۲۴ ساعت

۰۳ جوزا
۴دیدگاه

شمهء راجع به بـِعثت پیا مبرگرا می اسلا م

تاریخ نشر شنبه ۲۴ می ۲۰۱۴ هالند

نخست ازهمه سالروزبعثت باسعادت (بیست وهفتم ماه رجب)سرور کائنات،منجی عالم بشریت،حضرت محمّد مصطفی(ص) را که  خداوندش رحمه اللعالمین خواند،به پیشگاه حضرت ولی عصر(عج)، کافّهء مسلمانان جهان واخصاً مسلمانان مظلوم وطن عزیزماافغانستان تبریک وتهنیت عرض میدارم.

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۲۵ / ۱ . ۲۰۱۲ ، سدنی

شمهء راجع به بـِعثت پیا مبرگرا مــــی اسلا م

محترم پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

محترم پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

تجلیل ازسا لروز بعـثت با برکـت حضـرت محمـد مصطفی(ص) پیامبرگرامی  اسلام، تجلیل ازشخصیتی است که عهده دارسا ختما ن کشتی گردید که ملیارد ها فرد بشر را درطـول قـرون متمـا دی درآ ن جا داده وآ نـرا درامواج دریا ی متلا طم زما نه به راه ا ندا خت.

ما بعداز سپری شدن چهارده قرن شا هـد آن کشتی هستیم که هـنوز موفقا نه  شناور بوده ودر فراز آن بیرقی با کلمهء طیبهء لا اله الا الله محمّـدالرسول الله دراهـتزازاست.

این بعـثت مبارک وسرنوشـت ساز عا لم بشـریت درمکهء مکـرمه ودرزمــان بوقـوع پیوست که اهل مکه در جهـل محـض وظلـمت کا مل بسـرمـیـبرد ند.از جهالـت زیا د، داشتن دختر را ننگ وعار خود دانسته وجگرگوشه های خودرا زنده به گور مینمودند……..

درآ نزمان مکهء معـظمه هیچ چیزی ندا شت بجزیک کوه تاریخی(کوه نور) و ا ین کوه یک آ شنای صمـیمی. اگـرا ین کـوه را ا زمکـه وآ ن آ شــنا را ازآ ن کــوه میگــرفـتـنـد، دیگر چیزی باقی نمی ما ند بجز یک مشت افسا نهء درهم وبرهم.مکه میما ند با حـرارت آتشـیـن واراضـی سوزان وکـوه هـای  افـســرده رنگ وسیاه  رو.

با موجود یت کوه نوردر مکه و جا گـرفتن حضرت محمد(ص)  درغار حِرای آن،مکه همه چیزشد، قبلهء مسلما نا ن گردید، مرکزنهضت جهـا نی شد، امیـن به دنیا آورد،آئین زندگی ودستوراخلاقی به ملت ها بخشید،بزرگترین شهرهای

پیروزمندان د نیا را زیـرسلطه ونفوذ خودآورد، زیا رتگاه ملـیاردهـا فـرد بشـر گردید که لبیک گویان بسویش می شتا بند و رستاخیزموعود را با کفنهای سپید خود دراین عا لم جلوه گرمی سازند.

کوه نور به ارادهء خداوند محمد را ساخت ومحمد اسلام عـزیزرا پد ید آورد.

درا ین کوه غاری ا ست که دها نهء آن بطـرف شما ل وا قع بوده وفـضـای آن بقدری ا ست که فقـط یک نفـرمیتواند درداخـل آن بخوا بد، ارتفـاع این غار به اندازهء یک قا مت متوسط میبا شد.گفـتیـم این کوه یک آشنای صمیمی ورفـیــق مصاحب داشت، رفیقی که قسمتی ازبهترین ایام زندگی یعنی جوانی خودرا در

آنجامیگذراند.هرماه چندین شب وروزوهرسال یکماه، ماه رمضان، پیوسته در آنجا میماند. با تنهائی این کوه مراوده میکرد. بدان انس گرفته وساعات پرتفکر وپر اندیشهء خودرا در آنجا میگـذرا ند. اینجا تنهـا آرامگاه اوبـود. شب های پر سـتارهءآنجـا را دوسـت میدا شت وساعـت های متما دی را بتمـا شای ستارگان وتفکـرات خویش درآنجا می گـذراند…… سکوتی چنان درآنجا مستولی بودکه صدای چشمک زدن سـتارگا ن به گوش می خـورد. گوئی این سـتارگان نغمهء ملکوتی داشتند. بجای همهمهء حیات وصداهای درشت سامعه خراش،زمزمهء نازکی به نرمی صدای ابریشم درآ نجا به گوش میرسید.

همیشه صداهای درطبیعت ورازهای درآ سما نها هست که هـرکس نمی تـوانـد آنها را بشنود ویا درک نماید. صدای که ازعا لـم بالا، ازآن سـوی سـتـارگــان، صا فترازقطرهء شبنم ونازکـترازوزش نسیم صبحانه،بشکل وحی وبطرزالهـام بلند است. برای شنید نش گوش ودلی میخواهد که ما نند همهء گوش ها ودل ها نباشد، گوش شنوا،قلبی پا کـیزه وروانی روشن میخواهد.

محمد(ص) این جوان چوپان به دنبا ل این صدا بود. هـمیشه دراین کوه بیـصدا می آمد تا آن صدا را بشنود. تنهائی محمد درآن کوه شبها وروزها چنان اسرار انگیزبود که اگرکسی برآن آگاه میشد گمان میبرد یک نفرساحر یا مجنون است که میتواند اینچنین با تنهائی رفا قت نماید.

این کوه دیگر از جمودت خود خارج شده وروحی پیدا کرده بود و آن روحــش محمّد(ص) بود. روحی که میخواست منشأ وجود آئین نوینی بشود که درقرون متوالی بشریت، فرمانروای دل ها با شد.

وقتیکه ظلمت شب براین کوه مسلط ومکه درتـا ریکی غـــرق میشـد،آنگــاه محمد(ص) درافکار گوناگون بیشترغوطه ورمیگردید، فکـرمیکـرد که درایــن تاریکی وروشنائی طبیعت گروهی از مردم در راهای گوناگون در تلاشند.آنها که ازثروت ودارائی خود سهمی به فقرا ونیازمندان بدهند،آسایش درروح شان وگشا یش درکارشان پیدا میشود وآنا نیکه نیکـوکاری را تـرک نمـوده وغـــرق درعیش ونوش واندوختن مال وثروت باشند، خالق توانا وکردگار عا لم گِـرهی در کارشان وکدورتی در روح شان بوجود آورد. زمانیکه روح از کالبدهایشان

پرواز نماید وبدنهای شان بپوسد، آنگاه خواهند دانست که دیگر ثروت ودارائی شان به درد شا ن نخواهـد خورد بلکه باعـث گرفتاریشان به عذاب الهی خواهد گردید.(مانندظالمان وجبّاران امروزی وطن عزیزما افغانستان).

محمد(ص) درحالیکه فکرمیکرد مال وثروت هم وسیلهء ظلم وتجاوزاجتماعی رافراهم میکند وهم خود عامل وعلـت اصلی آن میشود، میدید ثروتمندان قریش در ناز ونعمت غرقند وبینوایان مکه درقعر بدبختی وفقر غوطه ور، بی اختیار حا لـتش دگرگون شده وما نند صاعـقه تکان میخــورد ودردل بد ینسا ن زمزمه میکرد:

״ وای برحال کسا نیکه که بر جمع آوری ما ل وثروت پرداخـتـه وبشـمردن آن دلشا د ومسـروربوده وپندارند که آ نـرا تاابد خواهـند داشت. هـرگز، آنهایکه با ثروت ودارائی خود به مستمنـدان وفـقـرا رحم وکمک نکـنند، جای شـان دوزخ خواهد بود، چه دوزخی؟ دوزخی که خـدا آ تـش آ نـرا بـرا فـروخته وبر دلهای افگنده که رحم وشفقت درآنها مرده است”.

محمد(ص) در ماه مبارک رمضان شبهای پی درپی درغار حِـرا میبود. خدیجه همسرش یگانه کسی بود که میدانست او درکجا است. خد یجه گـاه گـاهی برای   آ نکه این آرامگاه تفکرات محمد(ص) راببیند، سری بدانجا میزد ودر اطراف آن کوه می ایستاد. گاهی سایهء اورا از دور مید ید وزمانی نا دیده بر میگشت.

محمد(ص) روز بروز لاغرترمیشد وفکرش شعله های بلندترمی گرفت،بد نش آب میشدوشعلهء جانش روشنتر میگـشـت. او در بنـد خود ش نبـود،خـوراک و خوابش رو به نقـصان بود. گاهی ازخواب چنـا ن می پریـد که عـرق هـای سر وصورتش ا بری ازمشاهـدات رؤیا یش را نشان میداد.خدیجه عرقها را از سر وصورتش پاک میکرد وازخوابهایش پرسش می نمود.

بلی، نوری که ابتدا کوچک بود، بزرگ شد ونزدیک آمد، بزرگـترشد،آسما نرا فرا گرفت، پائین بسوی زمین آمد، اطراف اورا گرفت، به وجود اونزدیک شد.

محمد ازدرخشیدن وروشنائی پرقوت آن از خواب پرید. خدیجه عرقهای شوهر را پاک میکرد وبازازاوپرسش مینمودومنتظرجواب اومیشد.محمد(ص) چند ین بار همین״ نور״ را در کوه ودر خانهء خد یجه هنگام خواب وبیداری دید، ولی حدود آن تا وجودش بود.

این همان״ نوری״ بودکه حضرت ابراهیم را در مقابل نمرود، حضرت موسی را جلـو فرعـون وحضرت عیسی را در برا بر هـیرود یس نیـرو داده وشـکـوه وجلال دروغین وبی پا یهء آنا نرا درهم شکست.

محمد(ص) در شهر تاریکی محض می دید. به کعبه میرفت ، درآنجا نیز بجای خدا پرسـتی، بت پرسـتی مید ید. در میا ن مردم میــرفت واز مشـاهدا ت خــود خشمگین میشد. ازافکار وعادات پلید قـوم خود، از کا رهای نا شا یست آنها،از ا فراط وتفـریط آنها،از شکنجه وفشا رسخت وسنگـین زندگی که ثروتمنـدان بر بیچارگا ن تحمیل میکردند، از سقـوط زنا ن درنازلـترین موقعیت اجتماعی، از زنده به گور نمـود ن دخـتـران خوردسا ل معصوم وبی گـناه،از شـیـوع قـمـار،  شراب، فحشاء ،از قـتـلها وکشـتارهای بیجـا و……. روح محـمـد(ص) دررنج وعذاب قرارداشت. از اینرومکه را ترک میگفت وازآن محیط سیاه وآلوده دور میشد وبه کوه حرا میرفت و درآنجا به تفکرات ومشاهدات خود غرق میگردید. مشاهدات که آسمان بودوتفکرات که باشعاع نورستارگان بمغزش ورودمیکرد.

این مشاهدات چنان تأ ثیری در روح محمد کرد که تا آخرین دقا یق عـمـر خود بزبان قرآ ن وبزبا ن حد یث پیوسته تأ کید میکـرد که به داد مـردم برسیـد وبــه بینوایان ومستمندان وبردگا ن کمک نمائید واین یگا نه راهی ا ست که میتـوانید وام خود را در مقابل خدای خود ادا نمائید.

محمد(ص) به چهل سالگی عمر خود رسیده بود که شبی ازشـبهای ماه رجب و یا بروایت دیگراز شبهای ماه مبا رک رمضا ن که مکـه وکـوه های اطراف آن آرامش مخصوصی داشت ونسیم ملایمی می وزید، رنگ کوه ها بعضی برنگ سایه وبرخی برنگ پشت شـتر بنظـر می آ مد، کـوه حِـرا مرتفعـتر وبلندتر می نمود. آنشب فکر میشد که این کوه به آسمان نزدیک شده وبه میان ستارگان سر برده است. هرچه بالاتر میرفتید سکوت و سکون را بیشتر احساس میکردید.

بنظر میرسد تمام سنگ ها یک حالـت اسـتماع دارند، گـوش میکـنـنـد ومـنـتظر امری مهمی میبـا شند. درنزد یکی قـلهء آن در میا ن نورماه، تنها مـوجودی در حرکت بود که بطرف بالا میرفت. دیگر حرکتی در این کوه دیده نمـیـشد. اگــردرآن دل شب کسی نزدیک اومیـبـود صدای ضـربا ن قلـب وتنـفـس او را که گاهی تند وزمانی آهسته بودمی شنید.یکمرتبه درآن خاموشی مطلـق صدای محمد(ص) بدین کلمات بلند شد:

ای خالق کا ئنا ت وای دانای راز های نهان جهان !……………

 عربی که آهسته وپنها نی محمـد را تعقیب میکرد ومی خواست از راز وعـلـت این آمد وشـدها وبقـای او درآن کـوه آگـاه شود،یکـمـرتبـه بـرخـود لــرزید وراه سرازیری کوه را پیش گرفته به عجله رفت.

نفوذ معنوی این رفـیـق״ تنهائی״ طـوری بـود که اجا زه نـمی داد کسـی درا ین محیط ملکوتی او ورود کـند. دیگـر کسی جز خدا در آ نجا نبـود که صـدائی از محمد(ص) را بشنود.

محمد(ص) دریکی از ا ین شبها چنـد ین ساعـت درقلهء کوه باقی ماند، بلاخره بطرف منزلگاه خود، بسوی غار حِـرا، سـرازیـرگرد ید.در آ نجا به آرا مگـــاه شبانهء خود رفت. او نخوابیدوتا پاسی از شب غرق درافکار خود بود.سرانجام خواب کوتاهی به اودست داد، توگویی که کوه هم با او به خواب رفت. ناگها ن روشنا یی تـنـدی از پشـت حد قه هـا ی بـسـته شـدهء چـشـمـا ن اوبه د ید گانش خورد.رنگ قرمزی درداخل چشمان خود دید.هراسان چشمهای خودرابازکرد.

״ نوری״ متحرک بسویش آمد که دنبا لهء آن به آسمان کشیده شده بود.ا ین نور به وی نزدیک شده وجودش را گرفت، بداخـل وجود ش، بمغـزش وبه روحش ورود کرد.

محمـد لرزید،عـرق بـر تمام وجـود ش نشـسـت، روحـش بسا ن کبـوتری که به اضطراب ا فتـد تکا نهای شدید خورد، حرارت عجیبی دروجودش پد ید آمد که بعدها بدینگونه آنرا بیان کرد:

״احساس کردم مرگ برجسمم وزندگی ملایم ولطیفی برقلب وروحم چیره شد״.

سرش دور میخوردودرگوشها یش آوازهـای طنیـن ا نداخـت ویکمرتبه از میان نور״ صدائی״ شنید که گفت :

محمـد !………

محمـد مضطرب جواب داد، کیست ؟……

صدائی از میان نور گفت ـ جبرئیل،…….

محمـد گفت ـ جبرئیل ؟…………

صدا گفت ـ  بخوان ! ………….

محمـد بوحشت برخا ست، بیـرون آمد، به اطـراف نگاه کرد، کسی نبود. بالای سر را نگـریست، چشمک زدن ستا رگـان، نگـاه های ماه وکـوه های تاریک و  بیمناک اطراف، همین وبس،…………

دوباره همان نور جلوه گرشد، محمـد صدا را بار سوم شنیـد کـه گفت : بخوان،

محمـد جواب داد: نمی توانم بخوانم.

صدا بازهم گفت: محمـد بخوان !………… بخوان !………

درآن وقت بود که دستی با کتابی جلویش پیش آمد، کتاب درمیا ن حریر سفیدی بود. بازهم صدا بلند شد وگفت:

زبان باز کن وبخوان…………اینها را با من بگو:

چشمهء از قلب محمـد (ص) جهیدن گرفت واین کلمات را با جرئیل گفت:

اِ قـْـرَاْ بـِا سْم ِ رَ بّـِکَ الـَّـذِی خَـلـَقَ * بخوان بنام خدایی که خلق کرد.

خـَلـَقَ ا ِلا نْسَا نَ مِـنْ عَـلـَــق ٍ* آفرید انسان راازخون پارهء بسته.

اِ قـْرَاْ وَرَبـّـُکَ الا َکـْـرَمُ* بخوان که خدای تو کریمترین وجودهاست.

ا لـَّذِیْ عَـلـَّمَ بـِا لـْقـَلـَم ِ * خدایی که بوسیلهء قلم  تعلیم داد.

عَـلـَّمَ ا لا نْسَا نَ مَا لـَمْ یَعْـلـَمْ * به انسان چیزهای را که نمی دانست آموخت. و صدا خاموش شد.

آن فـشا ر، آن لـرزه، آن حـرارت، آن نور خیره کـننده، هـمه یکـمرتبه خاموش شدند. خستگی فـوق العاده برجسم محمــد(ص) پد یدار وعـرق از بد نش جاری گردید. محمـد آن کلمات را دوباره بخاطر آورد وبتنها ئی تکـرار کرد. مدتی به آسمان نگریست،و هما ن نور ودرخشند گی را باز درهمه جا دید. بی اختیار به سجده افتاد وگریست،……….صدای اورا وزش نسیم سحری نوازش می داد.

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۲۵،۰۱،۲۰۱۲، سدنی

مآ خذ :

۱ – زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام (قربانیان عدالت)،تألیف مرحوم دکتر رضا صالحی کرمانی.سال چاپ ۱۳۷۴ هجری شمسی.

۲- محمد خاتم پیامبران، نشریهءحسینیهءارشاد. سال چاپ۱۳۴۸ هـ.ش.  

۳- پیامبر،نوشتهء زین العابدین رهنما. سال چاپ ۱۳۵۳ هجری شمسی.

 ۴-چهارده اخترتابناک،تألیف احمد احمدی بیرجندی.سال چاپ ۱۳۶۸هـ.ش.

 

۴ پاسخ به “شمهء راجع به بـِعثت پیا مبرگرا می اسلا م”

  1. admin گفت:

    جناب محترم داکتر حیدری عزیز ، امیدوارم که صحت تان خوب شده باشد. تشکر از مقاله زیبا و عالی تان . منهم سالروزبعثت باسعادت (بیست وهفتم ماه رجب) سرور کائنات،منجی عالم بشریت،حضرت محمّد مصطفی(ص) را بشما و تمام مسلمانان جهان از صمیم قلب تبریک عرض میکنم. شما زنده وسلامت باشید. مهدی بشیر

  2. امین الدین سعیدی گفت:

    داکتر صاحب اسد الله حیدری مقاله زیبا ، علمی وتحقیقاتی شما را خواندم از آن مستفید شدم ، اجر عظیم برای شما خواهانم به قلم شما برکت تا در اینده نیز مارا از مطالب وتحقیقات خویش مستفید سازید . برادر شما الحاج امین الدین سعیدی- سعید افغانی

  3. پوهنوال داکتر اسدالله حیدری گفت:

    برادر گرامی آقای مهدی بشیر،ازحسن نظر همیشگی شما نسبت به نوشته ها واشعار من غیر مسلکی درادبیات ونویسندگی جهان سپاس. از وضع صحی ام تذکرداده بودید ازلطف الهی روز بروز بهتر شده میروم.مگر شاید برای مدتی درحال نقاهت بسر برم.به هر صورت هر چه از دوست میرسد نیکوست. با درود فراوان داکتر حیدری

  4. پوهنوال داکتر اسدالله حیدری گفت:

    برادر گرامی الحاج امین الدین سعیدی ـ سعید افغانی!
    از مطالعه، توجه، آرزومنیدی نیک وحسن نظرشما نسبت به مقالهء بنده ممنون ومتشکرم. صحت وسلامت باشید. برادر شما داکتر حیدری

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما