.
spacer
بیاد داشته باشید که ۲۴ ساعت مستقل بوده ، مربوط هیچ گروه  و سازمان سیاسی در داخل و خارج کشور نمیباشد.

 

 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
داستان
باز گشت
Image

نـوشتـه : سمیع الدین افغانی

باز گشت

 داستان  کوتاه 

قسمت سوم 

تاریخ نشر سه شنبه - ۲۴عقرب ۱۳۹۰ - ۱۵ نوامبر ۲۰۱۱ 

سمیع الدین افغانی
سمیع الدین افغانی
 نسیم ، مادرش  ونـازی خواهرش حوالی ساعت یک بعد از ظهر به خانه ی  خـــاله ایشان درشهر زيبا جلال اباد رسیدند۰

خاله نسیم ازامدن خواهر وخواهر زاده هایش بسیارخوش شدوبه مهمان نوازی پرداخت۰

روز اول مادری نسیم باخواهرش ونـــازی بادختران خاله اش مصروف قصه ها شدند، لحظه بعد  خاله  نسیم   رو به نسیم کرد وګفت :

 نسیم بچیم !  چه وقت نقل نکاحت راخات خوردیم  ،تا دیروزخو میګفتی که درس هایم تمام نشده،  حالا شکر معاش خـــور شده ای و وقـــت  جوانی ات است، فکر میکنم موقع اش است که به خیرسرشته کنی.

ادامه مطلب...
 
باز گشت
Image

نـوشتـه : سمیع الدین افغانی

باز گشت

 داستان  کوتاه

قسمت دوم

تاریخ نشر پنجشنبه ۱۹عقرب ۱۳۹۰ -  دهم  نوامبر ۲۰۱۱
 
سمیع الدین افغانی
سمیع الدین افغانی
مـــادرنسیم  نیزموادی و لوازم مورد نياز  وضرورت سفر را اماده ساخته و به کمک نسيم در موتر جا بجا نموده وبعد از چنددقیقه هرسه به صوب شهر زيبا جلال اباد به راه افتادند۰ 

مادر با نسیم در سیت پیشرو و نازی خواهرش در سیت پشت سرموتر تکیه زد۰

لخظه سکوت در بین شان حکمفرما بود بعد ازچنددقیقه مادرش روبه نسیم کرد وګفت :

نسیم بچیم !

 مدتهاست  موضوعی را میخواستم برایت بګویم ولی۰۰۰

  نسیم سرعت موتر را اهسته ساخته رو به مادر کرد بعدا دوباره به پیشرو نګاه کرد وګفت : مادر بګو چه میخواستی بګویی؟

ادامه مطلب...
 
باز گشت

Image

نـوشتـه : سمیع الدین افغانی

باز گشت

 داستان  کوتاه

قسمت اول

تاریخ نشر پنجشنبه ۱۲عقرب ۱۳۹۰ -  سوم  نوامبر ۲۰۱۱

مقدمه

سمیع الدین افغانی
سمیع الدین افغانی
خواننده گان ګرامی  !

حوادثی که دریـــن سه دهـــه اخیردرکشورعـــزیزماافغانستـــان بـه وجود امده ، تاریخ ادبیات و خـــاطره نـویسی به دلایل مختلف خاموش بـــوده است، اما درجبهه هـــا،زنـــدان هـــا،تعبیدګاه ها ودرمهاجرتهاهمچنان درداخل کشوردرهرکوچه و شهرولایات ،قریه وقصبات،حوادث مانند آیینه متجلی بوده که خوشبختانه  دست اندرکاران هنر و ادبیات دســت زیر الاشه نه نشسته کلچر،رسوم ،عنعنات و عادات مــردم خـــویشرا درنبشته های شان به شکل قصه داستانهای کوتاه وناول انعکاس داده وراه نوسینده ګی را بـــرای اینده ګــان هـموار نموده اند ســـپاس  فراوان به هنر دوستان کشور .

ادامه مطلب...
 
باغچه‏ ی خالی

باغچه‏ ی خالی

 داستان کوتاه

حسیب شریفی

تاریخ نشر دوشنبه ۱۷ اسد ۱۳۹۰ - ۸ آگست ۲۰۱۱

حسیب شریفی
حسیب شریفی
همیشه می گوید اگر یک بار دیگر ببینمش باز حالم خوب خواهدشد. باز دور چشمانش را اشک حلقه می کند و بغض گلویش را پر می کند. نوید را صدا می زند و سر و صورتش را غرق بوسه می کند. صدای های و هوی بچه های کوچه نوید را وا می دارد که او را تنها بگذارد و برود دنبال دوستانش. هوا کم کم رو به تاریکی می نهد. تاریکی از هروقت دیگر برایش دل گیر و دل تنگ کننده است. لین های برق هم مدتی است دچار سوختگی شده و حالا برقی هم نیست که این خانه با آن روشن شود. فانوس در میان خانه خیلی حزین و فقیر می نماید. با وی شریک درد هایش است و تا نیمه های شب با او یکجا ناله می کند. ساعات پیش نوید را خواب برده است. سلیم که وارد خانه می شود، فضای خانواده برای او هم دلگیر کننده است. بی آن که چیزی بگوید لقمه نانی به دهن می کند و به گوشه‏ای می خوابد. باز می گوید اگر یک بار دیگر ببینمش باز حالم خوب خواهدشد. این را می گوید و سکوت فضای خانه سنگین تر می شود.

ادامه مطلب...
 
گناه من

گناه من

داستان كوتاه

حسيب شريفي

تاریخ نشر پنجشنبه دوم سرطان ۱۳۹۰ - ۲۳ جون ۲۰۱۱

حسیب شریفی
حسیب شریفی
دست هایش چنان به سرعت هارمونیه می نواخت که من هرچه نگاه می کردم یاد نمی گرفتم. هر روز سر ساعت ۲ می رفتم و پهلویش می نشستم تا هارمونیه یاد بگیرم. او پنجه های مرا روی هارمونیه قرار می داد و بعد مرا می گفت این طور و آن طور بنوازم. تقریبن یک سال  می گذشت و من به نواختن هارمونیه بلد نشده بودم. استادم از بسکه قهر می شد می گفت: «ای چه رقم کله است که تو یاد نمی گیری ؟ یک سال  میشه تا هنوز یک سازه یاد نگرفتی.»

وقت رخصتی می شد و با افکار درهم و برهم راهی خانه می شدم. در خانه قدر و قیمت زیادی داشتم.

ادامه مطلب...
 
کاپرکوله ټــا (تور مخی)

کاپرکوله ټــا (تور مخی)

پوهنیار ظـفـرخان « اهتمام»

لـنـډ داستان

دنشر نیته ۱ - ۴ - ۱۳۷۰   

پوهنیار ظـفـر خان « اهتمام »
پوهنیار ظـفـر خان « اهتمام »
  په یوه سیمه کې د يو دین خلکوپه یو موسم کې دوې بیلې بیلې هيلې درلودې،دې هیلويوې له بلې څخه ډېر توپير درلود، توپير د ځمکی له تل څخه د اسمان تر څنډو رسېده .

هوکی ! توپیر ، د ځمکی د مخ د برخو په سر توپـیر!!

د ځمکی په مخ د ویش دا کرښې د ازل لیکې کښلی وی چی دچاپه برخه ډاګونه، للمې،اوبې اوبو کاړونه  او دچا په برخه هم اواری ، اوی دوه فصله او د سین تر غاړې په لویو لویو ویالو سپرې او پرتې ځمکې وې.

ادامه مطلب...
 
برف های سر گور

داستان كوتاه

برف های سر گور

حسيب شريفي

تاریخ نشر یکشنبه اول جوزا ۱۳۹۰ - ۲۲ می ۲۰۱۱

Imageسرش را به در و دیوار می کوبد و ناله های دردناک سر می دهد. خودش هم نمی داند این سردردی ناشی از چیست. وضع اتاق خیلی نامرتب است. کاغذ ها به هر طرف پراگنده اند و هیچ چیز سر جایش نیست. سیگارش را روشن می کند و چند دود محکم به سینه اش داخل می کند و دوباره آن را راهی هوا می کند. می آید نزدیک کتاب ها می نشیند یکی یکی آن ها را از قفسه پایین می کند، هرکدام را یک ورق می زند و به گوشه یی پرتاب می کند. به نامرتبی اتاق افزوده می شود. به تصویر روی دیوار خیره می شود آن هم نمی تواند افکارش را از این حالت بیرون بیاورد. در این حالت زنگ دروازه به صدا درمیاید. همسایه با گیلاسی از شیر وارد می شود. با سردی از او استقبال می کند و شیر را می گذارد لب تاق. آخرین باری که با نیلا دیده بود به یادش می آید که برایش گفت : تو با این طور نمی توانی  زندگی کنی، از خود چه ساختی؟

ادامه مطلب...
 
يك تكرار ديگر

داستان كوتاه

يك تكرار ديگر

حسيب شريفي

تاریخ نشر دوشنبه ۱۹ ثور ۱۳۹۰ - ۹ می ۲۰۱۱

حسیب شریفی
حسیب شریفی
آن سه نفر هر روز در جاي مشخصي باهم گفت و گو مي كردند و درپي پلان و تدبيري بودند تا چند وقت ديگر نيز براي شان خوش بگذرند. حسن دريشي اش را پوشيد، عطر و خوشبوي به لباسش زد و پس از بوسيدن خالد سوارموترشد. حبيبه ازكنار پنجره باشوهرش خداحافظي كرد.  امروز اضطراب ناخوانده يي درپيشاني حبيبه ديده مي شد؛ گويي در انتظار واقعه يي باشد.  باجاروبي كه در دستش بود بقيه‏ی خانه را  نظيف كرد و رفت تاخالد را نوازش دهد.

حسن وقتي پشت ميز قرارگرفت از مستخدمش خواست کورتی اش را آويزان كند. پس از اندكي به سراغ دوسيه هارفت تا ببيند حساب هاي تجارت چه گونه است. نزديك ظهرتلفن دفتربه صدادرآمد :

ادامه مطلب...
 
تو نمی توانی
داستان كوتاه

عبدالحسيب شريفي

تو نمی توانی

تاریخ نشردوشنبه ۱۵ حمل ۱۳۹۰ - ۴ اپریل ۲۰۱۱ 

عبدالحسيب شريفي
عبدالحسيب شريفي
وقتی برای نخستین بار دست به کار زد پایش را زخمی کرد. می خواست هیزم بشکند که تیشه به پایش خورد. اعضای خانواده ملامتش کرده گفتند : « کار کده نمیتانی، زور بی جا می زنی »

هر روز در دنیای خود غرق بود. می رفت لب دریا می نشست و به آب خیره می شد؛ تا این که کسی او را صدا می زد که شام شده و باید برود خانه.

پدرش برایش گفت به بیخ گل آب بریزد. او این کار را کرد، اما پس از لحظاتی صدای شکستن گلدان بلند شد و او را بر جایش میخکوب کرد. پدرش هر چه زود تر خودش  را رساند. دید که گلدان شکسته و شاخه های تازه‏ی گل نیز از ساقه جدا شده اند. چیز دیگر نگفت و سیلی محکمی به رویش نواخت که چاپ پنجه های پدرش به رویش گل انداخت : « مه به چقه زحمت ای گُله نگاه کردم و ... یک کاره کده نمیتانی نکو.»

ادامه مطلب...
 
پیراهن نو

داستان :

پیراهن نو

شمس الدین محمدی

پلخمری - افغانستان

دوشنبه ۸ حمل ۱۳۹۰ - ۲۸ مارچ ۲۰۱۱

شمس الدین محمدی
شمس الدین محمدی
آخرین جمعه ماه مبارک رمضان بود. چند روز محدود  به عید باقیست. نور محمد با پسرش، جان محمد، کنار جاده نزدیک چوک، بالای کراچی اش میوه  می فروشد. پسرک پهلوی پدر ایستاده است و با خوشحالی این طرف و آن طرف صدا میزند: اینه سیب سرخ، اینه سیب زرد، اینه سیب اندراب و.... پسرک با خوشحالی و هیجان تمام پیهم صدا میزند. گاهگاهی هم از سوی پولیس و ماموران تنظیف ښاروالی اذیت میشوند. گاه کراچی اش را به نزدیک چوک و گاهی هم کنار جاده این طرف و آن طرف می برد تا از چشم ماموران به دور بمانند. پسرک با خوشحالی و هیجانی تمام  کنار پدرش ایستاده است و لحظه به لحظه صدا می زند تا اینکه توجه مردم را به خود جلب کند.

ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 بعد > پایان >>

صفحه 11 - 20 از 74
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

spacer

spacer