.
spacer
بیاد داشته باشید که ۲۴ ساعت مستقل بوده ، مربوط هیچ گروه  و سازمان سیاسی در داخل و خارج کشور نمیباشد.

 

 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت یازدهم

منتظر بودم که آخر کار چه خواهد شد.

و کمی بعد مراسم اجرای شریعت اسلامی آغاز شد.

سه مرد بدبختی را که مرگ بر آنها سایه انداخته بود و آثار شکنجه و وحشتی که ترس از مرگ باعث آن شده بود، بر چهره شان هویدا بود از یک موتر نظامی پائین نمودند. دست های آنان به عقب شان بسته شده بود اما پاهای شان باز بود.

قدرت قدم زدن را نداشتند.

پاهای شان به زمین کشیده می شد.

شاید به دلیل ضعف و ناتوانی بیش از حد بود و یا شاید هم ترس از مرگ.

بله! این ترس از مرگ بود که قدرت قدم زدن را از آن سه نفر گرفته بود.

نه من و نه هیچ کس دیگر بجز از خدا و آن چند نفر طالب نمی دانستند که آن سه نفر چه کسانی بودند، چه ملیتی داشتند و چه عملی محاکمه امارت اسلامی طالبان به واداشته بود تا جزای قصاص را بر آنها صادر نماید؟

آیا آنها راستی مرتکب قتلی شده بودند؟

نمی دانستم اما اشخاصی که حقیقت و وحشت مرگ را درک مینمایند همانطوری که آن سه نفر نموده بودند و من این موضوع را از چشمان آنان و طرز قدم زدن شان می خواندم، هیچگاه دست به قتل و گرفتن جان کس دیگری نمی زنند.

گذشته از آن مرگ با وجود آنکه یک حقیقت بزرگ و جز لاینفک زندگی همه ما انسان هاست همیشه و حتی ذکر نام آن برای هر موجودی ترس و حشت به بار می آورد.

چه رسد به اینکه انسانی سالم و تنومندی دانسته و آگاه با پاهای خودش بسوی مرگ برود.

آنهم چه مرگی ظالمانه، بی آبرو و زبونی!

برای من حتی تصور آن چنان یک مرگی وحشت آور بود. تمام بدنم شروع به لرزیدن نموده بود.

چند طالب مسلح به کیبل یک عده زیادی از مردمان را که نزدیک به من و خارج از محوطه تماشچیان ایستاده بودند با خشونت تمام و کیبل زنان دوباره به محل تماشچیان راند ولی من به دلیل اینکه معیوب بودم این امتیاز را داشتم که خارج از محوطه تماشاچیان و نزدیک به میدان فوتبال و یا بهتر بگویم میدان قصاص بیاستم و ناظر بر اجرای شریعت اسلامی بالای سه قاتل باشم.

آنقدر به میدان جزا نزدیک بودم که حتی می توانستم برق چشمان سه نفر محکوم به مرگ را ببینم. شاید به نظر چند طالبی مسلحی که گاه گاهی از کنارم می گذشتند و لبخندی هم که نمی دانستم نشانی از محبت، یا ترحم، یا دلسوزی و یا غرور بود برویم میزدند من سعادت این را داشتم که آنجا کنار قتلگاه بیاستم و مراسم پر افتخار و لذت آور قصاص سه قاتل را تماشا نمایم اما من احساس گناه، ترس و خجالت می نمودم.

حالت یک قاضی وجدان نمرده را داشتم که قضاوت و حکم غلط اش باعت محکوم شدن سه نفر مرد بیگناه به مرگ شده و حالا  مجبور است که مرگ آن سه نفر بیگناه را در حالی که چشم در چشم شان دوخته است تماشا نماید.

سرم را پائین انداخته بودم اما یک قوه ناشناخته وادارم می ساخت که از گوشه چشم به چهره سه مردی که دستهای شان به پشت سرشان بسته شده بود و منتظر مرگ بودند و جایی که لحظاتی بعد حکم قصاص بالای آن سه نفر جاری می گردید نگاه نمایم.

میخواستم تا آخرین لحظه درد و حشتی را که آن سه نفر احساس می نمودند با تمام وجودم احساس نمایم و مثل آنها از ترس، وحشت و احساس گناه بلرزم.

با حکم طالب منبر سوار مراسم آغاز شد.

سه مرد محکوم و فلک زده را بدون آنکه دستهای شان را باز نمایند در وسط میدان فوتبال جایی که همه مردم قادر بودند آنرا تماشا نمایند نشاندند. معلوم شد که قصاص توسط شلیک گلوله صورت خواهد گرفت.

و از آنجایی که نمی خواستند به کرامت انسانی سه نفر محکوم به مرگ لطمه وارد شده و اصل ترحم و دلسوزی که یکی از اساسات دین اسلام و سنت رسول پاکش (ص) بود زیر پا گذاشته شود توسط شورای مشورتی حاضر در استدیوم تصمیم گرفته شد که از پشت سر به آنها شلیک شود و بدین ترتیب سه محکوم به مرگ طوری قرار گرفتند که روی آنها به من بود و من مجبور بودم رنج بیشتری را متحمل شوم. از میان چند نفری طالبی که در استدیوم حاضر بودند و همه آرزو داشتند این امر خطیر و مبارک را انجام بدهند یکی از سعادتمند ترین آنان انتخاب شد تا گلوله ها را شلیگ نماید.

طالب مسلح به زانو در آمده و تفنگ اش را آماده نموده و ضامن آنرا پائین زد. صدای وحشتناک و گوشخراشی داشت. نفس ها در سینه حبس شده بود. استدیوم در سکوت و خاموشی محض فرو رفته بود.

فاصله میله تفنگ با سه مرد محکوم کمتر از دو متر بود.

برای لحظه کوتاهی فکر نمودم زمان از حرکت باز مانده است.

اما این سکون و سکوت توسط شلیگ اولین گلوله شکستانده شد و اولین نفر از جمله آن سه نفر یکی دو متر به هوا بلند شده و بعد محکم به زمین کوبیده شد و بعد هم دومی و سومی.

بدینترتیب سکوتی که چند لحظه پیش برقرار شده بود به بدترین وجه ممکنه شکستانده شده و صدای همهمه مردم با صدای الله اکبر چند نفر طالب حاضر در استدیوم فضا را پر نمود.

سه مرد بدبخت زمین افتاده هنوز حرکاتی خفیفی داشتند و معلوم بود که تا هنوز جان در بدن دارند اما طالب مسلح کار خودش را خوب می دانست. با همان غرور و نخوت خاص خودش بالای سر هرکدام از آنها رفته و تیر خلاص را به قلب شان خالی نمود. 

با شلیگ هر گلوله سه مرد نگون بخت آخرین حرکات شان را نموده و  چشم از دیار خموشان بستند.

سرم گیج میرفت. آب چشمم سرازیر شده بود. بدرستی نمی توانستم جلو چشمم را ببینم. خودم را در میان غباری از خون و فریاد پر از درد انسانها احساس مینمودم. دلم میخواست می توانستم گریه کرده و با صدای بلند فریاد بزنم اما فریاد و صدا در گلویم مرده بودند.

دیگر نتوانستم بفهمم که چگونه مرده ها را از آن نقطه دور ساخته و چگونه مسابقه فوتبال که با آن همه شوق و شور برای تماشای آن آمده بودم برگذار گردید.

مسابقه هنوز پایان نیافته بود که استدیوم را ترک گفتم. در آخرین لحظه یک نگاه به محلی که آن سه نفر کشته شده و خون شان به زمین ریخته شده بود انداختم.

شاید تا هنوز خون آن سه نفر خشک نشده بود اما آن نقطه و خون آن سه نفر اکنون زیر پاهای فوتبالران لگد مال می شد.

تنها خدا میدانست که طی چند سال حکمروایی طالبان خون چندین هزار نفر بیگناه دیگر در آن استدیوم لعنتی و نفرین شده بر زمین ریخت و لگد مال گردید.

هر هفته یک مسابقه جالب و هیجان انگیز دیگر، قطع یک دست و یک پا و سنگسار یک زن.

این افسانه وحشناکی بود که با وجود آمدن حرکت غیر اسلامی طالبان به وجود آمده و اینکه چه وقت پایان می پذیرفت چیزی بود که به سیه بختی و روز بد مردم افغانستان تعلق داشت.

دیگر مردم افغانستان با کمال تاسف و اندوه دریافته بودند که طالبان سربازان خدا نه بلکه عذاب و مصیبت دیگری بود از جانب خدا. مردم این را درک کرده بودند که طالبان که با نام مصلحان دین گام به میدان نهاده بودند، خود تیشه تیز و برنده ای بودند به ریشه دین.

مردم فهمیده بودند که طالبانی که با لوای عدالت برای همه و از بین بردن تبعیض نژادی به میدان آمده بودند رژیمی متشکل از وهابی های تندرو مدرسه های پاکستان و ناراضیان وهابی عربی و یک عده پشتون های قسم خورده دو طرف مرز بودندکه خواب یک خلافت اسلامی و یک پشتونستان کبیر را میدیدند و تصمیم گرفته بودند افغانستان را از وجود بقیه اقوام ساکن در آن پاک سازی نمایند و وجود یک چنین تفکر و ایده ای بود که زندگی را برای اقوام غیر پشتون در افغانستان ناممکن ساخته بود.

مردم همه این ها درک کرده بودند اما کاری از دست کسی ساخته نبود.

جامعه جهانی هم که معمولاً تفسیر از آن کشورهای اروپایی و آمریکا بود و دورنمای موجودیت گروه تند رویی مثل طالبان را در همه حال به مفاد خودشان می دیدند سکوت اختیار نموده و از تمام مظالم و فجایعی که توسط این گروه صورت می گرفت چشم پوشی می نمودند.  

کشور پاکستان که از بدو تاسیس اش همیشه ثبات خودش را در ناامنی و بی ثباتی در کشورهای همسایه اش مانند هندوستان و افغانستان میدید سیلی از کمک های نظامی، مالی و استخباراتی اش را برای پشتیبانی از گروه طالبان روانه افغانستان نمود تا باشد که برای همیشه دغدغه یک افغانستان با ثبات و نیرومندی که بتواند مسئله خط دیورند را به میان بکشد را از مخیله اش بیرون نماید.

در این میان صد ها و هزاران مدرسه دینی داخل پاکستان که توسط وهابیون و شیوخ ثروتمند عربی تمویل می شدند سیلی از جوانان، فقیر، بی خانمان و بی سواد را تحویل گرفته و بعد از شستشوی مغزی و تبدیل نمودن آنان به انسان های بی اراده، احمق و زبونی که حاضر بودند برای برای دفاع از آرمان های خیالی و پوچ پشتونستان کبیر و رسیدن به بهشت جاودان و حور و حوض کوثر دست به خودکشی بزنند روانه افغانستان نمودند. وجود همین مدرسه ها که بجز پرورش وحشت و ترور حاصلی دیگری نداشت کمکی بزرگی بود برای دولت پاکستان تا به دو آرمان بسیار بزرگش که عبارت بودند از تاسیس یک دولت فراگیر و سراسری دست نشانده شان در افغانستان و ایجاد بی ثباتی دایمی و هرج و مرج در کشمیر تحت کنترول هندوستان برسد.

و همین شاگردان مدارس دینی بودند که نقش عظیمی را در پیش بردن ماشین جنگی طالبان در مقابل نیروهای مقاومت افغانی بازی نمودند و با وجود آنکه طی سالهای مقاومت ده ها هزار از آنان مثل سگ و خوک کشته شدند هیچگاه سنگرهای طالبان از وجود آنان خالی نبود.

چند کشور عربی هم که همیشه آرمان و آروزی تاسیس یک کشور صد در صد افراط گرا و وهابی را که تفسیر شان از اسلام بجز از آدم کشتن، سربریدن، دست و پا قطع کردن، سنگسار و عبادات جبری چیزی دیگری نبود داشتند و این آرزو و خواب آنها در کشور های خودشان بدلیل اینکه زنان و مادران و خواهران خودشان را به آمریکا و غرب فروخته بودند ناتمام مانده بود، ظهور گروه طالبان را فرصتی خوبی برای برآورده شدن خواب شان دیدند.

عده از آنها در جمله اولین کشور هایی بودند که امارت اسلامی طالبان را به رسمیت شناختند و بقیه هم سیلی از دالر های باد آورده نفت را برای کمک به این گروه بنیادگرا روانه افغانستان نمودند.

ادامه دارد.....  

 

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer