۲۴ ساعت

۱۹ میزان
۱ دیدگاه

زخم اجل

تاریخ نشر جمعه ۱۱ اکتوبر ۲۰۱۳ هالند

زخم اجل

نوشته از پوهندوی شیما غفوری

۱۹۹۹ جرمنی ماربورګ

***

روزی بعد ار سالها با یکی از دوستان قدیمی ام مقابل شدم. چهرۀ پژمرده و جلد خشکش گواهی میداد که تازه از افغانستان و یا کشور های همجوار آن وارد آلمان گردیده است.  در الفاظ و کلماتش درد و غم نهفته بود ودرلابلای سخنانش فریاد نارسای ملیونها افغان فراموش شده ای سرزمین آتش و مرگ جلوه گری داشت.

اوپی هم می گفت و میگفت، گویی خوشحال بود از اینکه شنوندۀ را پیدا کرده است، تا کوزۀ دلش را خالی نماید. من هم سراپا گوش بودم و گاه گاهی از چشمانم اشک سرازیر میشد. پس ازختم یک قصه اش چشمانم خشک میشد و با شروع قصۀ بعدی اشک ها دوباره رویم را تر مینمود.   در میان حکایتهای درد آلودش قصه ای هم بود از” مژگان”، دختری را که من هم میشناختم، داستان مژگان چون خاری در قلبم  فرو خلیدودرد جگرسوزوابستگان وی را در نظرم مجسم ساخت.

مژگان دختر نازنینی که به خاطر چهرۀ جذاب و زیبایش به  مدهوری – ستارۀ هند در بین دوستان و فامیل شهرت داشت ، بار ها برای صحنه های تراژید فلم  های مدهوری گریسته است ولی خود در چنان تراژیدی حقیقی اشتراک ورزید که برای آن بایدشهری بگرید وملتی. اما بدا به حال ملتی که از کثرت غمنامه ها  غرق در دریای  اشک ، دیگر سرشکی برای ریختن ندارد و قاموس کهن زبانش کلماتی را برای شرح حالش نمیشناسد.

غمنامه مژگان در حقیقت سالها قبل آغاز و پی هم انکشاف مینمود. ولی صحنه اخیر فلمش چهار سال و اندی پیش، زمانیکه کابل به چندین مرکز زور و قوت تفنگ بدستان و راکت بدوشان تبدیل گردیده بود، اتفاق می افتد. . در آن روز تحفۀ نا خواستۀ شان در هر خانه و حویلی قبلآ تخریب شده فرود  می آمد. در منطقه هیاهوی بر پا بود.گرد و غبار خانه های گلی و نیمه کانکریتی،  به آسمان نیلگون منطقه رنگ خاکستری بخشیده بود. آواز ” جیو، جیوی” آمدن و غرش مهیب انفجار راکت همه را سراسیمه ساخته بود. کسی نمیدانست به کجا پناه ببرد و از کی طلب کمک نماید. نقطۀ امن از همه گم بود. در همین اثنا خانۀ همسایه به هوا پرید. باشندگان نیمه جان و خاک آلودش که چهره های شان به مشکل قابل تشخیص بودند، به حویلی مژگان شان پناه گزین شدند. یکی از فراریان سراسیمه صدا میزد”بروئید، بروئید، در زیرخانه پت شوئید که دیگیش میایه…” هنوز جمله اش ختم نشده بود که راستی هم “دیگیش” آمد. از لحظۀ رسیدن تا بزمین خوردن راکت قیامتی بر پا بود که گوئی سالها دوام کرد و چنان مدهش بود که همه تار و پود وجود فزیکی و دنیای روحی شانرا از هم گسست. زمانیکه به زمین خورد، هر یک فکرمینمود که آهن سوزنده الان داخل وجود خودش فرو خواهد رفت و روحش ترک جسم خواهد گفت. ولی چگونه می توان حال پدر و مادری را بیان کرد که از زنده ماندن خویش در این واقعه هم بیزارند. زیرا یک لحظه بعد  اگر چشمان شان هنوز توان دیدن و گوشهایشان قدرت شنیدن را داشته باشد، آیا وجود کدام فرزند دلبند را در خون غلطان خواهند یافت. آواز لرزان کدامین طلب کمک خواهد نمود و دیده های کدام نور چشم را با انگشتان لرزان برای همیشه  خواهند بست.

هدف بر آورده شده بود. راکت به زمین رسیده و همزمان با آن فرشتۀ مرگ برای قبض روح رهسپار زمین گردیده بود.  حالا که صحنۀ بعدی آن چه است، برای نازل کننده مرگ اهمیتی نداشت. مهم این بود که راکت از راکت انداز به حرکت آمده، فاصلۀ نا معین زمانی و مکانی را پیموده و در نقطۀ نا معلومی فرود آید. شخص راکت انداز با احساس رضائیت و غرور رفع خستگی نموده و لحظۀ آرام بنشیند، کپه نصواری انداخته و یا سگرتی را دود نماید. و اما در نقطۀ غضب دنیای دیگری در خروش بود، هریک خدا، خدا گویان فریاد میکشیدند، چیغ میزدند، میخواستنند به یکدیگر بچسپند و همین چند لحظه را به عافیت بگذرانند.

در ختم انفجارمادر فامیل جان به سلامت برده بود، از ترس چشمانش را نمیخواست باز کند تا مبادا جسد کسی را مقابل گردد. در بین گرد و دود چشمانش را گشود.

اولین شخصی را که دید شوهر آغشته به  خون اش بود، می خواست بطرفش بدود، ولی صدای مادر گویان دختر کوچکش آرزو او را به آنطرف کشانید.  آرزوکه در روی زمین به یک پهلو غلطیده بود، از لای موهای مجعد وسیاهش همچون گوسفند قره قل در حین ذبح، خون فوران میکرد. با عجله دستش را به زیر سر دخترش برده و آنرا با گریه و های های در آغوش گرفت. در کف دستش نرمی مغز گرم سر دخترش را احساس کرد.استخوان سرآرزو جدا شده بود ولی در پوست سر هنوز کشال مانده بود. در حالیکه با دستان لزران آنرا جابجا مینمود صدای ملتهب مژگان را میشنید که او را بخود میخواند، ولی نمیتوانست استخوان سر آرزو را با تار های موهای سیاه اش بر زمین بگذارد.  مژگان با چشمان زیبایش که از شدت درد قرمز شده بودند، با تزرع به مادر نگاه کرده و آهسته نجوا مینمود” مادر جان، مادر جان، بیا که میمیرم”

مادر پاهایش از حرکت مانده بود ویاری رفتن نزد مژگان را نداشت.با فریادی که بیشتر به ناز شبیه بود، برایش گفت”صبر کو که خواهرت میمیرد”. مژگان که ظاهرآ سالم به نظر میرسید، چرۀ در  قلبش اصابت کرده بود که اورا صرف در ظرف چند دقیقه بدون آخرین نوازش مادر، در نبود گرمی دستان مهربان پدر، به خاک سیاه کشانید.

مدفن مؤقر مژگان حالا پایگیر مادر شده و آواز ملتهب مژگان نامراد رنج شنیدن راکت ها و بمهای بعدی را برایش بی مفهوم ساخته است. او بار ها در بالای  قبر مژگان به روی سینه دراز میکشد گویا مژگانش را در

 

یک پاسخ به “زخم اجل”

  1. admin گفت:

    تشکر شیما عزیز ، داستان زیبا و دلخراش نوشته اید. این یک واقعیت است .هزاران واقعات چنین این در کشور عزیز ما به وقوع پیوسته و همجنان ادامه دارد. زنده وسلامت باشید . مهدی بشیر