۲۴ ساعت

۱۰ حوت
۴دیدگاه

زنده گی یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….

تاریخ نشر پنجشنبه ۲۸ فبروری  ۲۰۱۳ هالند

خانم صالحه وهاب واصل

خانم صالحه وهاب واصل

زنده گی  یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….

  قسمت دوم

 ****

صالحه وهاب واصل

هالند

***

         دردامنه های آسمان نور شفق آرام آرام میدوید و رنگ گلگون دامنه ها از پس کوه های سر به فلک کشیده نمایان میشد. اواخرعقرب و شروع قوس است، سردی خشک هوا دست و پارا میسوزاند. صغرا دست علی را گرفته به دهلیزآمد متوجه شد که علی پسرش فقط یک پیرهن و تنبان نازک به تن دارد ، به عجله دو باره داخل اتاق شده کُرتی علی را که هر شب  میکشید و به سر تاق خانه میماند که دم سردی هوا را بگیرد، گرفته به جان علی کردو زنجیرکرتی رابست .

اعصاب علی خراب بود زیرا او هر روز باید از خوابش میگذشت و این عمل یکنواخت را انجام میداد. اما چون بعد از مادر، بزرگ خانه بود خواهی نخواهی خودش را مسوؤل احساس میکرد و مجبورا آنرا قبول میکرد.  صغرا با علی تا دم دروازۀ کوچه رفتند. صغرا کلید کوچه را که با یک ریشمۀ دراز در گردنش آویخته بود از گردنش کشید و قفل دروازه را به بسیار آهستگی باز کرد که ازیک طرف کسی به عذاب نشود و از طرف دیگر اینکه نشود کسی بداند که صغرا در خانه نیست ونشود کسی داخل خانه اش آمده به اطفالش ضرری برساند.

    دروازه را باز کرد، در حالیکه به علی میگفت  : کوچه ره بچیم خوب قایم کو، زود پس برو که خنک نخوری ، دروازه دالیزام بسته کنی قند مادر که خنک راس ده خانه میره،  در حالیکه ریشمۀ کلید را به گردن علی آویزان میکرد با لحن تأکید آمیز و آمرانه میگفت خووو بچیم ، کل گپایمه فامیدی؟؟؟ و گفته ، گفته صغرا از خانه بیرون شد و به علی  باز هم هدایت داد که  دروازه را بسته قفل کند. خودش برای چند لحظه یی در عقب دروازه منتظر ماند که علی این کار را بکند . وقتی مطمئن شد که علی دروازه را قفل کرد، از پشت دروازه  کمی بلند ترصدا زد : بچیم خوب دروازه را کش کو که قلف شده یا نی ؟ و علی هم طبق وظیفۀ هر روزه اش این کار را کرد و دویده دویده دو باره به خانه رفت .

           بوت های پَت شده را که به پای داشت در حال دَویدن و به بسیارعجله از پای خود به دور پرتاب کرد، یک لنگ بوت به دهلیز افتاد و لنگ دیگربا او به داخل اتاق رفت. علی اصلأ متوجه نشد و با عجله خودش را در زیر لحافش سر تا قدم پنهان کرد که گرم شود.

صغرا بعد از کنترول دروازه چشمانش را به طرف بالا برده آهسته زیر لب دعای (آیت الکرسی شریف) را خواند و به اطراف دروازۀ خانه اش چُف کرد و با تضرع دوباره رو به آسمان کرده گفت: «خدایا مال توستن تو پیدایشان کدی تو نگایشان کنی ، تو مالک هردو جهان هستی، مه اولادایمه به تو سپردیم ، الهی از بلای زمین و آسمان نگایشان کنی.»  

   صغرا در حالیکه هر لحظه از خانه فاصله میگرفت بعد از هر چند قدم یک بار پشت سرش را میدید  و به دروازۀ خانۀ شان نگاه میکرد. صغرا در نان وایی  که به نام نان «واییسر چارراهی» شهرت داشت،  به صفت نان پز کار میکرد. چندان دورنبود، فقط یک کیلومتر بود اما چون کدام وسیلۀ انتقال از خانه تا نانوایی را نداشت و هر روز این فاصله را باید پیاده طی میکرد تقریبا نیم ساعت ضرورت داشت که وقت ترپیاده حرکت کند تا به وقت  معین بتواند به کارش آغاز کند. 

           صغرا بعد ازکمتراز نیم ساعت به نانوایی (سر چاراهی) رسید. بسیار سردش شده بود. درحالیکه دروازۀ بیرون نان وایی را که رسول قبلا باز کرده بود،  باز میکرد با دستش که در زیر چادر نمازش پنهان بود بلند کرد و با گوشۀ چادر نمازش اشک های که از سردی هوا در راه از چشمانش میامد، خشک کرده چادر را روی بینی اش هم کشید تا نمی که خودش از سردی هوا در بینی احساس میکرد پاک کند.

      صغرا خریطۀ را که از خانه باخود آورده بود روی جوال آرد تحویل خانۀ نانوایی گذاشته  باز کرد و پیرهن کمرچین بادمچه گل را که خوب یخنِ پت و بسته داشت با یک آستینچه و دو دانه دستمال روسری و یک تنبان فولادی کتانرا بیرون کرد، همه راکشیده بالای یک جوال دیگری که در کنار جوال آرد اولی قرار داشت گذاشت و بعد با حالت کنجکاو و چشمان تیز این طرف و آنطرف نانوایی را نگاه کرده صدازد:

      رسول! رسول بیادر ، رسول ؟    رسول جواب داد: هه خوارک مه ده بیرونستم خوار جان بیغم کارِته کو، برو بیغم باش مه میرم یک چایبر چای میارم از دکان بابه،  ازی زیر چته.(رسول مسوؤل و نگهبان نانوایی بود و ۵۰ متر دورتر از نا نوایی زندگی میکرد، دو زن داشت و ۸ اولاد سه بچه و ۵ دختر ، مرد میانه سال بود، قد کوتاه داشت و اندام نسبتا پر، همیشه یک ریش منده کگ داشت، واسکت خاکی چهار جیبه اش را هیچگاهی فراموش نمی کرد و همیشه با هر پیرهن و تنبان که میپوشید آنرا بتن میکرد و کلاه کرشنیلی اش مشخصۀ او شده بود. رسول هر صبح پیش ازینکه صغرا به نان وایی بیاید، می آمد و نانوایی را باز میکرد و تمام مواد مورد ضرورت صغرا را مثل: چوب برای گرم کردن تنور، گوگرد، کاسه آب ، سیخ های نان کنی، دو دانه نان کنک تکه یی و یک کاسه هم آرد خشک برای هموار ساختن زواله های خمیررا، آماده میساخت و بعد میرفت به دکان بابه در زیر چتهِ آخر کوچه و یک چاینک چای خریده می آورد تا با صغرا چای صبح را نوش جان نموده، آغاز به کار کنند) .

    وقتی صغرا مطمئن شد که رسول رفته ، فورا لباس های خانه پوشی اش را کشیده لباس های کارش را پوشید و لباس های خانه را با چادر نمازش چهار قات کرده در داخل خریطه گذاشت و آنرا روی میخ بزرگی که  در روی دیوار کوبیده شده بود آویزان کرد. صغرا بعداز پوشیدن لباس های کارش، موزه های رابری اش  را هم از پا کشیده در یک گوشه یی گذاشت و دو دستمال رو سری را که با خود داشت به دست گرفته از تحویل خانه نانوایی به صفۀ نان پزی بالا شد، در حالیکه دوشکچۀ زیر پایش را که هنگام نان پزی روی آن مینشست درست میکرد به داخل تنور و اطرافش نگاه کرد تا مطمئن شود که رسول چوب و همه چیز های مورد ضرورت را آماده ساخته است. بعد روی دوشکچه نشست و با هر دو دست تمام موهایش را باهم جمع کرد و هر دو چوتی های مویش را اول در پشت سر یک گره زد و بعد چوتی ها رااز پائین به بالا آورد در قسمت نزلۀ سر باز یک گره محکم زد  و نوک های مویش را در زیر چوتی های گره خورده تاب داده پنهان کرد تا سبب باز شدن گرهِ مو نشود وبعد با دستمال روسری اول سرش را قسمی بسته کرد که ابروان و پیشانی اش هم به طور کامل زیر آن روسری پنهان شده بودند. این دستمال روسری را خوب محکم بست و گره زد بعد دستمال دوم را که بزرکتر و کمی هم دبل تربود ، قسمی روی سرش پیچاند که گوش ها و گردنش را هم از شعله های آتش حفظ کند. 

           صغرا به طرف ساعت بند دستش دید و با خود آهسته گفت « اووف خاک ده سر مه، ساتم یادم رفت که بکشم» و ساعت بند دستی اش را از بند دستش بیرون کرده  دوباره به تحویل خانه نانوایی رفت که ساعت را به خریطه بگذارد. زمانی که ساعت را داخل خریطه میگذاشت به آن نگاه کرد تا ببیند که بجه چند است؟ با مکس کوتاهی که به طرف ساعت بند دستی میدید سرش را جنباند و در حالیکه ساعت را در لای پیرهنش در داخل خریطه میگذاشت با خود آهسته گفت: «انشالله در چهل و پنج دقیقه میشه» و همزمان با اینکه به زیر لب با خودآهسته صحبت میکرد در افکارش به این سوال مصروف بود که  : (ای رسول چی شد ؟ چقه دیر کد؟ مردکه تنبل خدا زده ، یک دفه که ده قصه بند ماند ، همونجه شرش میشه.)  با همین سوال در ذهنش دو باره به بالای صُفه آمد و گوگرد را گرفته آتش را  در داخل تنور که رسول همه چوب ها را مثل هر روز آماده کرده بود روشن ساخت و خودش کلوَش های کهنه و فرسودۀ که یکی آن به رویش یک دکمۀسرخ داشت و دکمۀ کلوَش دومی نیمه شکسته بودو در کنار صُفه گذاشته شده بود پوشیدو رفت به طرف تغارۀ بسیار بزرگ خمیر  یعنی (خمیر دان) که هر شب توسط رسول، خمیر بدون خمیر مایه در آن  درست مخلوط و جا بجا میشد و تمام شب میگذاشتند که به اصطلاح عام  الی صبح روز بعد برسد «به قیام بیاید» .

ادامه دارد………………..

 

۴ پاسخ به “زنده گی یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….”

  1. admin گفت:

    صالحه جان به سلامت باشد. این قسمت هم زیبا نوشته اید . موفق باشید. مهدی بشیر

  2. تشکر مهدی عزیز لطف تان است زحمت تان را نسبت نشر هر بار بر بنده ببخشید .
    ممنون

  3. سيدولي شاه عالمي گفت:

    kho baz chee shod??

  4. هاهاها
    در بخش بعدی مطالعه کن همایون جان

    ممنون

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما