۲۴ ساعت

۱۰ دلو
۲دیدگاه

عقب میله های زندان

تاریخ نشر چهار شنبه  دهم   دلو ۱۳۹۷ –  ۳۰ جنوری  ۲۰۱۹هالند

عقب میله های زندان

نوشته : محترمه خانم صالحه « محک » ( یادگار )

داستان
**********
زرمینه دخترک زیبا روی اما زرد و زار با لبان داغ زده در عقب میله های زندان زنانه در بادام باغ شهر کابل ؛ شب وروز میگذراند و منتظر سرنوشت نامعلوم خویش می باشد ، قصۀ غم انگیزیش را در میان اشک و آه چنین بیان میکند.
یکی از شبهای تاریک و سرد ماه جدی سال ۱۳۷۱ بود . طوفان بشدت میوزید و زوزه میکشید . صدای شکستن شاخچه های درختان آرامش شب را برهم میزد ، هراس و ترس در دلها جا میگیرفت.
مادرم با صدای حزین و بغض آلود گفت : بابه زرمینه هنوز سر زمستان است . نه برق داریم و نه مواد سوخت.
پدرم با رنگ پریده و لب های تف زده تک سرفه ای کرد و گفت ؛ خدا مهربان است .باقیمانده لباس ها را فردا میبرم . اگر تا شام فروخته شد یک سیر ذغال میاورم .
مادرم غُم غُم کرد . اما فهمیده نشد که چه گفت . پدرو مادرم من و دو برادرم را چون مرغان درزیر بالهای خود گرفتند. و لحاف صندلی را که یگانه جنس باقمانده بود بر سر ما کشید.
نیمه های شب بود که درب کوچه به شدت کوبیده شد . پدر و مادرم هر دو چون فنر از جا پریدند، چراغک تیلی را روشن کردند و دوان دوان بسوی کوچه رفتند.
من و دو برادرکم از ترس میلرزیدیم . صدای گپ گپ بلند و بلند تر شد. چهار نفر مسلح بودند. یکی شان با صدای هیبتناک صدا زد . هرچه پول و طلا دارید بیاورید . پدرم به عجز گفت : من معلم هستم . هیچ چیز ندارم .
سه نفر دیگر بعد از جستجوی خانه برگشتند و گفتند ؛ آمر صاحب چیزی بدرد بخور ندارند. آمرشان صدا زد سر شان از زدن است ، خیر یک چیز با ارزش دارند.
گوش هایم را تیز کردم . همه قهقه زدند. صدای گریه و زاری مادرم را شنیدم . تا نزدیکی های صبح فریاد و ناله هایش بگوشم میرسید ، دیگر بیاد ندارم .
وقتی به هوش آ مدم در شفاخانه بودم . داکتر گفت : از یک خانواده پنج نفری تنها همین دخترک زنده مانده . وقتی مرخص شدم کاکایم مرا به خانه خود برد . از همان روز مورد توهین و تحقیر فامیل کاکایم قرار گرفتم .و چون نوکر شان مصروف کار و بار خانه بودم . روزی همسایه ما که یک خانم معلم بود . از کاکایم خواهش کرد که مرا شامل مکتب کند و مصارف مکتبم را نیز بدوش می گیرد . اما خانم کاکایم قبول نکرد و گفت : خودم به دستیار ضرورت دارم .
خانم کاکایم در هفته یک بار اطفالش را بمن می سپرد که به حمام ببرم و همه را پاک بشویم .
من هم هر چهار شانرا با خود میبردم و خیلی خوش بودم که اقلآ هفته یکبار بیرون رفته میتوانم.
در یکی از روزها با هاشم که جوانی خوش تیپ و خوش لباس بود و هر هفته سر راهم قرار میگرفت و به تبسم و حرکاتش علاقمندی خود را بمن نشان می داد . من هم سخت فریفته اش شده بودم. یگان روز به بهانه خرید سودا به اجازه خانم کاکایم بیرون میرفتم تا هاشم را ببینم .
به خاطر حرف های شیرین و پرُ از محبت هاشم یک دل نه صد دل عاشقش شدم. او که جوان شیک و سر تا پا یک پارچه ای از شرافت و ادب معلوم می شد، چشم پُت حرف هایش را قبول میکردم . شب ها تا سحر از عشق یار نمی خوابیدم .
تا انیکه روزی برایم گفت : بیا به خانه ما برویم و راجع به خواستگاری و نامزدی با هم صبحت کنیم . من هم که در زندگی محبت پدر و مادر و هیچ کسی دیگری را ندیده بودم ، سرتا پا غرق حرف های شیرینش شده بودم .
همان بود که او پیش و من از قفایش در کوچه و پس کوچه ها رفتیم . تا به خانه شان رسیدیم .دم درب خانۀ شان دلم می لرزید و پا ها یم یارای رفتن نداشت .
همیشه با خود می گویم کاش نمی رفتم و حالا در اینجا نبودم.
به هر صورت داخل خانه شدیم . از سر و وضع ظاهری خانه معلوم بود . که فامیلش از سلیقه خاص برخوردار است.
در خانه هیچ کس نبود . هاشم دو گیلاس جوس آورد ، هردو نوشیدیم . دیگر بیاد ندارم چه شد.
وقتی به هوش آمدم . چشم هایم سنگین بود و از حرکت نبودم . سرم گیج میرفت.
به اطرافم نگاه کردم همه چیز بیگانه بود . چند بار پلک هایم را باز و بسته کردم ، بر مغزم فشار آوردم، کم کم هاشم را بیاد آوردم . وارخطا از بستر برخاستم .
هاشم با لبخند همیشگی گفت : عزیزم خوب شد بیدار شدی . برو خانه که نا وقت نشود.
گفتم ساعت چند است . گفت زیاد ناوقت نشده یازده بجه روز است . بیاد آوردم که ساعت هشت صبح همراه هاشم … همه چیز بیادم آمد.
از درد به خود می پیچیدم . گیلاس دم دستم بود بطرفش پرتاب کردم . بلند چیغ زدم ، بی شرف تو حیاتم را برباد کردی . تو گوهر عفتم را گرفتی . او به عذر و زاری شروع کرد و گفت ؛ بزودی مادرم را به خواستگاری میفرستم و عروسی می کنیم. تا دم دروازه حویلی بدرقه ام کرد و من با دل ریش و تن پُر درد بسوی خانه رفتم .
ترس و وحشت عجیبی سراپایم را فرا گرفته بود. اگر خانواده کاکایم خبر شوند وای به حالم ، زده زده مرا خواهند کُشت.
با قدم های سست و لرزان دروازه حویلی را بداخل فشار دادم ، دروازه باز بود .به آرامی و بدون شرفۀ پا ، بداخل رفتم . خانم کاکایم در حمام بود. اطفال مصروف بازی بودند.
شب تا سحر نخوابیدم . وقتی چشمانم پُت میشد کابوس میدیدم . فردا صبح که برای خرید شیر رفتم ، از هاشم خبری نبود .
شبها تا سحر میگیرستم . حالت روحی و روانیم خراب شده بود . چندین بار خانم کاکایم پرسید که ترا چه شده ؟ وقتی میگفتم هیچ . میگفت ؛ گپی شده اما پنهان میکنی .
روزی خانم کاکایم به محفل عروسی رفته بود . من با استفاده از موقع بیرون رفتم .هاشم سر راه هم قرار گرفت ، باز چرب زبانی کرد و معذرت خواست که مامایش شهید شده بود و مصروف بوده. بسیار عذر و زاری کرد . بیا با هم از نزدیک حرف میزنیم و بزودی عروسی میکنیم . من گفتم نه ، هرگز دیگر همراهت نمی روم . با لبخند معنی دار گفت : بیا دیگه از چی میترسی. ؟ متوجه حرفش شدم اما برویم نیاوردم .
او آنقدر عذر و زای کرد که نپرس . من هم به اکراه همراهش رفتم . وقتی داخل خانه شان شدم خاطرا ت غم انگیز آنروز در مقابل چشمانم ریژه میرفت .
دو گیلاس چای آورد . گفتم نخیر، به زبان هم نمی زنم . او شیرین زبانی را شروع کرد . اما من به امید اینکه این بار حتمآ به یک تنیجه میرسیم و بزودی برای همیشه عروس خانه شان میشوم .
دستم را در دست هایش گرفت و با عالمی از محبت و حرف های شیرین و وعده های خوشبختی مرا به آغوش کشید … .
بلی گناه خودم بود . حرف های شیرینش ، وعده و وعیدش مرا فریب داد . این رفت و آمد های ما پنهان از دیده گان مردم ادامه داشت . زمانی متوجه شدم که تغییرى در جسمم پدید آمده . برایش گفتم ، من حامله هستم .
از همان روز دیگر هاشم را ندیدم . چندین بار به در منزل شان رفتم . اما او را نیافتم . شبها تا سحر میگیرستم . بالاخره دل و نا دل بدروازه ولایت کابل رفتم .
برای عریضه نویس دم درب غربی آن مختصرآ داستان زندگیم را قصه کردم . برایم عریضه ای نوشت و آدرس داد که عریضه را تسلیم شعبه مربوطه کنم .
وقتی در مقابل قاضی قرار گرفتم و جریان را گفتم : خودم را زندانی کردند و گفتند که مجرم خودت هستی که با پای خود به خانه شخص نامحرم رفتی . تو خبر نداری ؟ که بی خبری از قانون خودش جرم است . گفتم هاشم هم مجرم است . با فحش های رکیک دستانم را دستبند زدند و روانه زندانم ساختند . چند سال است . که در زندان با سرنوشت نا معلوم بسر میبرم . دخترکم در زندان تولد شد …
صالحه « محک » ( یادگار )
 

۲ پاسخ به “عقب میله های زندان”

  1. admin گفت:

    درود به خواهر گرامی محترمه خانم صالحه « محک » ( یادگار ) بازهم داستان عالی ولی متاثر کننده است و مانند زرمینه به هزاران دختر مظلوم وبیگناه در کشور ما توسط وطنفروش ها و تفنگسالاران تجاوز شده ولی جنایتکار کاکه کاکه چکر میزند و زن و دختر بیچاره بدون محاکمه در پشت میله های زندان های افغانستان جوانی خود را از دست میدهندو هیچکس حتی وزارت زنان ، حقوق بشر ، مسؤولین قضایی و امنیتی و ارگنشینان فاسد و دولت وحشت ملی بفکر قدرت و دولت اند و در مقابل چنین جنایات چشمان خود را بسته و گوش های خود را به کری می اندازند. مهدی بشیر

  2. درود و هزاران سپاس دارم خدمت جناب محترم محمد مهدی بشیر عزیزالقدر
    مدیر مدبر سایت وزین ۲۴ ساعت که همواره بهترین ها را برای علاقمندان و خوانندگان گرامی تهیه و نشر می نمایند
    برای شان موفقیت ، عزت و سرافرازی تمنا دارم????????

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما