۲۴ ساعت

۰۱ سرطان
بدون دیدگاه

سفرنامه

سفرنامه

نذیر احمد « مشفق »

تاریخ نشر پنجشنبه اول سرطان ۱۳۹۱ –  ۲۱ جون ۲۰۱۲

نذیر احمد « مشفق »

نذیر احمد « مشفق »

یکی ازآرزوهایکه از آوان نوجوانی در خیال وضمیرم هوای رفتن درآستانش که همیش روح منور وجزبه عشق معنوی این روحانی صوفی درویش سخنور واین استداد خارق العاده بی بدیل این بزرگ مرد همه انسانهای عاشق خدا جوعاشق سرزمین ومردم وبه نظام انسانیت این معلم فرهیخته این افتخار خطه بلخ را درسر می پروراندم که بل آخره درتایخ  ۲ – ۶ – ۱۹۹۹ تعدادی از فرهیخته گان عاشق وفرهنگیان ودل باخته گان از چند کشور از جمله افغانستان ،تاجکستان وایران که بنده نیز  افتخار خدمت گذاری جنابانشان را داشتم ویکی از عساکش های این اساتید بودم .

بعد آ سیر معنوی از چندین معابد دینی مذهبی دیگری بی صبرانه  به آن ارزوی دیرینه ام یعنی بارگاه حضرت مولانا جلالدین بلخی رومی رسیدم واز لحظه ئ رسیدن این جمع عاشق دراین محوطه بارگاه این روحانی بدون آنکه از طرف راه نمای مسؤل هدایت دستوری برای مهمانان داده شود بی صبرانه وعاشقانه با استحمام داخل صحن بارگاه ملکوتی این عالم ربانی  شدند .ساعت ها گذشت بی آنکه کوچک ترین خستگی وناراحتی را کدام یکی از جمع این حاضرین کرده باشند وقتی در اطراف خود دیدم تعداد زیادی از عاشقان عالم ربانی در هر طرف ودر هرنقطه از حرم مطهر بچشم میخورد که پوست ورنگ وزبان شان از مایان فرق داشت مگر چند وجه مشترک عمیق باهم داشتیم این بود که هرکدام مایان اول مشترکات فکری ومشترکات سلقه ئئ ومشترکات دینی  نیز داشتیم واز همه مهمتر  مشترکات فکری که انسان را میتوان در هر دوسرای در دور یک حلقه که از دید هر انسان فرق دارد گرد هم آورد  واین خود یکی اصل شایستگی ونظام عقلانی هرانسان است وخواست ودستور بزرگان از جمله حضرت مولانا هم همین بوده است.


نه شرقییم، نه غربییم نه بییم، نه بحرییم
نه از کان طبیعیم، نه از افلاک گردانم
نه از خاکم، نه از آبم، نه از بادم، نه از آتش
نه از عرشم، نه از فرشم، نه از کونم، نه از کانم
نه از هندم، نه از چینم، نه از بلغار و صقسینم
نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم
نه از دنیی، نه ازعقبی، نه از جنت، نه از دوزخ
نه از آدم، نه از حوا، نه از فردوس رضوانم
مکانم لا مکان باشد، نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد، نه جان باشد، که من از جان جانانم

مولانا هیچگاه خودرا متعلق به سرزمین وقوم شخص نمیدانست مولانا خود کشوریست بقول مشفق نورش بود در سرزمین  ویژه گی ها حضرت مولانا بسا بسیار بود واین ویژه گی به مراتب ظرافت ولطاف جناب شان را برجسته تر می نماید  ومن در هر ویژگی حضرت مولانا خود را مفقودالاسر میدیدم ومن را بر دنیایی پر ازعشق وفضیلت  دراین سیر معنوی  باخود ودستورات خویش در عالم روحانی مظین تر میساخت ومن را در عالم روحانی مبعوت  ومن در این سیر معنوی خود را دریافتم که بقول

حق پدید است از میا ن دیگران
همچو ماه اندر میان اختران
گر نبینی این جهان معدوم نیست
عیب جز انگشت نفس شوم نیست
دو سر انگشت خود بر دو چشم نه
هیچ بینی از جهان انصاف ده
روسر در جامه ها پیچیده ای
لاجرم با دیده و نا دیده ای

ومن با اعتفاد که بر شخصیت جناب شان داشتم بلقوه بنده را مبهوت ومنهوت خویش ساخت ومن را در  چندین روزی که گذشت دل فریبانه همانطوریکه آرزویش را داشتم با بینش بیشتر ودید وسیع تر خود را دریافتم واین شن افتخار من شد که من از دیار حضرت مولانا ودر اعتقاد حضرت مولانا همسو وهم خوانی داشتم واین سر بلندی نصیب بنده حقیر شد که در آستان جناب شان شرف یاب شدم ودرین موقع این سروده  در ذهنم آمد

در سفر ببارگاه حضرت مولانا بلخی

آمدم  در ملک  ترک  در خد مت مردان دین

مسفید  گردم زفیضش نور وبرکت همچنین

از  کراما ت  و  صفا ت  مولانا   بلخی  بگو

چون  روحانی بوده است وشامل علم یقین

مولانا  بلخی  بفخری  کشور م ا فزون  کند

خود  بؤد فخری  بد نیائ  محمد مسلمین

افتخارش ملک روم و فخر افغان بوده است

نام ایشان کشوریست نورش بؤد درسرزمین

ملک ترک را صد صفاء بخشید زنور مولانا

ماند  منور راه  این مردان دین هم بعدازین

من  ز خاک  آولیاء  صد ها سلام آ ورده ام

از برای این بزرگ مرد وشهری مومینین

چون ز نوری حضرتش شهرا دیگر گون کرده است

مردم مخلص ترک را ساخته اند از بهترین

از دیار خواجه  انصار  وآن پیرئ هرات

مشفق آمد درگهت تا سجده کند در جبین

وبعداز  این سروده را در روی کاغذ نوشتم  واز بارگاه حضرت ایشان با خاک بوسی واخلاص تمام خدا حافظی نمودم  وبه دوستان همقطارانم  ملحق شدم وبرای همه دوستان وهم وطنانم دعای رحمت وآرزوی شفقت از خداوند منان را نمودم  ومن الله توفیق

 
بدون دیدگاه

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما