.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
داستان
از پشت پنجره

عبدالحسیب شریفی
عبدالحسیب شریفی
 داستان كوتاه از حسيب شريفي

   از پشت پنجره 

هر روز صبح وقتی شهر آهسته آهسته از مردم پر می شد ومغازه داران ودکان داران شروع به کار می کردند سر و کله ی قدوس قلندر  هم پیدا می شد ونزدیک سماوار بابه خالدار بگو و بخند آغاز می گردید. قدوس با سر و وضع نامرتب ، موهای ژولیده و لباس های کثیف درگوشه ی تخت می نشست وعبور و مرور عابرین را تماشا می کرد. بعضی اوقات که شازیه به یادش می آمد با صدای بلند می خواند:

  ای چشما از کی باشه ؟  از بی بی شازیه جان اس

ای لب ها از کی باشه  ؟  از بی بی شازیه جان اس 

و بعد با دستش به روی زمین دو چشم بزرگ ترسیم می کرد و آن  را بوسه می زد، بروت هایش خاک آلود می شد و شکل جالبی را به خود می گرفت Imageگویی ازآسیاب آرد خارج شده باشد. عبور و مرور مردم تصویر او را  برهم می زد و سر و صدایش را بالا می ساخت.

  حرکات او برایم خیلی جالب بود. به این فکر بودم که چرا او همیشه از شازیه یاد می کند؟ این حرکات او چه معنا دارد؟

 در جستجوی این بودم تا کسی را بیابم که برایم معلومات بدهد و پاسخ پرسش هایم را پیدا نمایم .قدوس قلندرگاهی می خندید ، گاهی گریه می کرد وگاهی هم اگر صدای سرودی را می شنید به رقص می آمد.

ادامه مطلب...
 
سقاء کوچۀ ما

داستان کوتاه از: هاشم رائق

سقاء کوچۀ ما

امریکا - آگست ۲۰۱۰

هنوز از سپیده دم وروشنائی اثری به نظر نمیرسید همه جا در تسخیر لشکرظلمت وسیاهی بود، سردی ویخیبندان دشوارترین ایام را به نیمه کرهً گیتی روا داشته بود.

بابه عثمان سقاء ازخواب بیدارشد،بعد از چند پهلو گشتن به چپ وراست ونالش مختصر بروی جای خود نشست، امروز دلش نمیشد ازجای خودبلند شود،گرچه او یک شخصی تنومند وقوی بود اما از چندروز به اینطرف ناخوش بودومثل سابق سرحال نبودچند روز پیش یکی دومرتبه درد شدیدی دردست چپ وقفس سینه خود حس کرده بود،دردشدیدوطاقت فرسابود عرق سرد از سرو رویش جاری شده بود، قصد داشت نزدداکتربرود، تصیم گرفته بودهمین که بئی پارهایش پول چوب خطش را بدهند پیش داکتربرود و دوابگیرد.

ادامه مطلب...
 
چند کوچه دورتر

عبدالحسیب شریفی
عبدالحسیب شریفی
عبدالحسیب شریفی درسال ۱۳۶۴ خورشیدی درشهرتالقان به دنیا آمده است.  دوره ی ابتداییه را درمکتب سیدعبدالرحمن شهید ومتوسطه ولیسه را درلیسۀ ابوعثمان تالقانی به پایان رسانیده است.
شریفی پس از فراغت از مکتب، در سال ۱۳۴۸ وارد دانشکده ی زبان و ادبیات گردید و در بخش زبان و ادبیات فارسی دری دردانشگاه تخار درس خوانده است. وی از آوان کودکی به شعر و داستان علاقه مند بود و بیشتر اوقات خود را با روزنامه ها ، مجله و کتاب می گذراند و درهمایش های ادبی و فرهنگی اشتراک می کرد. نخستین همکاری های ادبی- فرهنگی اش را در سال ۱۳۷۸با مجله ی رنگین کمان درپشاور آغاز کرد.  از سال  ۱۳۸۱به این  طرف درگیر مسایل مطبوعاتی و فرهنگی است و در این جریان  با نشریه ی اندیشه، رادیوتلویزیون تخار، نشریه ی آگاهی ، نشریه ی تصویر، رادیو تخارستان و ... به صفت خبرنگار ، گزارشگر و عکاس همکاری کرده است.  
حسیب شریفی از ده سال به این سو داستان می نویسد که  اولین اثر داستانی اش زیر عنوان " چند کوچه دورتر " در سال ۱۳۸۷ از سوی بستر ادبی - دریاچه در ولایت تخار به چاپ رسید.
حسیب شریفی همچنان عضویت بسترادبی - فرهنگی دریاچه و انجمن قلم افغانستان را داراست.

  شریفی خواهان همکاری با سایت انترنتی ۲۴ ساعت شده و چند تا از داستان هایش را برای نشر فرستاده است که با تشکراز وی اولین داستانش را تقدیم شما خواننده گان عزیز و گرامی مینمایم .         مهدی بشیر 

Image چند کوچه دورتر

داستان كوتاه از حسيب شريفي

بازهم از همان کوچه گذشتم. این بار دلم لرزید ، ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود. به اطرافم نگاه کردم. کسی نبود ، ملای مسجد گفته بود : (( دروازه ی کسی ره سیل نکنین که گناه داره )) اما من باز هم سیل کردم و بار دیگر مرتکب گناه شدم ، این سومین بار بود که گناه بزرگ می کردم ، آخر چه کنم او هم مرا نگاه می کرد . وقتی به پشت سرم سیل می کردم او مرا با نگاه هایش تعقیب می کرد.

 به لب دریا که رسیدم دلم شد خودم را به دریا بی اندازم و خود را از این همه رنج رها کنم اما نتوانستم ، دلم به مادرم سوخت که در روز مرگم داد و وایلا سر می دهد  و زن های خویش و قوم و همسایه ها نیز با او یکجا گریه خواهند کرد.

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت آخر

و فردا فقط یک خبر بر سر زبانها بود:

"نیمه شب گذشته دزدان مسلح به خانۀ بابه ملنگ حمله نموده و بعد از سرقت نمودن اموال او و کشتن سگ اش از آنجا فرار نموده بودند".

سگ بابه ملنگ مرده بود و بدینترتیب آخرین دلخوشی من و یک تعداد دیگر آدم ها که به نتیجۀ مسابقه میان سگ بابه ملنگ و سگ جنگجوی سابق دل بسته بودند از بین رفت.

یکبار دیگر در جنگی که میان اشراف و اشرار و مردمان غریب در جریان بود پیروزی از آن اشراف شده بود و حالا آنها با خیال راحت و بدون اینکه دغدغۀ از جانب سگ بابه ملنگ داشته باشند می توانستد به سگ جنگی خودشان ادامه بدهند.

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت سی و سوم

قرار بود مسابقۀ بزرگ سگ جنگی میان سگ بابه ملنگ و سگ جنگجوی سابق یک هفتۀ دیگر درست روزی که من می مردم برگزار گردد. همه چیز برای برگزاری یک مسابقۀ بسیار بزرگ و فراموش نشدنی مهیا شده بود. مبالغ شرط بندی شده روی برد و باخت این مسابقه هر روز بالاتر می رفت.

یکی دو نفر کسانی که مبالغ بسیار گزافی را روی برد سگ بابه ملنگ شرط بسته بودند از مدتها قبل تمام مصارف خرچ و خوراک او را به عهده گرفته و مثل من امیدوار بودند که یکبار دیگر سگ ریز نقش بابه ملنگ معجزه نموده و از پس سگ غول پیکر و سایبریایی جنگجوی سابق ملیونر برآید. این مسابقه از آنجایی که اوج تقابل میان دو طبقۀ غریب و ثروتمند را نشان می داد از حساسیت خاصی برخوردار بود و سرو صدای زیادی را ایجاد نموده بود تا جایی که چند رسانۀ تصویری و صوتی خارجی که قسم خورده بودند همیشه ابعاد منفی و زشت زندگی افغانها را نشان بدهند تصمیم گرفته بودند از این مسابقۀ بزرگ گزارش تهیه نمایند. 

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت سی و دوم

تمنا دوا را گرفته بود. جرئت نکردم قیمت دوا را ازش بپرسم چون می دانستم خفه خواهد شد. به برادرم زنگ زدم و گفتم که دم در منتظرم باشد. بقیه راه را در سکوت سپری نمودیم. نزدیکی های خانه تمنا گفت که تا معلوم شدن نتیجه معایناتم استراحت نموده و دفتر نیایم و او در این باره با رئیس صحبت نموده و خبرم را خواهد گرفت.

تشکر نمودم. تمنا خداحافظی نموده و با اتفاق دریور برگشتند.  به خانه رفتم و به مادرم که با نگرانی می خواست علت زود آمدنم از کار را بداند اطمینان دادم که خوب استم و مریضی ام جدی و نگران کننده نیست.

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت سی و یکم

فردای آن روز نتوانستم دفتر بروم. هنوز مریض بودم. دور چشمانم حلقۀ کبود رنگی ایجاد شده بود و سوزش سینه و معده ام هم کماکان ادامه داشت.

در ضمن سرفۀ متدوام که گاهی اوقات با خون همراه بود راحتم نمی گذاشت.

من معمولاً به خوردن دوا عادت نداشتم و کوشش می نمودم تا حد امکان از خوردن دوا و رفتن نزد داکتر اجتناب نمایم. آنروز هم با وجود آنکه به شدت مریض بودم پدر و مادرم را که با نگرانی می خواستند نزد داکتر بروم متقاعد ساختم که خوب استم و نیازی به داکتر رفتن ندارم و با کمی استراحت خوب می شوم .

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت سی ام

صبح آنروز کمی زودتر از روزهای دیگر از خواب برخاستم.

دست و رویم را شسته و بلوز سرخ رنگی را که نشانۀ یک عشق آتشین بود بر تن نمودم.

همانطور که قبلاً گفتم آنروز برای من روزی خاصی بود و باید نسبت به بقیه روزها متفاوتتر ظاهرمی شدم.

کمی از عطر خاصی را که برای این روزها خریده بودم  به بدن و سر و صورتم زدم.

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...

Image

قسمت بیست و نهم

نوشتم:

تمنا جان:

امروز می خواهم قصۀ کوچکی را در باره والانتاین بتو بگویم. 

وقتی سخت از والانتاین به میان می آید فوراً موضوع دیگری که در کنار آن به فکر ما خطور می کند کلمۀ است بنام عشق. کلمۀ که از زمانی که آدم اولین قدم هایش را روی زمین گذاشت تا امروز قدم به قدم و مثل سایه او را تعقیب نموده و همیشه جز لاینفک زندگی او بوده است. می گویند خدا عشق را آفرید و بعد از آن آدم را تا در پناه آن غم و  غصه هایش را فراموش نموده و افق های پیش رویش را روشن تر ببیند. 

ادامه مطلب...
 
و سگ ها میجنگند ...
Image

قسمت بیست و هشتم

زمستان با همه سردی و برفی که به همراه داشت فرا رسیده بود. آن سال بر خلاف سالهای دیگر سال سرد و یخبندانی بود.

 اما زمستان و سردی آن آتشی را که عشق تمنا در وجودم افروخته بود نتوانستند خاموش نمایند.

حالا دیگر عشق او یگانه هدف زندگی ام را تشکیل می داد. بکلی موقعیتم را فراموش نموده بودم. فکر می نمودم اگر کار می نمودم، صبح ها زودتر از دمیدن اشعه آفتاب از جایم بر می خواستم، داستان و شعر می نوشتم و شب ها با نگاه نمودن به تاریکی شب و آسمان بی ستاره می خوابیدم همه اش صرف برای او و به خاطر او بود

ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 بعد > پایان >>

صفحه 31 - 40 از 74
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer