۲۴ ساعت

۲۶ دلو
۲دیدگاه

قسمت چهارم ( سرگذشت کاملاً واقعی )

تاریخ  نشر سه شنبه ۲۶  دلو  ۱۳۹۵ –  ۱۴  فبروری  ۲۰۱۷  –  هالند

شمهء راجع به خطرات چهار ده ی اخیرزندگی ام

وعوامل رفع شدن آنها

( سرگذشت کاملاً واقعی )

” به مراد دل رسی آن سحر،که زسوز سینه دعاکنی

به خداکه فیض دعارسـد،سـحری که روبه خداکنی “

بسمه تعالی

قسمت جهارم

د- درخاد شش درک چه گذ شت:

تقریباًبرای مدت دوهفته درخاد شش درک دریک اتاق تاریک وکوچک با یک جوان حدود بیست ساله که هم اتاقی ام بود،سپری نمودم. آن مظلوم را اآنقدرشکنجه واذیت نموده بودند که برای روزها وشب ها در حالت ایستاده بیدارخوابی میدادند.بگفتهءموصوف قسمت های پائین پاهایش،مانند رانهایش آماس نموده بود.بعد ازآزادی ام ازآن شکنجه گاه مظلومان،ازسرنوشت وی خبری ندارم که آیا روانه پولیگون گردیده به درجهء رفیعهء شهادت رسیده ویا آزاد گردیده است.

حدود ده روزی را درآنجا سپری نموده بودم وهنوز معلوم نبود که مرا دوباره بزندان صدارت میبرند ویا کدام تصمیم دیگری دارند؟

روزی مانند یکتعداد زیاد مردمان دیگـردردهلیــزهمـان زندان که اتاق مدیرخاد هم درجوارآن بود، همـه مانند گوسـفندان نشسـته و انـتـظــار قربانی راداشتیم، متوجه شدم که ازدروازهء وردی این دهلیزشخصی داخل شد.وقتیکه دقت کردم وی یکی ازشاگردان پولیتخنیکم بنام ظاهر بود.بسرعت روی خودرا گشتاندم تا اومرا دراینجا ودراین حالت نبیند.

موصوف داخل اتاق مدیرخاد گردیده وبعد ازچند  دقیقه ازآنجا برآمده وازدهلیز بیرون رفت. چند دقیقه بعد اودوباره داخل دهلیز گردیده وبه اتاق مدیرخاد داخل شد.بازهم کوشیدم تا او مرا نبیند، این آمدن انجنیر ظاهربرای بارسوم تکرار شد. اوهنوز ازداخل اتاق مدیر خاد بیرون نشده بود که با خود فکر کرده وگفتم این شاید یک کمک الهی باشد و باید از آن استفاده نمایم. پیش ازآنکه وی ازاتاق مدیر خاد خارج شود، نزد همان عسکر دهن دروازه رفته وگفتم،وقتیکه انجنیر صاحب ظاهر میخواهد بیرون برود،برایش بگوئید که یک استاد تان میخواهد شما را ببیند.همان بود زمانیکه او میخواست بیرون برود،عسکر موصوف برایش پیام مرا گفت.انجنیر ظاهر رو بطرف جمعیت دهلیـزگشتانده و می پالید که کی اورا میخواهد ببیند. چون دهلیـزمملـو ازانســانـهــای زندانی بود واو نمیتوانست زودتر بنده رابیابد، من ازجایم بلند شده واو مرا دید.فاصلهءما درحدود هشت مترازهم بود.زمانیکه اومرادید، طرفم پیش آمد ومن هم بطرف وی پیشـرفـتـم. درهمیـن حـال باصدای بلند گفت”استاد محترم خدا مراچشمی ندهد که شما را دراینجا ببینم”.

برای چند دقیقهءمحدود درهمانجا ودرهمان حالت صحبت نمودیم ومن ازجریان گرفتاری ام برایش گفته وخواهش نمودم اگر دوباره بزندان صدارت ویا کدام جای دیگرمیبرند، بهتر است سرنوشتم زودترمعلوم گردد. وی درحالیکه یکی ازشاگردان بسیارظالم پولی تخنیک واز سر سپردگان رژیم بود واورا بنام “گرگ پولی تخنیک”یاد میکردند،به من گفت هیچ جائی نمی روید وازاینجا بزودی بخیر بخانه برمیگردید.

موصوف دوباره به اتاق مدیر داخل شد وهرصحبتی که درآنجا نمودند، نمی دانم.از آنجا بیرون شده وبرایم گفت که فردا تحقیقات شما شروع میشود.

فردای آن روز بنده را برای تحقیقا ت خواستند.بصورت تحریری از من سوالی نمودند که فعلاً متن سوال شانرا بخـاطـر ندارم.از ایشــان پرسیدم که میتوانم سوال شما را مفصل جواب بدهم، گفتند بلی هرقدر میخواهید بنویسید. من درحدود چند صفحهءمکمل جوابم را نوشته واز تمام حق تلفی های که درانستیتوت پولی تخنیک برمن روا داشته بودند وعامل ترک وطنم گردیده بودند، تحریرکردم.

سه چهارروزی گذشت ومن منتظرنتیجهء تحقیقات بودم تا اینکه یکروز برای ادای نمازظهر ایستاده بودم مگرهنوز تکبیر نگفته بودم که یک عسکرآمده صدا زد اسدالله کی است؟روگردانیدم موصوف گفت شما را بمدیریت خواسته اند. آن روز، روزعرفه  بود. وقتیکه داخل مدیریت خـاد شدم، معـاون مد یردرآنجا بود واولین چیـزیکه برایـم گـفـت ایـن بودکه “استاد پریشان نباشید امروز بخیر خانه میروید که فردا عیداست وفامیل منتظر تان میباشند”. بعداً تقریباً یک ساعت بامن صحبت نموده وگفت، ما راجع به شما ازهرجائیکه معلومات گرفتیم،حتی از شوروی جائیکه درس میخواندید، جزخوبیها وصفت های نیک تان چیزی بدی نشنیدیم. بنااً ریاست خاد فیصله نمودکه شما بخیرخانه رفته ودوباره مثل سابق به تدریس تان ادامه  بدهید.بریاست پولی تخنیک هم هدایت داده شده است که کسی حق ندارد راجع به شما کدام حرفی نا درست بگوید.

سپس همه چیزهایرا که درمیدانشهراز بکس هایم گرفته بودند،برایم مسترد نموده وبا صمیمیت واحترام زیاد بامن خداحافظی نموده ومرا ازآن شکنجه گاه مظلومان وبی گناهان آزاد نمودند.

ناگفته نماند که اگر همان خداسازی نمیشد ومرا به زندان صدارت تسلیم میکردند،زنده برآمدن ویا اینچنین بدون آزار واذیت وبزودی برآمدن ازآنجا ناممکن بود.

هـ – بعد از آزادی اززندان:

دوباره به پولی تخنیک رفته وبه تدریسم مثل سابق ادامه دادم.ازغیابت تقریباً یکماهـهء من هیچ کسی پرسان وجویانی نکردند. مگربرای تقریباً

دوسال دیگرشدیداً تحت تعقیب بودم که بعضی ازدوسـتان وارا دتمندان من که دردستگاه وطنفروشان ارتباط داشتند، مرا مطلع می نمودند.

باردوم که قصد برآمدن ازوطن محبوب خودرا کردم، ازراه لوگرروانه پاکستان شدیم.خانم،اطفالم وبرادربزرگم مرحوم حفیظالله خان حیدری،با ما بودکه با مشکلات وخطرات زیادی تا برکی راجان رسیدیم.سه چهار روزی درآنجا منتظر مساعد شدن راه ها ماندیم.برادربزرگم که با ما تا برکی راجان آمده بود،دوباره روانه کابل شد.برادر بزرگ دیگرم محمد مهدی خان حیدری که اوهم میخواست ازپسرش حیدرجان حیدری در پاکستان دیدن نماید، با ما یکجا شد.

دراین توقف سه چهارروزه که منطقه درتسـلط مجـاهـدیـن بود، من با برادر بزرگم روزانه دراطراف همان قلعه وخصوصاً نزدیک نمازظهر بیرون رفته ودر همان نزدیکی قلعه مذکورکه زمین های زراعتی ویک کاریزبود، وضو گرفته ودرهمان بیرون نماز ظهررا بجا می آوردیم.

درهمین روز سوم یا چهارم که قراربود ساعات چهار یا پنج عصر به ادامهء سفرجانب پاکستان حرکت نمائیم، وقتیکه نزدیک نماز ظهر بود با برادرم میخواستیم برای گرفتن وضووادای نماز ظهربطرف همان کاریزبرویم،همینکه ازدروازهء قلعه بیرون شدیم، یکی دونفرآمدند و برای تقریباً پانزده دقیقه مارا به صحبت گرفتند ودرآنجا معطل شدیم. در همین وقت بود که صدای اصابت راکت ها وتوپ های دولتی بلند شده و همان منطقه را که ما قصد رفتن داشتیم،زیر آتش گرفتند. چندطفل معصوم مربوط به همان قریه که درآنجا مصروف بازی بودند،شهید گردیدند. همان چند دقیقه معطل شدن درجواردروازه قلعه، ظاهراً ما را ازاین خطر حتمی نجات داد.

قسمت  پنجم  این خاطرات را فردا شب مطالعه کنید

 

۲ پاسخ به “قسمت چهارم ( سرگذشت کاملاً واقعی )”

  1. admin گفت:

    محترم جناب داکتر حیدری عزیز ، جای شکر است که از خاد زنده وسلامت بیرون شدید. زنده باشید. مهدی بشیر

  2. برادر نهایت عزیزوگرامی آقای بشیر!
    جهان سپاس از نشر این قسمت از خاطراتم وازحسن نیت تان نسبت به زنده وسلامت برامدنم ازچنگال خادیستان آن زمان.
    بادرود فراوان، داکتر حیدری

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما