۲۴ ساعت

۲۲ سرطان
۲دیدگاه

زهرا داکتر نامراد

تاریخ نشر شنبه ۲۲ سرطان ۱۳۹۸ – ۱۳  جولای ۲۰۱۹ هالند
زهرا داکتر نامراد

داستان

نوشتۀ : محترمه خانم صالحه محک « یادگار »

زهرا در یکى از دره هاى خوش آب و هوای ولایت غور زندگی میکرد . پدر پیر و مسنش با قامت خمیده و دل پردرد از روزگار، هر روز چرخ تیزگری بدوش از کوچه به کوچه اى میرفت و با پاهاى نحیف و لاغر که جسم خسته و مریضش را به مشکل حمل میکرد ، با صدای ضعیف که به زحمت از گلویش خارج میشد ، صدا میزد چرخ گر ام .  چاقو ، قیچی ، داس و … تیز میکنم .
أنها در دهکده کوچکى زندگى میکردند . در آن قریه چند خانه اى محدودى وجود داشت که هر سال ، یک بار چاقو و داس هاى خود را تیز میکردند . بابه مراد مجبور بود ، هر روز دورتر از ده و قریه خود به دهکده های دیگر سفرکند ، تا با کمایى ناچیز خویش روزى حلال بدست آرد .
گاهى در زیر آفتاب سوزان در دشت و بیابان ، گهی در زیر برف و باران در کوره راهها ى دره ها و گاهى هم در کوچه هاى گل آلود سرگردان بود.
روز ها فقط لقمه نان خشک که به کمر بسته بود با آب میخورد و شبها در خانه شوربای کچالو دست بخت زهرا را نوش جان میکرد و در اخیر دعا مى نمود . دخترم ، الهی مثل من و مادرت پیر شوی !
زهرا در میان خنده هاى مستانه که از شو رجوانی سرچشمه میگرفت قهقه زده میگفت : خدا نکند پدر جان من هنوز از زندگی چه دیده و خورده ام که باز پیر شوم .
مادرش با دهن بی دندان میخندید . دخترم آمین بگو . زهرا میگفت : نه مادر جان . من هرگز آمین نمی گویم .
هر سه میخندیدند و ساعتی با خوشی قصه میکردند و پدر بدون اظهار خستگی و ماند گی به بستر میرفت . میدانست که در صبحدم قبل از روشن شدن هوا باز باید رخت سفر ببندد.
هنگامى که از خانه بدر میشد ، نیم نان را در دستمال گل سیب که خاطرات ، دوران جوانیش را بیادش میاورد ، پیچیده به کمر میبست و روانه کار و بار میشد .
همیشه به زهرا میگفت دخترم ! آرزو دارم که درس هایت بخیر تمام شود و تو یک داکتر لایق برای مردم د هکده شوی .
در صدایش عالمی از اندوه و غم موج میزد . میگفت :صدها زن و طفل از درد و بیماری میمیرند به خاطریکه هیچ نرس و داکتر حاضر نیست در این دهکده دور دست بیاید و زندگی کند .
فقط اولاد همین ده و قریه درد و رنج مردم خود را بیشتر درک میکنند.
زهرا بنا به عادت همیشگی لبخند میزد و دندان های مرواریدش را نمایان میساخت و میگفت: کوشش میکنم پدر .
دل پدر و مادر پیر از حرف های مملو از صفا و صمیمیت زهرا یگانه فرزندشان شاد میشد. زهرا دختر نو جوان و زیبا روى بود . چشمان بادامى و لبان عنابى ، چهره گرد و مهتابى زهرا را زیباتر جلوه میداد .
زهرا علاوه بر اینکه درس میخواند تمام کار هاى خانه را بدوش داشت . زهرا همیشه متآسف بود که مادرش در عین جوانى بعد از ولادت زهرا فلج و زمین گیر شده بود .
زمانیکه زهرا دست راست و چپ خود را شناخت به کمک پدر و مادر شتافت . دیگر نگذاشت پدر کار هاى خانه را انجام دهد . به بسیار مهربانى از مادر و کار هاى خانه وأرسى میکرد .
هر شب تا دم دم صبح چراغک تیلى روشن مى بود . پدر صدا مى زد دخترم ! بیا بخواب ، شب از نیمه گذشته . زهرا با صداى زیبا و مملو از لطف و مرحمت مى گفت :
پدر جان ، من شب و روز درس میخوانم . علاوه بر در س های مکتب من آماده گى خاص برای کانکور پوهنتون هم می گیرم .
زهرا همیشه قبل از طلوع آفتاب از خواب برمیخاست . در ابتدا دست و روى مادر را میشست و چاى صبح را آماده میکرد و به محبت مادر را صبحانه میداد و پدر را تا دم در بدرقه میکرد و دستانش را میبوسید . جامى از اب در قفایش میریخت و با صدای بلند میگفت : پدر جان بخیر بروى و بخیر بیایى . دم دروازه می ایستاد تا پدر در خم و پیچ کوچه ناپدید میشد. دستان مادر را بوسیده بسوی مکتب میرفت.
بعد از سپری نمودن امتحان کانکور در پوهنتون طب کابل کامیاب شد .
همان شب هرسه شان از خوشی سراز پا نمیشناختند . بر سر شان عید شده بود . هر سه یکدیگر را بغل زده از خوشی زیاد می گریستند.
پدر و مادر از کامیابی دختر خشنود بودند ولى، از رفتنش به کابل تشویش و دلهره داشتند.
بهار همان سال زهرا لباس ها و أشیای ضرورى خود را در یک بکس جابجا کرد و دستان و چشمان اشک آلود والدین خود را بوسید . با قدم هاى تند از خانه دور شد نمیخواست اشک هایش را پدر و مادر ببیند .
در موتر مینى بوس که کابل رو صدا میزد سوار شد . از خوشی در لباس نمی گنجید.
همه راکبین موتر دلهره و ترس داشتند . در این أواخر رهزنان مسلح تعداد زیاد زن ، مرد و کودک را از موتر ها پائین کرده ،عده اى را جابجا سر بریده و تعدادى را با خود برده بودند.
موتر در دل دشت هاى سوزان به پیش میتاخت . فضاى موتر از رعب و ترس انباشته بود. هرکدام با چشمان از حدقه برآمده از پنجره هاى موتر اطراف سرک را نگاه میکردند .
یک وقت موتر برک گرفت، همه وارخطا شدند رِنگ از رخ شان پرید. زهرا أشکارا میلرزید.
دریور لبخند زد ، دندان هاى زرد و نا خوشایندش نمایان شد ، گفت : بیادر ها ، نماز دیگر قضا نشود.
همه در دشت سوزان که هنوز از شدت گرمى پیشین کاسته نشده بود ، عده اى با وضو و عده اى بی وضو به عجله به نماز خواندن مشغول شدند .
دریور صدا زِد بیادر ها : یک دعاى خیر ! بخیر قبل از شام بکابل برسیم ، ورنه در گیر دزدان شبگرد میمانیم .
موتر به سرعت روان بود . بعد از ساعت ها سفر موتر از سرک هاى خامه وارد سرک پخته و قیریزى شد . همه نفس راحت کشیدند و خدا را شکرکرده از موتر پیاده شدند.
زهرا به آدرس خواهر خوانده و همدیارش حلیمه روان شد . بعد از پرس و پال خود را در مقابل دروازه لیله نسوان دانشگاه کابل یافت .
به نگهبان گفت : من دوست حلیمه هستم نمره مبایل را دایل و سلام گفت و گوشى را به نگهبان دم دروازه داد ، بعد از آنکه نگهبان مطمئن شد به او اجازه ورود داد . حلیمه دوان دوان از پله ها پائین شد و در مقابل زهرا آمد ، دست در دست بسوى مدیریت لیله روان شدند . بعد از اجازه مدیر، او را به اتاق خود برد .
فرداى آنروز پیاده پیاده بسوى ریاست پوهنتون طب رفتند و زهرا بزودى شامل لیله شد.
زهرا و دیگر دختران که همه از ولایات مختلف در اطاق هاى لیله جا بجا شده بودند ، به خوشی و محبت چون خواهر با هم زندگی داشتند .
دختران هم اطاقى اش همه از ولایات مختلف و شب و روز مصروف درس خواندن بودند.
زهرا در امتحانات سمستر نتایج عالی گرفت ، رخصتى تابستان فرا رسیده بود به خوشى زایدالوصفى آماده سفر به خانه و قشلاق خود گردید .
زهرا چنان شاد بود که سر از پا نمى شناخت و در تمام مسیر راه به پدر و مادر و دیدار دوباره شان بعد ازیکسال فکرمیکرد .
از عقب شیشه هاى کلکین موتر درخت هاى کنار جاده را میدید که به سرعت از نظرش میگذرند .زیر لب میخندید و می گفت : درختان هم چون من عجله دارند .
موتر ۳۰۳ غم غم کنان در سرک صاف کابل -کندهار در حرکت بود . از میان کوهها و تپه ها عبور میکرد . از ولایت میدان وردک و غزنى گذشت و از دره ها ى سبز به دشت ها و بیابان هاى خشک و داغ داخل شد .
هواى خشک و سوزان دشت او را از خیالاتش بیرون کرد. شیشه را کش کرد و از عقب آن بیرون را نظاره میکرد.از شهر قلات ولایت زابل گذشت و شب به کندهار رسید . شب را با یک فامیل که خسر ریش سفید همراه دو عروس و نواسه هایش از کابل روانه ولایت غور بودند و از دوستان و آشنایان پدر زهرا بود ، در یکى از هوتل هاى کندهار به صبح رساند .صبح با طلوع آفتاب موتر عامل شان حرکت کرد به ولایت هلمند رسید .در ولسوالی گرشک از پل بالای نهر بغرا گذشت. موتر ۳۰۳ چون شیر غران در دشتها و خم و پیچ های کوهها به پیش میتاخت تا به دو راهی سرک ولایت غوررسید . نیمه روز بود که در موتر مینی بوس در دره هاى سبز و شاداب بسوی شهر فیروز کوه در حرکت بود.
شیشه کلکین موتر را باز کرد ، چند نفس عمیق گرفت و گفت: آه ! چه هواى تازه و گوارا . مدت یک سال از این نعمت مرحوم بودم .آفرین بر باشندگان کابل که درآن هواى ألوده و کثیف زندگى میکنند.
بعد از طى طریق سفر خسته کن و رغب آور که هر آن، احتمال آن میرفت که بدست طالبان بیفتند و چون مسافران سال پار بعد از شکنجه بقتل برسند به مرکز شهر فیروز کوه رسیدند.
وقتى به منزل رسید از دیدن والدین ، متعجب شد .پدر و مادر پیر از غم دوری یگانه فرزندشان پیرتر و ضعیف تر از سال قبل معلوم میشدند.
چند هفته را به بسیار خوشى و محبت در خدمت والدین خویش سپرى کرد و در هنگام برگشت به کابل، چشمان و دست و روی پدر و مادر را بوسید و خدا حافظ گفت .
در راه خطرات زیاد ى وجود داشت . صداى گریه هاى مادرش در گوشش طنین می انداخت . از طرف پدر و مادر پیر و زهیر پریشان بود .
در تمام راه به پدر و مادر پیر و زهیر خود فکر کرد ، که او را به چه امید هاى بزرگ بکابل فرستادند تا داکتر شود و در خدمت مردم مظلوم دهکده و ولایت شان قرار گیرد.
زهرا دختر زحمت کشى بود . یک لحظه وقت خود را هم بیهوده ضایع نمى کرد . شب و روز درس میخواند و در هنگام خستگی اثر و کتب طبابت را از کتابخانه پوهنتون میگرفت و مطالعه میکرد .
در رخصتى زمستانى زهرا باز به ولایت خود رفت تا از پدر و مادر دیدن کند . از دیدن قد و قامت تکیده و رخسار هاى برآمده هر دو ، خیلی پریشان شد .مدت دو ماه و نیم ، روز هاى رخصتى را در خدمت پدر و مادر بود . وقتى رخصتى ختم شد ، زهرا باز بار و بستره سفر بست. دست و روى والدین پیر و مریض خود را بوسید و بطرف شهر رفت .
در مرکز شهر در موتر مینى بوس سوار شد . دلش گواهى بد میداد ، حادثات سال قبل چون فلم هاى سیاه و سفید در مقابل چشمان وحشت زده اش ریژه میرفت.
بیادش امد که سال پار حادثه علمناک و دلخراش در مسیر راه واقع شده بود که والدین زهرا در رادیو گک کوچک خود شنیده بودند و زهرا در کابل در تلویزیون آن حادثه دلخراش را دیده بود .
طالبان در یک نیمه شب ، سه مینی‌بوس حامل مسافرانیکه از شهر فیروزکوه (چغچران)، مرکز ولایت غور عازم کابل را در منطقه “بادگاه” در ۲۵ کیلومتری فیروزکوه متوقف کردند. و به تعداد چهارده تن از راکبین مینى بوس را پیاده کردند ، که در آن تازه عروس و داماد نیز بود که بعد از شکنجه همه را به قتل رسانده بودند.
لحظه به لحظه بر وحشتش افزوده میشد . در زیر لب دعا میخواند و بدربار خدا التجأ میکرد . خداوندا ! نگذار بدست تفنگسالاران بیفتم ، نمیخواهم کشته شوم ، خدایا از تو میخواهم که ما را از این بلا ها نجات بدهى ، والدین پیرم جز من کسى را ندارند . خدایا کمکم کن که درسهایم را تکمیل کنم و داکتر شوم . در این قشلاق دور افتاده که مردمش از هر نوع نعمت مادى و معنوى مرحوم هستند مصدر خدمت شوم .
صداى والی غور که در رادیو بی‌بی‌سی راجع به حادثه گفته بود ، چون ناقوس مرگ در گوش هایش طنین مى انداخت که ؛ طالبان چهارده مسافر مینی بوس از جمله یک نوعروس، خواهر و مادرش و داماد را به ضرب گلوله به قتل رسانده اند.
قربانیان سه زن و ده مرد و یک کودک بودند که چهار تن آنها عضو یک خانواده بودند. زهرا در تمام راه دعا خواند و بدر بار خدا عذر و زارى کرد . وقتى در کوتى سنگى از مینى بوس پیاده شد خدا را شکر کرد و با قدم هاى تند و چابک بسوى لیله دانشگاه کابل رفت .
سالهاى تحصیلى را با پشت کار و زحمت به پایان رساند . منتظر دیپلوم خویش بود و میخواست براى همیشه به دهکده وقشلاق خود به حیث داکتر در خدمت مردم بیچاره و مظلوم آنجا قرار گیرد.
حلیمه خواهر خوانده اش بارها گفته بود : زهرا جان انسان به تفریح هم ضرورت دارد .
روزهاى جمعه به خانه ما بیا که با خانواده ما یکجا به میله پغمان و قرغه وجا هاى دیدنى کابل برویم .
زهرا دوستانه دست حلیمه را میفشرد و می گفت : بعد از دفاع دیپلوم حتمآ یکى دو روز به همراهت براى گردش در شهر کابل میروم .
روز ها و سال ها گذشت . زهرا فقط درس خواند و در هنگام رخصتى هاى زمستان براى دیدار پدر و مادر پیر و زهیر شتافت و آنها را دلدارى میداد که بزودى داکتر شده میایم.
روز دفاع دیپلوم نزدیکترین دوستش حلیمه با دسته هاى گل از زهرا بدرقه کرد .
فرداى آن روز جمعه بود . با دوست خود حلیمه برای گردش و هوا خوری بسوی قرغه روان شد.از هوای پاک و صاف بند غرقه لذت میبرد . هردو در کشتی گگ تفریحی نشستند و در بین آبهای بند قرغه چند چرخی زدند . هردو میگفتند و میخندیدند .
زهرا و حلیمه هردو غرق قصه های شیرین از ده و قریه خود بودند ، یکبار متوجه شدند که در کشتی گگ مقابل دو سه جوان با مبایل مصروف فلمبرداری از انها هستند .
زهرا و حلیمه خیلی پریشان شدند . کشتی خود را به نزدیک ان پسران برده صدا زدند . او ه بیادر ها ! به کدام حق و به اجازه کى از ما فلمبرداری میکنید ؟
پسران گستاخ برعلاوه که معذرت نخواستند به وقاحت تمام قهقه زدند و گفتند ؛ دل ما بایسکل ما ….
زهرا خیلی پریشان شد اشکهایش جاری شده بود . بغض مانع حرف زدنش میشد به زحمت گفت : حلیمه لطفآ کشتی را بسوی ساحل هدایت کن . کشتی گگ شان در دل امواج ابهای قرغه به پیش میرفت . پسران با صدای بلند میخندیدند و میگفتند ترسو ها ، کجا میروید ؟ ماندن والایتان نیستیم .
زهرا چون بید می لرزید ، اما حلیمه آماده جنگ بود و هر آن میخواست پسران برسند . زهرا عذرانه میگفت : حلیمه اینها خیلی بی ادب هستند . هرچه زودتر ازاینجا برویم .
حلیمه خیلی عصبانی بود با جدیت میگفت : نترس . من این ها را ادب میکنم . سرا پاى زهرا را وحشت فرا گرفته و میگفت : ما که زور آنها را نداریم . آنها سه ، چهارنفر هستند .
زهرا مشوش و اندوهگین بود . پسران بی ادب سر رسیدند و قهقه زده بدور زهرا و حلیمه چرخ می زدند و متلک میگفتند .
یکی از آنها که قوى تر و چاق تر از دیگران بود . با صدای غور صدا زد : بچه ها شما مداخله نکنید لالایت دست بسته هر دویشان را به پیش پاهایتان خم میکند .
زهرا دست و پای خود را گم کرده بود و چون درختان نازک بید که در مسیرتند باد قرار گرفته باشد میلرزید .
اما حلیمه با صدای رسا فریاد زد ؛ این آرمان را به گور خواهید برد.
پسر چاق و قوی را که رفقهایش احمد صدا میزدند ، با گردن برافراشته وقدم های شمرده بسوی حلیمه روان شد و با خنده بلند گفت : حالا می بینید که چطور در قدم های ما خم میشوید.
یک صدا از حنجره حلیمه خارج شد و خیز برداشت با لگد بر سینه احمد زد. احمد که غافلگیر شده بود .تخته به پشت افتاد . رفقهایش یک قدم پیش گذاشتند که بر حلیمه حمله کنند . احمد برخاست صدا زد بچه ها دست نگهدارید .
مه خودم … حرفش تمام نشده بود که یک لگد بر دهنش خورد و خون از دهنش فوران زد .
حلیمه دیگر مجال نداد با دست و لگد پى هم بر سر و روى احمد وار کرد. احمد بر روى زمین افتاد و دیگر بر نخاست. رفقهایش که این حالت را دیدند پا به گریزگذاشتند .
حلیمه در سر سنگ نشست ،نفس نفس میزد .
زهرا با نگاه هاى متعجب بطرف حلیمه نگاه میکرد . زبانش بند امده بود و تکلم نمیتوانست .
حلیمه بلند خندید ، صدا زد ! زهرا خیریت است ، کدام روح را دیدى ؟
زهرا چند بار پلک زده گفت نه ! جن را دیدم.
با قدم هاى شمرده به نزدیک حلیمه رفت و گفت : باور نمیکنم که تو با این جسامت لاغرت آن مرد چاق و چله را از پا در آورى .
حلیمه از جا برخاست دست و بازو هایش را چند بار تکان داد. معلومدار بود که احساس خستگی و درد میکرد .
قامت راست نمود با لبخند زیبا که دندان هاى صدفى و مروارید مانندش را نمایان میکرد گفت : زهرا جان ! از نگاه هایت درک کردم ، حیرانى که چطور توانستم این گستاخ را سر جایش بنشاندم .
زهرا خاموشانه سراپا گوش بود ، حلیمه گفت : چند سال قبل که براى ادامه تحصیلاتم بکابل آمدم و هنوز فامیلم به کابل کوچ نکرده بودند و مانند خودت تک و تنها بودم ، در راه رفت و أمد پوهنتون هر روز تعدادى از پسران گستاخ در سر راه ما سبز میشدند و هرچه به دهن شان مى آمد براى ما میگفتند . من و دیگر خواهر خوانده هایم سر خود را خم انداخته بسرعت براه خود ادامه میدادیم . آنها زیادتر پر رو و گستاخ میشدند ، تند تَر وبه سرعت قدم هاى شان افزوده ما را تعقیب میکردند .
روز ها حتى ماه ها تحمل کردیم ، مگر این بى ادبان دست از مزاحمت ما نکشیدند.
من و خواهر خواننده هایم تصمیم گرفتیم که به کلپ ورزشى برویم و باید خود را قوى ساخته و به این بی ادبان جواب دندان شکن بدهیم . بعد از مدتى ورزش ، روزى با استاد تکواندو از روش نا درست پسران گستاخ یاد آور شدم .
استاد برایم گفت : بیائید آموزش دفاع ازخود را بیاموزید . من هم فن هاى جودو و تکواندو را آموختم .
زمانیکه چندین پسر گستاخ را سر جایش نشاندم . دیگر یک پسر هم سر راه من و خواهر خوانده هایم قرار نگرفت .
در محیط دانشگاه همه مرا میشناسند و کوشش میکنند از نظرم دور باشند.
زهرا بعد از إتمام کارهاى ادارى اسناد و مکتوب مقررى خویش را از مرکز کابل بدست آورد .
دوم أسد سال ١٣٩۵ بود در أنروز خونین زهرا با یکى دو تن از خواهر خوانده هایش به سوى کوچه مندوى و جاده تیمورشاهى روان بود.
زهرا میخواست چند متر تکه پیراهن تنبان براى پدر و تکه پیراهن و چادر براى مادر بخرد. با درد و دریغ که تمام أرزو هاى زهرا در چنین روز خونین بدست طالبان خون آشام نابود شد .
درین روز دغلکاران سیاه دل با انجام حملات انتحارى در چهاراهى دهمزنگ که هزاران تن جوان به مظاهره برآمده بودند بیش از صد تن آنان را به خاک و خون کشاند .
آه ! که صحراى محشر بود . جوی خون جارى شده بود . از هر طرف ناله و ضجه مجروحین شنیده میشد ، دهها تن به خون غلتیده بودند . توته هاى گوشت ، سر ، دست و پا در روى جاده پخش شده بود .
بلى ! در این روز خونین که صدها کشته و زخمى بجا گذاشت و دهها تن شهید گمنام بودند و کسی اثرى از أنها نیافت ، یکى هم زهرا ى نامراد بود ….
صالحه محک یادگار
 

۲ پاسخ به “زهرا داکتر نامراد”

  1. admin گفت:

    درود به خواهر گرامی محترمه خانم صالحه محک « یادگار » داستان عالی و متاثر کننده است. لعنت به طالبان و حشی و دیگر برادران و حامیان وطنفروش آنها . مهدی بشیر

  2. درود و سپاس از محترم محمد مهدی بشیر مدیر مدبر سایت وزین ۲۴ ساعت که لطف نموده یکی از داستان هایم را بدست نشر سپردند

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما