۲۴ ساعت

۰۵ سنبله
۲دیدگاه

فقط با « دوستت دارم » بسازیم

تاریخ نشر دوشنبه  پنجم  سنبله  ۱۳۹۷ –  ۲۷ آگست  ۲۰۱۸–  هالند

نظری بر اثری زیبا از شاعر روشندل

 محترم همایون عزیزی

بنام :

فقط با « دوستت دارم » بسازیم

محترم قیوم بشیر هروی

ملبورن – استرالیا

بیست و ششم آگست ۲۰۱۸

(بخش سوم)

همایون عزیزی چنین ادامه می دهد:

 ” بعد از اینکه مادر راز نابینایی ام را فاش کرد، دروازه ی دلم را به روی پدرم گشودم و فکر این را که زندگی من بی معناست با او شریک کردم ، اما دست مهربانش صورتم را نوازش کرد و شاید این که زبانش یاری نمی کرد چیزی بگوید با دستانش حرف می زد وموهایم را لمس می کرد.

شاید هم برای اینکه آرام می گریست ، چیزی نگفت. غصه ها اندکی ته کشیدند و عصر همان روز به بازار رفتم. تمام خانواده با من بودند ، گویا افسون شده بودند. آرام و مهربان تر از همیشه ؛ برای من اما تفاوت دیگر محسوس بود و دیگر می فهمیدم که بازاری که من می شناسم آن بازاری نیست که دیگران می بینند.

در واقعیت امر وقتی به کسانی که از نعمت دیدن محروم اند روشندل می گویم مصداق این حقیقیت است که آنها با دل روشن گام بر می دارند و درون شان روشنتر از خیلی آدمهاییست که می بینند ، اما کوردل اند، می بینند اما از حقایق چشم پوشی می کنند ، می بینند اما خود را به کوچه به اصطلاح حسن چپ می زنند و هراس دارند از حقایق عینی زندگی و جامعه ای شان چیزی بگویند ویا کسی چیزی بداند.

اما زمانی که همایون از راز نابینایی اش آگاه می شود ، همه روزهای گذشته را با روشندلی در مقابلش مجسم می سازد و به این حقیقت پی می برد که پدر و مادرش چه رنجی را تا آنزمان متحمل شده بودند که هیچگاهی در جلو فرزندان شان بروز ندادند و نخواستند دنیای زیبای کودکانه ای شانرا وارونه سازند ودیواره های امید شان را فرو ریزند.  چنانچه اوتصمیم می گیرد به پاس این فداکاری والدین خود کاری کند تا اندکی از سنگینی غم و غصه پدر کاسته شود و همانطور که خودش می گوید نوازش  دستان مهربان پدر دنیایی را به او می بخشد که شاید تا آن روز کمتر به دان می اندیشید.

او در ادامه می افزاید:

” گاهی به سبب اینکه شمار نابینایان در خانه ی ما زیاد بود ، پدر و مادرم به ما رسیده گی نمی توانستند و فرزندان مامایم بودند که به کمک ما می رسیدند و اگر شهر می رفتیم دست ما را می گرفتند، اما این سلسله هم روزی با این جمله که « اولادهایم مزدور کورها نیستند» از سوی مادر آنها تمام شد.

دریچه های امید یکی پس از دیگری بسته می شدند ، تاریکی از دیده های ما به دل های ما رسیده بود و دیگر تنها به پایان فکر می کردیم ، ناگهان خدا دریچه ی کوچکی گشود  دیده گان کودکی بینا در آغوش مادرم باز شد ،این دیگر پایان فکر پایان بود و آغاز امید.

یک خواهر بینا ، حالا دیگر تمام روز به این فکر می کردیم که محتاج هیچ آدمی در میان آشنایان ما نخواهیم بود.”

در اکثر جوامع نسبتآ عقب مانده که فقر فرهنگی بیشتر دامنگیر جامعه است برخورد های ناشایستی ازین قبیل را می توان یک امر عادی تلقی نمود، رقابت های بیهوده ای به اصطلاح سیالداری و روابط نسبتآ خصمانه اعضای خانواده ها با همدیگر را نیز ازین بابت دانست.  هرچند جمله اییرا که همسر مامایش بزبان آورد مانند آن می ماند که کسی یکباره زیر پای کسی را که هرگز چنین انتظاری را از وی نداشته باشد خالی کند . اما آنچه مایه خرسندی و امیدوار کنند می باشد از یک طرف گشایش روزنه امیدی است که با تولد خواهر بینای همایون در تاریکی خانه ی شان پدیدار گشت و چون نوری باعث روشنی کلبه شان گردید و از طرف دیگر بهایی بود که به بهانه ی زحمات قابل قدر مادر و پدر همایون که رنج زیادی را در تربیت  چهار اولاد نابینا کشیده بودند خداوند برای شان اعطاء نمود، حقا که درگاه حق درگاه ِ نا امیدی نیست .

همایون عزیزی که خود راوی روایت عصای سفید از جهان سیاه است علاوه می کند:

” جنگ ، ما را هم در زمانش بی جا ساخت . از دارالامان تا خیرخانه میان صدای شلیک و انفجار راه رفتیم . گم شدن یک نابینا در چنین وضعیت کم تر از گم شدن در جهنم نیست . جنگ های تنظیمی در کابل ، وحشتی آفریده بود که تحمل بیانش را ندارم. صرف به یاد می آورم که گلوله مثل باران می بارید. ما د رمسیر خیرخانه بودیم ، صدای گریه وناله ی زخمی ها و خاموش شدن ناگهانی شماری پس از یک صدای بلند ، تنها تعریفی بود که آن زمان از مرگ داشتیم. این صدا ها تا هنوز در گوش هایم خانه کرده و در ذهنم خاطره شده است.”

براستی چه رنج آور است زندگی در سایه جنگ ، جنگی که تفکیک دوست و دشمن برایت بس دشوار است ، بخصوص زمانی که خیلی از آدم ها با رنگ بازی های سیاسی هرروزه چهره بدل می نمایند.

بلی ! ثمرهِ این جنگ خانمان سوز و نابرابری که با قدرت طلبی کمونیستان این جرثومه های فساد ازکودتای هفتم ثور آغازیدن گرفت ، با جهادگران به اصطلاح واقعی به پیش رفت ، با استفاده جویان از نام جهاد به بیراهه کشیده شد، با بقدرت رسیدن تفنگ سالاران باعث نا آرامی بیش از حد مردم گردید و با حضور جنگ افروزان طالبی این تفوق طلبان قومی – نژادی باعث شد تا کشور به جهنم روی زمین مبدل گردد و با ظهور نا میمون داعشیان شعله های آتش این جهنم مشتعل تر گردید چگونه می توان احساس آرامش نمود ، آنهم  برای انسان هایی که با روشندلی برای رسیدن به روشنایی در مبارزه اند.

راوی روشندل ما این چنین ادامه می دهد:

” روزی در همین گیر و دار، مادرم دست ما را محکم گرفت تا از جاده یی عبور کنیم. ناگهان صدای ترمز چند تا موتر را شنیدم که نزدیک ما ایستادند وچند نفر از آن پایین پریدند. حتی اگر ندیدم ، از صدای رفتار آنان فهمیدم که نظامی اند. مادرم که نگران شده بود آهسته به ما گفت خدا خیر کند، چهار طرف ما را تفنگ دار ها گرفتند.  یکی از آن ها نزدیک آمد و صدایش را بلند کرد: « مادرجان شما کجا می روید؟ »

لحن مهربانش آرام ما ساخت، ولی مادرم هنوز می ترسید و در حالی که دست مرا به شدت با فشار محکم گرفته بود و لرزش خفیف دستش را احساس می کردم گفت : « جان مادر چه گپ شده؟ به خدا که ما هیچ کاری نکرده ایم، مردم بی غرضی هستیم ، به ما اجازه بدهید که برویم.»

یک نظامی به مادرم گفت: « بله می دانم که شما کار خلافی را انجام نداده اید، خودت مثل مادرم هستی، هیچ نوع ترس و هراسی را به خود راه نده ؛ ما عسکر های آمر صاحب مسعود هستیم. آمر صاحب خودش به ما امر کرد از شما بپرسیم که کجا می روید.»

لهجه اش اشنا بود ، خوشم آمده بود، حال می فهمم که آن طرز گفتار شیرین ، لهجه ی پنجشیر است. با همان طرز گویش ادامه داد: « اگر خفه نیمی شوید آمر صاحب می خواهد با شما حرف بزند.»

مادرم قبول کرد و آن عسکر ما را نزد احمد شاه مسعود برد. وقتی با مسعود روبرو شدیم ، انتظار آن همه مهر را نداشتیم. فکر می کردیم با تمام اوصاف نیک هم یک رهبر بالاخره یک رهبر است و تمایز بسیاری بین او دیگران است ، اما اینطور نبود. او مهربان بود ، با دل پر از رحم و صدای گرم، درست مثل پدرم. گویا سال ها با او بوده و خوگرفته باشیم. مسعود با مهر به سر و صورت من و برادرم دست کشید و از مادرم پرسید: « مادر جان آیا هردوی این ها فرزند خودت استند؟

مادرم جواب داد: « بلی ، اما اینها دو خواهر دیگر هم دارند که مثل این ها نابینا استند.»

مسعود از مادرم چند سوال دیگر نیز داشت و مادرم آرام به یکی یکی آن پاسخ داد، سپس نشانی خانهِ ما را یادداشت کرد و با ما خدا حافظی کرد. با عساکر خود سوار موتر شدند و رفتند.”

مقابل شدن این مادر و دو فرزند نابینایش با مسعود اتفاقی بود که حین عبور از جاده با موتر حامل او روبرو می شوند ، اما برخورد محترمانه او با آنها را نمی توان بدور از شخصیت او دانست .

نویسنده ای این سطور که خودش در جمعی هیآتی برای دیدار با فرمانده مسعود شبی را در شاه سلیم منطقه ای میان چترال و بدخشان سپری نموده بود ، در اولین و آخرین ملاقاتش با او ، ویرا آدم با دانش ،  بینش ونگرش عمیق نسبت به اوضاع جاری آنزمان وطن یافت.

آری ! مسعود با سابقه مبارزاتش وبا درک اوضاع نابسامان آن روزگاربه مطالبی در خلال آن ملاقات اشاره نمود که تمام آنها در دودهه و اند گذشته یک بیک به حقیقیت پیوست. یکی از آن موضوعات نگاه او نسبت به حکمتیار ، دسایس و زد و بند های سیاسی و پشت پرده ای بود که وی در این مدت انجام داده است.

زد و بند هایی که در همسویی با شهنواز تنی و کودتای نافرجامش آغاز گردید ، با راکت باران کابل ادامه یافت ، در پیوند با طالبان  و کشتن و آواره کردن تعداد زیادی از هموطنان ما  از خانه و کاشانه شان شدت گرفت و با صلح دروغین وارد کابل شد تا از گروه منفور داعش بطور غیر مستقیم حمایت کند . اینکه در زد و بند با ارگ نشینان بی کفایت کابل چه توطئه هایی را در سر می پروراند ، باید انتظار بکشیم .

ادامه دارد …

 

۲ پاسخ به “فقط با « دوستت دارم » بسازیم”

  1. admin گفت:

    تشکر از این قسمت هم . موفق باشید.مهدی بشیر

  2. قیوم بشیر «هروی» گفت:

    سپاسگزارم مهدی جان گرامی از زحمات قابل قدر شما ، درامان پروردگار بی نیاز سلامت و سرفراز باشید.
    با عرض حرمت
    قیوم بشیر هروی

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما