.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
داستان
و سگ ها میجنگند ...
Image
 
قسمت هفتم

این جا سخن از کریمه بود اما نه بصورت یک فرشته و یا یک روح بلکه بصورت یک دختری ساده که مثل من معیوب شده بود و بخودش این را قبولانده بود که بقیه عمرش را فقط با یک پا سپری نماید و نمیدانم چه انگیزه باعث شده بود که او دستان مهربانش را به کمک و یاری من دراز نماید؟

اما هرچه بود وجود او جز لاینفک خانه و زندگی ما شده بود و نام او برای من منبع بود از امید و آرزو.

و بعد یک روز بدون کدام مقدمه کریمه ناگهان گفت: تو باید زبان انگلیسی را یاد بگیری. شاید حالا چیزی بی ارزشی به نظر بیاید اما یک روزی بلاخره دانستن زبان انگلیسی از ضروریات یک زندگی مدرن خواهد شد و در آن روز تو باید قادر باشی که پا به پای زمان حرکت نمایی.

با کمی تردید گفتم: اما من نمی توانم.. من اصلاً زبان انگلیسی را دوست ندارم.

- تو باید زبان انگلیسی را یاد بگیری میدانی. من این طور میخواهم.

این چیزی بود که او می خواست و من نمی توانستم در مقابل خواست او مقاومتی از خودم نشان بدهم.

بپرسیدم: خوب من زبان انگلیسی را چطور باید یاد بگیرم؟ کی یادم می دهد؟

- من کمکت می کنم و یادت می دهم.

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت ششم

سلام میدهد. رویش را می بوسم. البته او آنقدر کوچک هم نیست. دوازده سال دارد. اما از آنجایی که از اولین روزی که بدنیا آمده بود من شاهد بزرگ شدن او بوده ام همیشه بنظرم کوچک جلوه می نمود. او هیچوقتی ندیده بود که من بتوانم روی پاهای خودم راه بروم. او هم مثل برادرم از روزی که قادر شده بود دست راست و چپش را بشناسد حیثیت یک خدمتگار را برای من داشت. دخترک بیچاره هر روز صبح زودتر از من از خواب برمیخواست، نمازش را می خواند و بعد از نماز مثل هر طفل دیگر نمی خوابید بلکه وسایلم را آماده مینمود. آفتابه و لگن را می آورد تا دست و رویم را بشویم. لباس هایم را مقابل بسترم می گذاشت و بعد هم که من وظیفه میرفتم، بسترم را جمع و جور نموده و لباس هایم را می شست. او تنها کسی بود که من در مقابل اش نمی توانستم عصبانیت و خشم خود را اظهار نمایم.

حتی در چنین مواقعی که حوصله هیچ کاری را نداشتم او را با پیشانی باز می پذیرفتم.

برایم چای ریخت و بعد طبق معمول ومثل همیشه که کاری میداشت، لبخندی زد و گفت: تو خوب هستی لالا؟

میدانستم که چیزی میخواهد. به زحمت زیاد لبخندی زده و گفتم:  من خوب هستم عزیزم.

- معلم انگلیسی خواسته یک مقاله بنویسم.

 و بعد کمی این پا و آن پا شد و پرسید: برایم می نویسی؟

گفتم: نمی نویسم اما کمکت می کنم. خودت باید مغزت را بکار بیندازی.

سرش را با شیطنت تکان داد و رفت تا کتابچه اش را بیاورد. منظورش را میفهمیدم.

همیشه این حرف را می زدم اما بعداً مجبور می شدم تمام و کمال مقاله را برایش بینویسم.

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت پنجم

پدرم سه یا چهار صنف بیشتر درس نخوانده بود و جامعه او را بعنوان بیسواد می شناخت اما او آدم فهمیده ای بود و این حرف را نه به این دلیل میزنم که او پدرم بود بلکه دلیل این حرفم کتابهایی بود که پدرم خوانده بود و همیشه میدیدم که میخواند و تمام کلمات و جملات آن در روح وقلب او نقش بسته بود و راهنمای زندگی او بود.

پدرم میگفت:

"پسرم همیشه در زندگی نقطه برای برگشت و آغاز وجود دارد. اگر نه این بود که در زندگی نقطه آغاز و برگشتی وجود نداشت زندگی سیر تحول خودش را از دست میداد. چون در این دنیا کسی وجود ندارد که در زندگی یکی دو بار کمرش زیر بار مشکلات زندگی و تقدیر خم نشده باشد و همیشه این مردان واقعی بودند و هستند که شکست های خود شان را آغازی برای برگشت خودشان به زندگی و موفقیت قرار داده اند و در این راه آنها را پاهای شان نه بلکه عزم و اراده آهنین شان یاری نموده است"

و من همه چیز را از نو شروع نمودم.

برای این کار و در ابتدا باید فراموش میکردم که من معیوب هستم. باید بخودم می قبولانیدم که من اصلاً همانطور بدنیا آمده ام و اگر میتوانستم این حقیقت را قبول نمایم آنوقت افسانه زندگی ام شکل دیگری را بخودش می گرفت.

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت چهارم

مادرم که از لحظاتی پیش بصورت کریمه خیره شده بود ناگهان فریادی زد و گفت: کریمه دخترم تو هستی؟

معلوم شد که مادرم کریمه را می شناخت.

کریمه هم فریادی زد:  خاله!

مادرم او را در آغوش کشید و کریمه سرش را روی سینه مادرم گذاشته و بعد هردو با تلخی زیاد شروع به گریستن نمودند.

مادرم برای زندگی برباد رفته پسرش که من بودم می گریست و کریمه هم با دیدن مادرم بیاد خاطراتی افتیده بود که شاید یاد آوری آن برای او رنج آور بود و به همان دلیل می گریست و کسی چه میدانست شاید هم این بار او نتواسته بود ظاهر قضیه را حفظ نموده و بر خلاف همیشه که کوشش مینمود لبخندی بر لبانش وجود داشته باشد و خودش را خوشحال جلوه بدهد برای زندگی و آرزو های از دست رفته اش می گریست.

وقتی هر دو آرام شدند مادرم طبق معمول و بر اساس عادت همیشگی اش و در حالیکه بغض شدیدی گلویش را میفشرد برای کریمه ماجرای زخمی شدنم را شرح داد.  

و کریمه نیز در حالیکه دست مادرم را در دستانش گرفته بود با آرامی تمام گفت که چگونه وقتی از دانشگاه به خانه برمی گشته انفجار یک راکت در چند قدمی اش او را نقش زمین ساخته و بعد در بیمارستان داکتر ها نتواسته بودند کاری از پیش ببرند و او یک پایش را از دست داده بود

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت سوم

عقاب مرگ شکارش را انتخاب نموده بود.

و این بار من و دوستانم که آنجا توب بازی می نمودیم شکار او بودیم.

عرق پیشانی ام را با آستینم پاک مینمودم و به بدنبال توپ میدویدم.

همیشه وقتی به دنبال توپ میدویدم آروز ها در مقابل چشمانم شکل می گرفتند.

آرزوهایم به هیچ وجه شکل رویا را نداشتند.

طلایی هم نبودند.

میدانستم که روزی به تمام آرزوهایم خواهم رسید.

همانطور که پایم را بلند نموده بودم تا به توپ ضربه بزنم ناگهان یک انفجار مهیب و نیرومند در چند قدمی ام مرا نقش زمین ساخت و بعد تاریکی و سیاهی.

در آخرین لحظه احساس کردم که پاهایم دیگر نمی توانند سنگینی بدنم را تحمل نمایند و بعد همانند یک جسد بی جان به زمین افتادم.

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image
 
قسمت دوم 

اما هیچکس نمیدانست که این پایان فقط آغازی بود برای یک جنگ دیگر.

جنگی که جنگ کننده گان آن یک تعداد سگهای وحشی بودند که فقط خون و ویرانی میتوانست خوی وحشیگری را در وجود آنها خاموش نماید.

درین جنگ یک میدان وجود داشت و آن میدان تمام شهر بود.

شهر ما!

 و قربانیان این جنگ یک نسل بود.

نسلی از زنان، مردان، دختران، پسران و تمام کسانی که به نوعی به این شهر وابستگی داشتند.

نسلی که من نیز جز کوچکی از آن بودم.

وتمام شهر و یک نسل تمام به بدترین وجهی قیمت این سگ جنگی ها را پرداختند.

برادرم بشدت برک گرفت. تکان خوردم و رشته افکارم بهم گسیخت.

حفره عمیقی در وسط سرک ایجاد شده بود.

یک یادگار دیگر از جنگ.

برادرم موتر را نزدیک یکی از فروشگاه های بزرگ نوآباد و مدرن که مطمئناً متعلق به یکی از آن جنگ سالاران سابق بود و زندگی برباد رفته من و صدها نفر دیگر سهمی بزرگی در آبادی آن داشت نگه داشته و رویش بطرفم برگرداند: چند دقیقه اینجا صبر میکنی؟ میروم کمی سودا بخرم زود برمیگردم.

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image
 
قسمت اول

در معاینه خانه داکتر نشسته ام.

منتظر نتیجه معایناتی که دو سه روز پیش گرفته بودم هستم.

یک عده دیگر نیز آنجا نشسته بودند.

همه آنها مریض بودند.

طفلی که فقر و غربت تاب و توان نفس کشیدن را از از او گرفته بود و معصومانه با چهره  زرد و زارش در آغوش مادرش نشسته و گاهی هم با نگاه سرد و بی فروغش مرا مید ید.

زنی که آمده بود برای چندمین بار خودش را آزمایش نماید و ببیند که موجودی بدبختی که در شکمش تکان می خورد پسر است یا دختر؟

دو بچه قد و نیم قدر دیگر هم در کنارش نشسته بودند.

چند نفر دیگر هم در اتاق انتظار نشسته بودند که همه مریض بودند.

ادامه مطلب...
 
مار چیچلي

Image

دلمرسترګه لابره نه وه چې موریې له ډیره غمه دلیونۍ په څیردکور په غولي کې سرګردانه وه اخوادیخوایې کتل او سریې غورزاؤبیایې ددیوال بیخ ته ډډه وکړه وچولی یې د ښې لاس په ګوتو ټینګ ونیو او سریې وڅنډه دړنګ پیکي په تورو زلفویې سپین مخ پټ شو اوپه سوچونو کې ډوبه شوه دپرون ماسپښین دغم شیبې یې یوه په بلې پسې لکه دتلویزیون ښیښه کی نندارې په ذهن کې رااړولې... څه ګلالۍ لور مې وه، څومره مینه ګرکې اوله حیا ډکه وه... هی هی کاشکې پلاراوورورخویې دپردي لرې ملک مزد وران نه واې ،هغوۍ هم غمونو ته یوازې کړې یم خو زړه کلا اوکوټې مونوې نه شوې. ګلالۍ مې پرون دا محال رکه روغه وه څه له به می کورکې یوازې پریښوده کالی یې ماته کړه اوـ له څو هوکیو وروسته یې هغه دکلا زوړپسخه يی دیوال تردرزونو لاندې ګردي سوري ته و کتل چې سورسري کـفچه مارترې ګلالۍ چیچلې وه دګلالۍ ښکلې څیره ورته دژوند دورستي دیدن په شیبو کې نیغه سترګو ته ودریده چې په لمدوسترګویې دې ته په بنده بنده ژبه دمار سوري ته په ګوتې نیولو خپل حال بیان کړی ؤ خماره دګلالۍ مور ددې پښې نه یوه کړۍ وړاندې هغه وخت چې سبوکولوته تلله لوریې روغه جوړه وه، کــله چې له سارانه راغله او کورته ننوته حال بدل وء ... خماره ! ګلالۍ دلته دمرګ په سلګوکې پریدي اوپه یوه منډه دکلي ملا پسې ورځي پدې سیمه کې خو ډاکتران او پاړوګر نه وو او هغې ته هم دا اجازه نه وه چې خپله پیغله لور کوم بل نا محرم سړي ته وروښیې ملا یې راووست اوبه یې دم کړې خوګلالۍ له دمه لوءیدلې وه اواوبه یې له ستوني تیرې نه شوې دکم رنګه سرو شونډوپه خاره ګیو(ناونو) یې وبهیدې،نیکه یې هم له ساراڅخه راورسید ګوري چې د ګلالۍ نفس نه چلیږي اووجود یې ګنډه شوی د ی دشهادت کلیمه  یې پرې وویله او زنې یې وروتړلې،ساندې پیل شوې دژړاپه اوریدلو په کلي کې دغم ډنډوره  ګډه شوه، ګلالۍ ځوانیمرګه شوه،مارچیچلې وه،زهریې سرته ختلي ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ؤ... په درنګ شېبه کې کلیوالې او همزولې ورسره په غم کې شریکې شوې ویراو فریادونه پیل شول... خماره لا دلور په دیدن مړه شوې نه وه چې نیکه یې سکندرخان دجنازې دپورته کیدو خبرراولیږه ،موریې دورستني دیدن دځنډید ولپاره په ستاینو ستاینو کې په کورکې دیوې شپې دتیریدو هیله او زارۍ وکړې!  خونیکه یې وویل :

ادامه مطلب...
 
چوچـۀ هفـتم سنگ پشت

Image 

سنگ پشت خيلي كلان بود و هفت چوچه داشت. زمستان رسيده بود. شش چوچۀ سنگ پشت دور او را گرفته بودند و چسپيده به او مي خوابيدند، اما چوچۀ هفتم خيلي كوچك و ضعيف بود و هرچه كوشش مي كرد نمي توانست به مادرش نزديك شود و هر شب خنك مي خورد و هر شب چند قطره اشك از چشمانش مي چكيد. يك هفته گذشت و شب هفتم سنگ پشت كوچك آن قدر خنك خورد كه بدنش يخ كرد و از رخسارش يك دانه اشك سياه به زمين افتاد و همه بدنش آن قدر شخ شد كه ‌آهسته آهسته سنگ پشت كوچك به يك پارچۀ سنگ مبدل گشت.

يك روز سنگ پشت مادر با چوچه هايش از بيرون آمد و ديد كه در يك كنج خانه اش از پاي يك سنگ كوچك، هفت گل قشنگ روييده است. شش تا از گلها سفيد بودند و گل هفتمي سياه بود. گل هفتمي خيلي كوچك هم بود و سنگ پشت را از آن بيشتر خوش آمد و با خود گفت اين گل كوچك را به كوچكترين چوچه ام مي دهم.

ادامه مطلب...
 
اگر مي داشتم؟!

Image

به « پايحصار» كه در غبار و تيره گي يك شامگاه بسيار سرد پايان زمستان فرو رفته بود رسيده بودند و گفتگويشان از زنده گيهاي پيش از زاده شدن بود كه در آن باره چيزهايي شنيده بودند.

چپه يخنهاي بالا زدۀ بالاپوشها صورتشان را تا نيمه پوشانيده و رخساره هايشان به سرخي گراييده بود. بخار تيره يي از دهن و بينيهاي برافروختۀ شان بيرون مي زد و به پيرامون مي پراكند.

يكي از دو همراه ايستاد. صحبت طرفش را بريد و گفت:

-    ببخش، گپهاي ما بمانه براي بعد. ناوقته؛ نماز قضا مي شه؛ اجازه مي دي؟

آن ديگر كه آخرين كلمۀ مطلب نيمه تمامش را زير لب داشت، با كمي احساس كدورت و تغيير و با لحني كه كوشش او را براي عادي جلوه كردن كلامش نشان مي داد، پاسخ داد:

-    خواهش مي كنم . . . بفرمايين!

-    ديق كه نميشي؟

-     نه خير.

-     به امان خدا . . . روز چارشنبه، ساعت دهِ پيش از چاشت به همان جا . . . فراموش كه نميشه؟ . . . .

رفيقش كه راه افتاده بود، در حال حركت سر برگردانيد و صدا زد:

-    نِي، نميشه؛ به امان خدا!

دستي تكان داد و دور شد. او لحظه يي با نگاه دنبالش كرد و بعد به راست پيچيد و با سري پايين افتاده به شتاب وارد صحن مسجد شد.  
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 بعد > پایان >>

صفحه 61 - 70 از 74
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer