سازمان سیاسی در داخل و خارج کشور نمیباشد.

 

 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت سیزدهم

روزی که کریمه می خواست با من خداحافظی نماید روزی بود پر از رنج، اشک و وحشت. رنج جدایی از یک دوست، اشک حسرت و وحشت تنها شدن و تنها ماندن.

دلم نمی خواست گریه کنم اما چطور امکان داشت که انسان دوستی مثل کریمه را از دست بدهد و گریه نکند؟ احساس و حالت کسی را داشتم که یک مادر مهربان، یک خواهر دلسوز و یک دوست همدرد و همرازش را یکجا از دست بدهد.

کریمه در حالیکه کوشش می نمود آرامم نماید می گفت: آرام باش عزیزم، تو دیگر یک مرد شده ای و گریه برای یک مرد عیب است. امیدوارم که هیچوقت دست از کوشش و تلاش برنداری و زندگی را مثل یک انسان آزاده و سربلند ادامه بدهی و همیشه این را بخاطر داشته باشی که نه تنها چیزی از دیگران کم نداری بلکه چیزی که تو داری بیشتر انسانها حتی آنانی که سالم هستند ندارند و آن اندیشه ای عالی و بلند تو و قلب پاکت می باشد و تو باید با استفاده درست از آنها زندگی را به پیش ببری.

کمی مکث نمود و بعد ادامه داد: اما تا جایی که مربوط به کریمه می شود همیشه وقتی دلت برای او تنگ شد به قلبت نگاه نموده و به صدایی که از آن برمی خیزد گوش بده و او را در آنجا خواهی یافت.  

بعد آهسته سر در گوشم گذاشته و گفت: کوشش کن عاشق شوی چون زندگی با عشق حتی اگر با شکست و نا امیدی همراه باشد بهتر از آن است که اصلاً عشقی وجود نداشته باشد.

و بعد در ادامه سخنان اش این جمله از ویلیام شکسپیر را گفت:

" گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آن ها که می هراسند بسیار تند،

بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.

اما، برآن ها که عشق می ورزند،  زمان  راآغاز و پایانی نیست."

با اندوه پرسیدم: ما همدیگر را دوباره می بینیم؟

آهی کشید و جواب داد: مطمیناً که می بینیم زیرا که این جهان بسیار کوچک است و زندگی بیشتر از آنچه که فکر می کنیم به سرعت و شتاب می گذرد.

این آخرین جملات او بود.

من هرگز دیگر او را ندیدم.

کریمه برای همیشه از زندگی من خارج شده بود و من یک بار دیگر تنها و خالی شده بودم.

نمی توانستم به چیزی فکر کنم.

دلم می خواست از همه چیز فرار نمایم.

فکر می نمودم تمام راه ها به آخر رسیده و حالا باید اندوه تمام شدن و ماندن را تحمل نمایم.

راه برگشتی وجود نداشت.

اما نمی خواستم یک بار دیگر تسلیم نا امیدی شده و خودم را به دامان غم رها نمایم.

کریمه دیگر آنجا نبود اما یادها و خاطره های او همیشه با من بود و من نباید او را از خودم ناامید می ساختم.

با جدیت و حرارت تمام به نوشتن داستان زندگی ام ادامه دادم. کتاب می خواندم و چند نفر شاگرد خانگی داشتم که در اوقات بیکاری برای آنها مضمون انگلیسی و دیگر مضامین مکتب را درس می دادم. تقریباً زندگی را به آرامی می گذشتاندم. از بیرون و غوغای آن کناره گیری نموده بودم و کوشش می نمودم کمتر با مردمان سرو کار داشته باشم.

آن زمان من نوزده سال داشتم و جسماً و روحاً جوان شده بودم و  طبیعتاً بر علاوه اینکه در باره زندگی، معیوبیتم و آنچه در ماحولم می گذشت فکر می نمودم گاه گاهی اندیشه در مورد جنس مخالف مرا در خودش فرو می برد.

در باره دختران و روانشناسی آنها بیشتر از ده ها  کتاب مختلف خوانده بودم و تقریباً دیگر موردی وجود نداشت که من در بارۀ دختران و خوی و خواص آنها ندانم اما تمام معلومات و دانسته های من در مورد دختران و  دنیای آنها محدود به کتاب و دنیای خیالات و رویاهایم بودند و زمانی که در دنیای واقعی با یک دختر برخورد می نمودم تمام وجودم به لرزه در آمده و نمی توانستم راست به چشمان اش نگاه نمایم. سرم را پائین انداخته و کوشش می نمودم نگاهم را به زمین بدوزم. وحشت بی سابقه ای وجودم را فرا می گرفت و در می یافتم که هیچ گونه معلوماتی در مورد دختران نداشته و با دنیای آنها کاملاً بیگانه بودم.

نه چیزی از لبخند آنها می دانستم و نه نگاه های وحشی و گستاخ و یا گاهی هم تاثر آمیز آنها برایم مهفومی داشت.

نمی دانستم که دختران با تمام پسران معیوب یک چنان برخوردی داشتند یا تنها با من؟

همیشه وقتی نگاهم با نگاه یک دختر گره می خورد دلم می خواست او با نگاه به چشمان من راز درونی و حرف هایی را که هیچگاه به زبا ن نیاورده بودم درک نماید.

اما این طور نمی شد.

نگاه دختران از نگاه من کمی به پائین لغزیده و به پاهایم میخکوب می گردید و بعد یک نوع حالت تاثر و گاهی هم بی تفاوتی بخودش می گرفت و همین نگاه های تاثر آمیز و بی تفاوت بود که مرا از شرم، خجالت و وحشت آب می نمود.

نوعی فاصله و جدایی عمیق بین خودم و دختران احساس می نمودم. احساسی که آهسته آهسته و کم کم به یک نوع نفرت مبدل می شد و همین حس نفرت و بدبینی بود که مرا وادار می نمود از دختران فرار نمایم. بخودم فشار می آوردم که اصلاً این حس را در وجودم از بین ببرم و در باره هیچ دختری فکر ننمایم.

اما چگونه امکان داشت؟

مگر نه اینکه کریمه گفته بود که زندگی با عشق حتی اگر با شکست و ناامیدی همراه باشد بهتر از آنست که اصلاً عشقی وجود نداشته باشد.

مگر نه اینکه کریمه در آخرین لحظه برایم توصیه نموده بود که حتماً عاشق شوم چون آدم عاشق گذشت زمان را نمی فهمد و برای آدم عاشق زمان را پایان و آغازی نیست.

حالا اینکه منظور کریمه از عاشق شدن چه بود و یا اینکه حتماً در عشق و عاشقی وجود یک جنس مخالف ضروری بود یا نه این چیزی بود که من نمی دانستم.

تحت تاثیر همین افکار بود که یکی دو نامۀ عاشقانه برای دختر همسایه ما که اسمش کبری بود و اکثر روزها به خانه ما رفت و آمد نموده و بر خلاف بقیه دخترها  گاه گاه به نگاه های من جواب مثبت می داد نوشتم و به دست برادرم برایش فرستادم که او هم قبول نموده بود اما یکروز او ازدواج نمود و من بدون آنکه متاثر شده باشم فهمیدم که با عشق و عاشق شدن سالها فاصله داشتم.   

گذشته از آن در آن وضعیت بحرانی و در حالیکه تمام افغانستان به بشکه ای از باروت، آتش، ترور و وحشت تبدیل شده بود چه کسی جرئت داشت به چیزی غیر از اینکه فردا چه خواهد شد و یا اینکه چانس این را خواهد داشت که آفتاب فردا ببیند یا خیر فکر نماید.

سال ۲۰۰۱ میلادی سال بسیار خونین و پر ماجرایی در تاریخ افغانستان بود.

مقاومت دلیرانه مردم علیه روس ها و بعداً علیه نیروهای طالبان و پشتیبانان نیرومند آن مثل پاکستان، گروه القاعده و یکی دو کشور عربی، طالبان را به ستوه آورده بود. 

حمله های متعدد و هجوم های بسیار بزرگ نیروهای طالبان که طراح اصلی آن سازمان آی اس آی پاکستان بود و از پشتیبانی نیروه های القاعده که تودۀ عظیمی از ناراضیان و  تندروان عربی، چچینی، پاکستانی و ازبک را با خودش به همراه داشت به سنگر ها و مناطق تحت تسلط مردم افغانستان و نیروهای مقاومت افغانی نتیجه ای در بر نداشت و ازمغان آن جز شکست و دادن تلفات زیاد برای گروه طالبان چیزی دیگری نبود.

کشتن و زندانی نمودن غیر نظامیان و سوختن خانه ها و کشت زار ها هم دردی را دوا نمی نمود و بیشتر باعث می شدکه فریاد مجامع دفاع از حقوق بشر به هوا بلند شده و بیشتر باعث منزوی شدن گروه طالبان در سطح بین المللی شود.

پس چه بایدکرد؟

القاعده، آی اس آی و گروه طالبان به این نتیجه رسیده بودند که برای از بین بردن مقاومت مردم افغانستان باید هرچه از دست شان می آید دریغ نکنند و آن زمان مقاومت بخودی خود درهم خواهد پاشید.

در یازدهم سپتمبر سال  ۲۰۰۱ میلادی چهار طیارۀ مسافربری که از میدان هوایی نیویارک برخاسته بودند دوتای آن دو برج دوقلوی مرکز تجارت جهانی را هدف قرار داده و باعث فرو ریختن آن که نشان قدرت و افتخار آمریکا بشما ر می رفت گردید. طیارۀ سومی پنتاگون را هدف قرار داده و طیارۀ چهارمی در راه رسیدن به قصر سفید در ایالت پنسلوانیا سقوط نموده و تمام مسافران آن جانهای شان را از دست دادند.

قربانیان این حمله تروریستی از حساب بیرون بود و تعداد آن به هزاران نفر می رسید. این فاجعه ای بود که تاریخ مدرن آمریکا کمتر نظیر آنرا دیده بود. سردمداران کاخ سفید و سیاست گذاران امریکا فوراً و بشدت واکنش نشان دادند. انگشت انتقاد و ملامتی فوراً بسوی حسامه بن لادن و گروه القاعده و البته طالبان که اینک بصورت یک قوۀ اجرایی برای اهداف نظامی گروه القاعده در آمده بود دراز گردید.

آمریکا که یک ائتلاف بین المللی علیه ترور را به رهبری خودش تشکیل داده بود یک التیماتوم بیست روزه به طالبان داد که حسامه بن لادن را تسلیم شان نمایند اما طالبان که القاعده و اسامه بن لادن شاهرگ حیاتی شانرا تشکیل می داد از تسلیم دهی اسامه بن لادن انکار نمودند و بدینترتیب آمریکا به رهبری نیروهای بین المللی ائتلاف داخل جنگ با طالبان گردید.

کوشش طالبان در جلب همکاری از کشورهای اسلامی و متحدین سابق شان به جایی نرسید و حتی پاکستان که طالبان را به دنیا آورده بودند از آنان رو گردانیده و به ائتلاف ضد ترور پیوستند.

در شام هفتم اکتوبر سال  ۲۰۰۱ میلادی طیاره های غول پیکر آمریکایی که از ناوهای هواپیمابر آمریکا در خلیج فارس به پرواز درآمده و با استفاده از حریم هوایی پاکستان داخل افغانستان شده بودند مراکز عمده نظامی و لوژیستکی طالبان را هدف قرار دادند و بدینترتیب جنگ ائتلاف جهانی علیه ترور به رهبری آمریکا با نیروهای طالبان آغاز گردید.

طیاره های موسوم به B52 که بعضی ها به شوخی آنرا قهر و غضب خدا می خواندند بارانی از موشک های قدرتمند و مخرب کروز را بر مراکز نظامی و لوژیستکی طالبان فرو ریختند و بدینترتیب توان نظامی و جنگی آنها را از بین بردند.

قدرت انفجار این موشک ها بحدی بود که با اصابت هر موشک من فکر می نمودم خانۀ ما  به هوا بلند خواهد شد.

نیروهای مقاومت افغانی هم که  تا آنوقت روحیۀ خودشان را باخته و در حال فروپاشیدن بودند از این حملات جان تازه گرفته و حملات خودشان را بر نیروهای طالبان از زمین آغاز نمودند و ولایات تحت تصرف طالبان را یکی پی دیگری تصرف نمودند.

حملات نیروهای ائتلاف از هوا و نیروهای مقاومت از زمین کار را بر طالبان سخت نموده و آنها را وادار نمود تا تمامی قوا و نیروهای نظامی شان را در شهر قندهار که مرکز فرماندهی شان و محل اقامت ملا محمد عمر فرمانده نامدار و یک چشم شان بود، متمرکز نمایند که آنهم بعد از چند روز مقاومت و درگیری سقوط نمود.

روزی که نیروهای مقاومت با پشتیبانی نیروهای حافظ صلح بین المللی یا (ISAF) از قسمت شمال داخل کابل شدند روزی بود فراموش نشدنی برای من و همه کسانی که پنج سال گذشته را در زندانی که طالبان با ظلم، وحشت و اخطناق بوجود آورده بودند، سپری نموده بودند.

آنروز کمتر از یک عید نبود. چهرۀ شهر بکلی بدل شده بود. صدای موزیک از تمام شهر شنیده می شد. مرد ها بسرعت باد و برق ریش های شانرا تراشیدند و عمامه های جبری را بدور ریختند. دیدن چهره هایی که به دلیل پنج سال دور بودن از نور آفتاب مثل کاغذ سفید شده بود خالی از تفریح و سرگرمی نبود.

زنانی که پنج سال گذشته را در زندانی بنام برقه و چادر سپری نموده بودند حالا دیگر آزاد شده و می توانستند بلاخره نور آفتاب را به راحتی تماشا نموده و هوای آزاد را بخوبی استشمام نمایند.

این تغیرات و تحولات برای من هم خالی از لطف نبود. با وجود آنکه من مثل سابق بیشتر اوقاتم را در منزل و به خواندن و نوشتن و تدریس به دو سه شاگرد خانگی که داشتم سپری می نمودم و آنچه در جهان خارج از چهار دیواری منزل ما می گذشت برای من آنقدر قابل محسوس نبود و مهمتر از همه من هنوز هم یک معیوب بودم و این دردی نبود که گذشت زمان و تحولاتی که در چهار اطرافم اتفاق می افتادند بتوانند آنرا از قلبم بزداید اما  باز هم یک نوع احساس آزاد بودن و آزاد شدن در تمام وجودم موج می زد.

نغمۀ گوش نواز آزادی را در خواندن و پرواز پرنده ها، در داد و فریاد بچه های کوچه که اینک بعد از سالها چانس این را داشتند که آزادانه و بدون کدام ممانعتی به بازی بپردازند، در رادیو ها و تلویزیون های جدید التاسیس، در لباسهای جدید و رنگارنگ زنان و دختران و در لبخندی که اینک بعد از سالها و بطور حقیقی بر لبان مردمان نقش می بست می دیدم و احساس لذت و شادمانی می نمودم.

کنفرانس بن، تشکیل دولت موقت، وعدۀ ملیارد ها دالر برای کمک به بازسازی افغانستان، آمدن موسسات خارجی برای باز سازی و نو سازی، تشکیل نهاد های جامعه ای مدنی و موسسات حمایت از حقوق بشر همه نویدی بودند برای یک زندگی بهتر و بلاخره و بعد از آن همه سالهای سیاه و مصیبت بار خلاصی از شر جنگ.

ظاهراً جنگ پایان یافته بنظر می رسید، اما آیا کابوس و اثرات وحشتناک آن که زندگی من و هزاران نفر دیگر را دگرگون ساخته بود پایان یافتنی بود؟

نمی دانستم!

صدای آذان محمدی رشته ای افکارم را از بین می برد. مسجد شریف در چند قدمی منزل ما واقع شده است و همیشه صدای بلند آذان مجبورم می سازد با وجود آنکه اکثر اوقات دلم نمی خواهد باز هم سر وقت بسوی نماز بشتابم.

خواهرم داخل اتاق شده و جانمازم را مرتب نمود. این کاری بود که او همیشه با بلند شدن صدای آذان انجام می داد.

با کمال خستگی نماز را بجا می آورم. بیاد نمی آوردم که در تمام عمرم دو رکعت نماز بجا آورده و فکرم جایی دیگری در پرواز نبوده باشد. می دانستم که آن نماز خواندن ها کار را بجایی نمی رساند اما نماز خواندن هم چیزی بود که هر روز باید به عنوان یک وظیفه و یا عادت مثل نان خوردن و آب نوشیدن انجام می دادم.

خسته بودم. شمارش معکوس شروع شده بود. من درست یک ماه دیگر برای زنده ماندن وقت داشتم.

آن شب نان درستی نخوردم. جرئت نمی کردم در نور کمرنگ چراغ به چشمان مادرم نگاه نمایم.

زودتر از هر شب دیگر به بستر رفتم اما خواب به چشمانم راه نمی یافت.

از دوردست ها صدای عو عو سگ ها بگوش می رسید. عو عو سگ ها نه تنها ناراحتم نمی نمود بلکه به آن عادت نموده بودم و بعد هم سگ همسایه در به دیوار ما بابه ملنگ بود که با جثه ای کوچکش مثل شیر می غرید و اکثر اوقات درها و شیشه ها را به لرزه در می آورد و مادرم بارها بخاطر آن شکایت نموده بود اما من از آن لذت می بردم. درست نمی دانستم چرا اینقدر با صدای سگ ها انس گرفته بودم.

شاید به این دلیل بود که سگ ها مرا بیاد جنگ می انداخت و عشق به جنگ و پرخاشگری هم چیزی بود که بجای خون در رگ رگ تمام افغانها جریان داشت.

ما به جنگ و جنگیدن معتاد شده بودیم و بدون آن نمی توانستیم زنده بمانیم.

جهان و همسایه های ما هم به این مرض ما آشنا شده بودند و تا زمانی که ما با هم و مثل سگان

می جنگیدیم از دور ما را تماشا نموده و زمانی هم که می خواستیم دمی بیاساییم به هر وسیله ای ممکن کوشش می نمودند بار دیگر ما را بجان هم بیاندازند.

ادامه دارد......

 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer