۲۴ ساعت

۰۶ جوزا
۱ دیدگاه

با کهولت چگونه باید زیست؟

تاریخ  نشر دوشنبه ۲۷ می ۲۰۱۳ هالند

صادق پیکار عصیانگر

صادق پیکار عصیانگر

با کهولت چگونه باید زیست؟

قصۀ طنز گونه:   صادق پیکار

نمیدانم دیگران چگونه با کهولت می سازند، ولی من:

وقتی شنوایی ام کم کم روبه ناتوان شدن آغاز کرد، با خود گفتم:

 روزانه سخن های خوب وبد، هردو را، می شنوم. از شنیدن سخنهای خوب احساس خوشی می کنم ولی نه آنقدرکه از شندین حرفهای بد احساس رنج و ناراحتی می نمایم وآرامشم بهم می خورد.

ابرازسپاس می کنم که بینایی ام هنوز خوب است و سخنهای خوب را در کتب و نشرات می خوانم و به شنوایی زیاد نیاز ندارم، مخصوصاً که با خانم به خریداری رفته باشم و…وغیره.  همچنان به این باور هاخود را تسلی می دهم که گفته اند: “زنها ازراه گوش عاشق می شوند و مرد ها از راه چشم.” آنگاه خدا را شکرمی کنم که هنوز بینایی ام خوب است و میتوانم اگرکدام خوب صورتی را ببینم عاشق اوشوم و، اگرزن می بودم، با این سستی شنوایی ازعاشق شدن محروم می ماندم. پس به هرنعمت دو مرتبه شکرمی کرد م: نخست بخاطراینکه قوه بینایی ام خوب است، ودوم بخاطراینکه که مانند زنها ازراه گوش عاشق نمی شوم.

مدتی با این کم توانی درشنوایی، به اصطلاح، گذاره کردم و قبل ازاینکه، با استفاده ازچشم های خود، به عاشقی بپردازم، قوت بینایی ام روزتا روز به ضعف گرایید.

 با اینکه راهی برای عاشق شدن برایم نمانده بود، خودرا زیاد نا امید حس نمی کردم وبه این خوش بودم که بعد ازاین مکلفیت ندارم روزدومرتبه ” شکر” بگویم برای هیچ؛ هرچه شکر گفتم کدام نعمتی برایم افزون نشد ودرباورم به این بیت مشکوک شدم:

شکرگویی نعمتت افزون شود   ورنه گویی از کفت بیرون شود

دراین روزها حافظه ام رو به ضعف گذاشته  وبخاطراینکه یا دداشت ها و مطالب مهم را فراموش نکنم همه را درکتابچۀ یاد داشت می نویسم، ولی با تأسف وقتی به کتابچۀ یاد داشت مراجعه میکنم می بینم تاریخ آن کارهایی را که باید اجرا میکردم سپری شده و یا اصلاً فراموش می کنم کتابچۀ یا داشت را کجا مانده ام. نزد دکتورمراجعه کردم، برای تقویه حافظه برایم دوا نوشت ولی همیشه وقت استعمال  دوا را فراموش میکنم. بار دوم نزد دکتوررفتم و گفتم برایم دوایی بنویسد که وقت دوا خوردن را بیادم بیارد. خندید وگفت: شما اولتربه دوای بی عقلی نیازدارید وبا تأسف که خودم هم به بی عقلی گرفتارم ونمی دانم برای بی عقلی شما چگونه دوا بنویسم. این اعتراف دکتور، به بی عقلی خودش، روحیۀ مرا قوی ساخت وبرایم آرامش بخشید و با خود گفتم: دکتوران این وطن که بی عقل باشند از سیاست مداران آن چه گِله! بازهم جای شکراست که من بی عقل نبودم.

وقتی ازمعاینه دکتور بر گشتم و خانه آمدم خیلی خوشحال و راحت شد ه بودم، چراکه به من نگفت مرض بی عقلی دارید، ( گفته دکتور” شما اولتر به دوای بی عقلی نیاز دارید” را فرا موش کرده بودم.)

 اگر به مرض فراموشی گرفتار نمی بودم، خدا می داند همین حالا چقدر از گفتۀ دکتوراحساس نا راحتی وحقارت می کردم.

 حالامیبینم آنچه را (یاد فراموشی) که  عیب تلقی میکردم برای من مفید تمام شد و مانع احساس ناراحتی ام گردید. برعلاوه آن یاد فرا موشی نه تنها سخنها و کار های خوبی را ازخاطر من می شوید بلکه  سخنهای بد وناراحت کننده و کارهای بد مرا نیزازحافظۀ ام پاک می کند.

مشکل دیگری که ناشی از ضعف حافظه ام بود خودم آنرا طوری حل کردم که هر بارثواب بیشتر کمایی می کنم،  وآن این است که قبلاً نمازهای سنت ویا فرض را به تنهایی و یا بدون مسجد رفتن و بدون جماعت ادا میکردم و نمی دانستم که چند رکاعت خوانده ام و یا چند بارسجده کرده ام. برای حل آن تصمیم گرفتم هر روزدر پنج وقت نماز به مسجد حاضرو در صف اول پشت ملا امام ایستاده شوم ونماز فرض را ادا نمایم و بعد از آن بخاطر ادای نماز سنت بازهم درعقب ملا امام قرار بگیرم وهرچه وی انجام داد من هم ازوی پیروی کنم. بدین صورت هم نمازهای فرض پنج وقتم درمسجد ادا می گردد وهم نمازهای سنت را، بدون اینکه بخاطر فراموشی ناقص ادا گردند، کامل ادا می شوند و ثواب یشترکمایی می کنم. خدا قبول کند!

فایدۀ د یگریا د فرا موشی این است که در ماه رمضان روزه داشتن را فرا موش می کنم و اگرگرسنه ویا تشنه بودم شکم سیرغذا می خورم وکافی آب می نوشم باز هم روزه ام به حال خودباقی میماند و شریعت مرامؤاخذه نمی کند چرا که مهمان خداوند می باشم.

وقتی به این بیماری دچار باشم حج بالایم فرض نیست چرا که آدم بیمار درشریعت از حج رخصت است، درحالی که میتوانم خودم به اختیاومسؤلیت خود، با استفاده ازفرصت، ویزه حج دریافت بدارم و به قصد معاملۀ تجارتی وارد عربستان سعودی شوم. البته گنهکار خوام شد ولی نفع آن بزرگتراز گناه آن خواهدبود.

حالا شما می بینید که خدا وند برای بندگان خود چقدرمحبت دارد، در هیچ حالت بندگان خود را محتاج نمی ماند، و به فحوای مقولۀ “ یک دربسته صد درباز” و یا

” خدا گر زقهرش(؟) ببند ت دری     ز رحمت گشاید دردیگری

هر وقت بندگان خدا به بنبستی دچار گردند، خدا وند راه حلی برای شان مهیا می سازد.

این بود پاسخ فشردۀ من دربرابر سوال :

 با کهولت چگونه باید زیست؟

پاسخ شما چیست؟

 

یک پاسخ به “با کهولت چگونه باید زیست؟”

  1. عبدالواحد یوسفی گفت:

    سلام آقای پیکار

    حد اقل دلم جمع شد که من تنها نیستم. بعد از این هر وقت یادم آمد که به این مشکلات مواجه هستم کوشش می کنم از حافظه ام کمک بگیرم (اگر کار داد) بخود بگویم خفه نباش این تکلیف عالمگیر است.

    موفق باشید

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما