۲۴ ساعت

۰۶ حوت
۳دیدگاه

در خواب راه میرفت

تاریخ نشر دوشنبه ششم  حوت  ۱۳۹۷  –  ۲۵  فبروری ۲۰۱۹هالند

در خواب راه میرفت

داستان

نوشتۀ : محترمه خانم صالحه محک یادگار

نازى ساعتها در کنار پنجره ایستاد ه و چشم بدر کوچه دوخته بود به زحمت جلو ریزش اشکش را گرفته بود ، با صدا بغض آلود بلند بلند با خود حرف میزد : امروز یک هفته پوره شد ، اما از فرید خبرى نشد . نازى در عقب پنجره‌ ایستاده بود اما او غر ق افکار دور و دراز خویش بود.

درخشش خورشید آرام آرام خفیف و خفیف تَر شده میرفت ، تا اینکه در عقب کوههاى مغرب از دیده نهان گشت.

ساعتى از غروب گذشته بود ، تاریکی و سیاهى شب چادرش را بر کُوى و برزن شهر گسترده بود .مهتاب چون الماس کوه نور در آسمان کابل مى درخشید ، مگر نازى روحآ در اینجا نبود. اشک هاى محصورشده اش در عقب مژه هاى دراز، چون ناوکهاى شکارچیان در حال آزاد شدن بود ، در پا هایش احساس درد میکرد و بى خبر از تغییر روز به شب همان جا منتظر مانده بود و زیر لب با خود حرف میزد ؛ فرید کجا رفته باشد . نمیدانم ! نیمه شب یا ، دم صبح از خانه بیرون شده و مرا تنهاى تنها رها کرد.

اشک چون دانه هاى مروارید بر رخسار زرد و استخوانیش ره کشید. نازى بلند بلند با خود حرف میزد ؛ اگر چه او چندین بار دیگر هم رفته بود مگر در نیمه راه بیدار مى شد و خود را به عجله به خانه می رساند.

با صداى حزین و گلوى بغض گرفته چون دیوانه ها با خود حرف میزد ؛ بار بار برایش گفتم ، فرید جان خیر است که خانه کرائى است و دروازه کوچه قدیمى و بى رنگ ورخ است ، باید یک قفل مغز پله در دروازه بنشانیم . یا یک قفل سنگى بخر که از طرف شب آنرا قفل کنیم.

تنبه دروازه را به آسانى باز میکنى و بسرعت بیرون میروى . نمیدانم در آن لحظه جنیات همرایت کمک میکنند، یا اینکه خودت… .

چند بار برایش گفتم : مى ترسم دراین همه رفت و آمد هایت در شب ، به کدام مصیبت گرفتار شوى.

فرید با لب هاى تف زده و تبدار برایم گفت ؛ این درد بى درمان مرا رها کردنى نیست.

دار و ندار خود را فروختم و پول دوا و داکتر کردم . بزور همى دوا زنده هستم . مرا بلا هم نمیزنه زیاد تشویش نکو و با لبخند محزون گفت: یک همین مانده که چند صد افغانی را قفل بخرم.

برایش گفتم چطور تشویش نکنم ، فرید جان ! مه در این شهر بیگانه غیر از تو احدى را نمیشناسم.

خواب بمرگم هم در این وقت ها سنگین شده . شب که در بستر میروم چون مرده ها مى افتم . اگر در اطرافم دهل و نقاره هم نواخته شود خبر نمیشوم. به گفته داکتر از تاثیر کم خونى و فشار پائین است.شبها که در خواب راه میروى مه خبر هم نمیشوم .

سال هاى قبل خوب بودم ، تا صداى پایت یا ترق دروازه را می شنیدم ، هنوز چشمانم در خواب میبود که دوان دوان از پله هاى زینه بسوی حویلى روان میشدم و ترا به زحمت از خواب بیدار میکردم و دو باره به خانه مى آوردم . خودت متوجه نمیشى ، در آنوقت بسیار جدى و خشن میشى. اگر از خواب بیدارت نکنم در ان حالت با من پرخاش می کنى. سال اول که میخواستم ترا بزور همراى خود به خانه بیاورم ، همرایم چنگاو میشدى ، دو سه بار مرا به شدت لت و کوب کردى ، وقتی بیدار شدى معذرت خواستى . من تا حال باور نمى کنم همو فرید مهربان و شریف چنین خشن و زشت میشود . چشم هایت چون دو قوغ أتش سرخ میگردد ، فقط که به جانت هیچ نفهمى.

بیچاره فرید حرفم را تأئید مى کرد و میگفت در آن حالت واقعآ به جان خود نمى فهمم .دگور طالعم ! چه روز ها ى بدى را هردو ى ما سپرى کردیم….

نمیدانم فرید جان در این یک هفته کجا و در چه حال هستى . در دل بمرگم هزاران گپ میگردد ، خدا ناخواسته بدست کدام ظالم نیفتاده باشى.

دیشب خواب دیدم که بدست قاچاقچیان اعضاى بدن گرفتار هستى از تمام بدنت خون میچکد ، تا صبح گریستم بدربار خدا ناله کردم و دعا کردم که گرفتار چنین اشخاص ظالم نشوى . با صداى بعض آلود ادامه داد ؛ در اوایل که فرید در خواب براه میرفت وقتى دستش را محکم میگرفتم که از دروازه کوچه بیرون نرود ، چنان مرا لت و کوب میکرد که از سر و رویم خون جارى میشد . مو هایم را چنگ میزد و میکند . از شدت درد یکبار او را به عقب تیله کردم ، سرش به دیوار اثابت کرد و از خواب بیدار شد .

از دیدن چهره من که از اثر لت و کوبش خون آلود شده بود تعجب کرد . بالاى سرم نشست خون هاى سر و وریم را پاک میکرد و پى در پى می پرسید کدام ظالم ترا به این روز رسانده است ، باید با او چنین عمل کنم . بعد از مدت ها بلد شدم که باید او را در آن حالت از خواب بیدار کنم.

برایش گفتم فرید جان ؛ همیشه در این اندیشه هستم اگر در آنوقت شب کسی ترا در بیرون ببیند و همرایت حرف بزند ، تو حتمآ بر او حمله میکنى . انوقت است که در عالم بى خبرى جنگ و جدل سخت بین تو و نفر مقابل صورت میگیرد و در جنجال بزرگ گیر میمانى . من هم یک سیاسر تک و تنها و بیکس در این شهر چه کنم .کسى را نمیشناسم همه براى ما بیگانه هستند . کجا بروم و از کى کمک بگیرم ؟

پارسال در ماه میزان در جنگ های خانمان سوز که در ولایت کندز رخ داد ، به صد ها فامیل آواره و در بدر شدند و صد ها تن دیگر هم شهید و مجروح شدند.

خانه ما در ولسوالى چهار دره بود . طالب ها از یکطرف و ملیشه هاى دولتى از طرف دیگر در نبرد بودند . مرمى و راکت چون باران بر خانه هاى ما میبارید . اثابت راکت در خانه هاى همجوار، همسایگان ما را با تمام اعضاى فامیل شان شهید و تعدادى را هم شدیدآ مجروح کردند .

در نیمه شب تاریک من و فرید که از بستر بیمارى برخاسته بود ، کشان کشان ، پاى پیاده در دل دشت هاى پهناور با صد ها فامیل آواره و در بدر روان شدیم و از آنجا به هزار زحمت گاهى سواره گهى پیاده منزل زدیم ، تا بالاخره به شهر کابل رسیدیم.

چند شب و روز را در روى جاده در زیر أسمان کبود کابل گذراندیم ، تا اینکه با تعدادى از مهاجرین قندز در زیر خیمه هاى سرد ، شب و روز گذراندیم . بعد از چند ماه یک شخص خییر ما را به قرغه برد و در چند تعمیر نیمه کاره جا بجا کرد . من و فرید مدت چند ماه را با هزار ترس و بیم به نسبت نبود در و دروازه در آن حویلى سپرى کردیم.

در أواخر سال ١٣٩۴ که اوضاع کندز کمى آرام شده بود ، من و فرید به قندز رفتیم .خانه و مال و منال ما همه سوخته بودند .تنها ا سکلیت خانه باقى مانده بود ، او را هم به خاطر تداوى و مریضى که عاید حال فرید گردیده بود به قیمّت نازل فروختیم ، دو باره به شهر کابل آمدیم . در اینجا هم مردم در غم هاى خود غرق هستند ، گاهى انتحارى و موتر بم و یا هم ترور ، اختطاف و دهها حادثه دیگر زندگی را براى مردم کابل به جهنم تبدیل کرده است . همه مردم در تشویش و ناراحتى بسر میبرند.

چند ماه قبل فرید یک شب تا بیگاه گُم بود ، نمیدانم چه وقت شب از بستر برخاسته و رفته بود . صبحدم از خواب بیدار شدم ، از فرید خبرى نبود.

تا عصر صبر کردم و دقیقه شمارى کردم نیامد ، در دل سبیل شده ام هزاران گپ میگشت . رأست گفته اند : ( چیزى که دل گوید دشمن نگوید ) . أخر چادرى خود را پوشیدم و به جستجویش برامدم.

موسم خزان بود . نسیم سرد پاییزی می وزید و برگ هاى زرد خزانى را چون توته هاى طلا به رقص درمی‌آورده بود . خورشید جهان تاب در عقب کوهها در حال پنهان شدن بود ودر سمت غرب قرغه توته هاى از ابر در آسمان پدیدار گشت . غروب با رنگ هاى زرد و نارنجى کرانه هاى آسمان را سرخ ساخته و اشعه طلایى رنگ خورشید در لابلاى ابر هاى سیاه و سپید نمایان بود.

جاده عمومى را طى کردم و پا به داخل پس کوچه ا ‌ى تنگی گذاشتم . عطر و خوشبویى سیب و بهى مشامم را نوازش کرد . از دیدن دیوار هاى پست و پخچ باغ زیاد متعجب نشدم . در قریه ما هم شاخچه هاى پر میوه از سر دیوار‌هاى باغ به بیرون کوچه کشال شده بودند . بچه هاى شوخ چون روبا چابک و چالاک از سر دیوار ها بداخل باغ می پریدند . فرید هم یکی از همان بچه هاى شوخ بود که با جمعى از دوستانش در باغ ما دزدانه میرفت و دامن دامن سیب و بهى و ناک را می دزدید و در کنار چشمه با بچه ها میخورد. یاد آنروز ها بخیر ، چه روز هاى خوبى بود . در همانجا فرید عاشقم شد . من هروز با جمعى از دختر ها از چشمه آب می آوردم ، نا خود أگاه چشمم به چشمان فرید تلاقی کرد . از آن یک نور انعکاس کرد و مرا در خود محو کرد و لحظاتى چشمان هردوى ما به هم دوخته شده بود . همان بود که هر دو عاشق هم شدیم.

روز ها هر دو دزدانه در گوشه و کنار باغ در زیر تاک ها ى انگور با هم مى دیدم و راز و نیاز میکردیم.

صدای پا او را از خیالات بدر کرد . همه جا غرق در تاریکی شده بود . ترس و دلهره در وجودش رخنه کرد . متوجه شد که صداى پا لحظه به لحظه به او نزدیک میشود . لرزش عجیبی سرا پایش را فرا گرفت . خود را تسلى میداد.

حتمآ کدام زن است ، او هم چو من سرگردان و آواراه است.

گوش هاى خود را تیز کرد ، گام هاى قوى و مردانه اى او را تعقیب میکرد . دلهره‌ و وهم لرزشى در دلش ایجاد کرد . ترس در وجودش رخنه کرد . با خود اندیشید.

أه ! خدایا ! چه کسی‌ خواهد بود . اگر این زن نباشد و یک مرد بی وجدان باشد و قصد آزار و اذیت مرا داشته باشد ، چه کنم . اگر در این وقت شب در این کوچه بى سر و پا جیغ بزنم ، ایا کسى به دادم خواهد رسید . پا هایش سستى میکرد . به خاطریکه به خود جرّأت داده باشد و بر ترسش غلبه کند و آرامش خود را حفظ کند تا بتواند از این ورطه و مخمصه نجات یابد، خود را دلدارى داد و گفت : نه. نترس یک عابر است.

از پهلویم میگذرد و براه خود میرود . او چه میداند که من یک مهاجر بیچاره و از کندز آمده ام . بیکس و بینوا هستم که حتى از سایه خود هم می ترسم.

نه . نباید ترس و واهمه به دل راه دهم . باید چون شیر دلم را قوى داشته باشم . به سرعت قدم هایش افزوده ، گفت : نه . نباید ترسید . او حتمأ انسان شریف است و بدون اینکه بمن صدمه بزند ، از کنارم عبور میکند . در هر جا اشخاص شریف و با ناموس پیدا میشوند . باز بیاد خبر هاى تلویزیون افتاد که بر یک زن تجاوز گروهى کرده بودند.

ترس برش داشت ، گفت : نه . فقط صداى پاى یک نفر است . اگر خواست بمن حمله کند با گور مشتى بر فرق اش میزنم . باز ذهنش مغشوش شد . اگر اسلحه داشته باشد ! سراپایش را وحشت فرا گرفت.

تا توان داشت به سرعت دوید . هنوز از مقابل چند خانه نگذشته بود که گام هاى قوى و مردانه هم به سرعت از پشت سر باو نزدیک می شد.

قلبش تند تند میزد و صداى ، گُرپ گُرپش بلند و بلند تر میشد . به یقین که آن شخص هم می شنید . خود را به خم یک کوچه رساند . نفس اش قید شده و تنگى میکرد ، فکر کرد قلبش از جاکنده شده و از قفس سینه بیرون میشود.

صداى گام ها در یک قدمى اش قرار داشت . در همین لحظه از یکى از خانه ها مرد و زنى چراغک تیلى بدست بیرون شدند.

مردى که به تعقیبش بود با گام هاى تند از پهلویش گذشت . با وجود ترس چشمش به او افتاد . آه از نهادش برامد . لحظه اى منتظر ماند تا زن و مرد چند قدم از او دور شوند . او را که در خم کوچه بود خوشبختانه ندیدند . نمیخواست که او را در ین وقت شب کسى ببیند ، ورنه حتمأ می امدند و پرس و پال میکردند .او عجله داشت . غُم غُم کنان گفت : اى خدا ! عجب روز گارى نصیبم کردى ، حالا نوبت من است که او را تعقیب کنم.

هرقدر تلاش میکرد او را گیر کرده نمیتوانست . مرد پیش و او از پشت سرش دوان دوان روان بود.

أه خدایا ! همراه او کدام جن است ، چطور به سرعت میرود . هرقدر مى دوم به او نزدیک شده نمیتوانم.

نفس نفس میزد و از قفایش روان بود . هر آن دلهره داشت که در مسیر راه او را در کدام کوچه و پس کوچه گُم نکند . آنقدر دوید و تپید که نپرس . با وجود هواى سرد از زیر موهاى سرش عرق جارى و در گردنش میچکید.

همه جا چون گور سیاه و تاریک بود .اما در نور چراغ هاى موتر ها که در جاده ، در رفت و آمد بودند ، منطقه را شناخت که به چاراهی پل تخنیک رسید بود.

خیلی مانده شده بود . بوت پشت پایش را زده بود و درد شدید داشت . عجله داشت از سرک بگذرد ، نزدیک بود زیر موتر شود.

موتر با صداى وحشتناک بدور خود چرخید و ایستاد شد . همه موتر ها یکى پى دیگر ایستاده شدند عابرین و دست فروشان محل ازشدت صداى برک موتر ها جمع شدند و او را نگاه میکردند . دریور از موتر پائین شد ، چند فحش و ناسزا داد و گفت : در این وقت شب تو زن بد اخلاق پشت …. میگردى . از این قضاوت غلط وفحش هاى رکیک اشک هایش جارى شد و به براه خود ادامه داد.

پاهایش دیگر توان رفتن نداشت . بوت هاى خود را از پا کشید در دست گرفت . پا هایش کمی احساس آرامش کرد، به سرعت دوید و خود را به آن مرد رساند. از عقب کرتى اش به شدت کش کرد.

فرید به سرعت بسویش چرخید . خواست او را به سیلى بزند ، اما نازى سرش را خم کرد . او منتظر چنین عکس العمل بود. در گذشته ها چند بار او را لت و کوب کرده بود . آرام از دو بازویش گرفت و به شدت تکانش داد . بلند در بیخ گوشش فریاد زد ، فرید بیدار شو.

فرید بعد از چند تکان بیدار شد ، با لبخند حزین گفت : نازى جان ؛ اینجا کجاست ؟ نازى گفت : نزدیک سیلو.

فرید چیزى را بیاد نداشت از او پرسید اینجا چه کار داریم! ؟

بیادش آورد که شب قبل از خانه بیرون رفته بودى تا اینکه حالا تصادفآ ترا یافتم که در جاده قرغه در قفا یم روان بودى . نمیدانم تمام روز کجا بودى . فرید با لبخند محزون گفت ؛ دیشب در راه یکى از وطنداران کندز ى ما که به تازه گی مهاجر شده بود، مرا دید و با خود به خانه برد . زیاد تب داشتم . مرا نگذاشت از بستر بیرون شوم ، نمیدانم که چطور از خانه شان بیرون شدم.

نازى تا أخر به گپ رسید که فرید در همان سر شب در حال اغما و خواب از خانه دوستش برامده و در خواب روان بود ه ، همان بود که تصادفأ در آن کوچه او را دیده.

فرید یک تکسى را دست میدهد و هر دو به خانه میروند . نازى خدا را شکر میکند که او را پیدا کرده است.

صداى ریزش باران و شکستن شاخچه اى درخت او را از چرت و سودا بیرون کرد . به اطرافش نظر انداخت، وحشت سرا پایش را فرا گرفت . حیران بود ، تک و تنها به کجا رود و از کى سراغ فرید را بگیرد.

بغض راه گلوى نازى را می فشرد و مانع اشک هایش شده نتوانست ، زار زار گریست زیر لب گفت : نمیدانم در این یک هفته بر سرش چه امده باشد ، از کى بپرسم …اگر به دست ظالم ها افتاده باشد . هاى هاى با صداى بلند گریه سر داد… .

صالحه محک یاد گار

 

۳ پاسخ به “در خواب راه میرفت”

  1. admin گفت:

    درود به خواهر عزیز محترمه خانم صالحه محک یاد گار ، تشکر از داستان جالب و متاثر کننده تان. موفق و سلامت باشید . مهدی بشیر

  2. درود و سپاس از محترم محمد مهدی بشیر عزیز القدر!
    از شما شخصیت فرهیخته و دانشور و افتخار میهن عزیز ما بینهایت سپاس گزارم که لطف نموده یکی دیگر از داستان های کوتاه ام را در سایت وزین و عالی خویش نشر فرموده اید.
    موفقیت هرچه بیشتر برادر گرامی ام را تمنا دارم
    با حرمت

  3. قیوم بشیر هروی گفت:

    درود بر خواهر گرامی ام محترمه بانو یادگار .
    با عرض حرمت
    قیوم بشیر هروی

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما