۲۴ ساعت

۱۶ قوس
بدون دیدگاه

باز گشت

نـوشتـه : سمیع الدین افغانی

باز گشت

داستان کوتاه

قسمت هفتم

تاریخ نشر چهارشنبه شانزدهم قوس ۱۳۹۰هفتم دسامبر ۲۰۱۱

سمیع الدین افغانی

سمیع الدین افغانی

نادیه به وار خطای ګوشک تیلفون را ګذاشته فریاد کشید واشک از چشما نش سرا زیر شد٠

نادیه برای رفتن به شفاخانه امادګی میګرفت که نسیم بار دوم تیلفون کرد و از او خواست که منتظرش باشد وبرایش ګفت :

من حالا به خانه شما می ایم و شما را به شفاځانه می اورم ٠

نادیه پشنهادش را قبول کرد ومنتظر نسیم شد٠

نسیم به سمت خانه نادیه شان حرکت نمود واز جاوید خواست تا امدن وی درین جا منتطر بماند ٠

نسیم به خانه نادیه شان رفت ،نادیه با دیدن نسیم سلام د ادو درحالیکه چشمانش از ګریان سرخ شده بود ګفت :

چطوراست پدر جانم ؟ وی را چه شده ؟

نسیم جواب داد :

تشویش نه کنید ،حالا وضع اش خوب است و از چګونګی حادثه برایش قصه کرد ۰

نسیم نادیه را به شفاخانه رسانید٠

با رسیدن انها به شفا خانه نسیم از جاوید پرسید ٠

چطور است حالت صحی مریض ؟

جاوېد جواب داد :

حالا خوب است،همین پیشتر با او صحبت کردم حالا داکتر معالج اش می اید از وی اجازه ملا قات را میګیریم ۰

نادیه عجله داشت تا هرچه زودتر پدرش را ببیند ،اشک از چشمانش سرازیر میشد، لحظه بعد داکتر از اطاق عاجل برامد ۰

نسیم از داکتر پرسید:

داکـــترصاحب چطوراست مریض ،خـــوب شده ؟

داکـــتر جواب داد :

خوب است کـمی شوک داشت حـالابه کلی خوب است، شما میتوانید با ایشانرا عیاد ت کنید۰

نسیم ونادیه با عجله داخل اطاق شدند۰

نادیه دید که پدرش سری حال است خود را در به پهلویش نزدیک ساخت، رویش را بوسید وګفت : پدر جان چطور هستین؟

پدرش جواب داد :

تشویش نکن بچیم حالا خوب هستم هر چه که بود ګذشت وادامه داد:

بچیم با حوصله باش خوب شد که بلا بود وبرکتش نی ۰

نادیه اشکهایش را پاک کرده واز پدرش پرسید :

پدر جان نسیم را از کجا پیدا کردی؟

پدرش درحالیکه تکرموترسرش را ګیچ ساخته بودبه نادیه ګفت :

کدام نسیم بچیم نسیم کی است؟

نادیه جواب داد:

این جوانی که پیشروی شـــما قرار دارد نسیم نام دارد، بلی نسیم جان همانکه مادرش امروزشام به خانه ما امده بود۰

پدر نادیه رو به نسیم کرد وبه مهربانی ګفت :

بلی بچیم تو نه تنها مرا بلکه دریورم را که مسولیت نفقه یک فـامیل کلان را بـــه عهده دارداز مرګ نجات دادی ۰

نسیم جواب داد:

پدر جان ای وظیفه ومسولیت ام بود این وظیفه هـــر انسان است تـــا در مشکلات به هـــمنوعی خـــود کمک نـــمـــاید، مه هم صرف مسولیت ام را انجام داده ام ۰

پدر نادیه دوباره از او اظهارسپاس کرد واز وی خواهش کرد تا یکمراتبه از چګونګی وضع دریورش نیز وی را باخبر ســـازد ۰

نسیم از اطاق برامد ودر جستجوی دریور به بخش جراحی شفاخـــانه رفت و نادیـــه به تنظیم و پاک کاری اطاق ،سر وصورت پدرش مصروف شد ۰

نسیم به اطاق دریور رفت دید که خانم و اولاد هایش به ګردی او جمع شـــده وهمچنان دست و پای او پلستر شده ا ست ، وی به دیـــدن نسیم خـــوش شد میخواست خـــود را بسمت راست دور بدهد ولی نتوانست۰

وی با دیدن نسیم ان صحنه ها به یادش امـــد که چطور نسیم با کمک دیګران دستش را از زیری بادی موتررها کردند۰ از نسیم اظهار سپاس کرده و وی را به فامیلش معرفی کرد۰

نسیم نیز ادای احترام کرده و از احوالش پرسان کرد۰دریور جواب داد:

بعد از ختم این سیرم حالا درد هـــایم نسبی ارام شده ولی باز هم کمتر درد احساس میشه۰

نسیم ګفت :

تشویش نکنید خداوند مهربان است، انشاالله همه مشکلات به توکل خداحل میشه ، این شفاخانه داکتران ورزیده و امکانات لازم در اختیار دارد شما اطمینان داشته باشید ۰

نسیم از دریور وفامیلش خدا حافظی کرده به اطاق پدر نادیه امد واز چګونګی وضع دریور برایش اطمینان داد۰

پدری نادیه رو به نسیم کـــردو ګفت :

نسیم جان حالا وضـــع من خوب است میخواهم استراحت کنم ،نادیه جان را به خانه برسانید، باز فـــردا خواهیم دید ۰

ادامه دارد

 

 
بدون دیدگاه

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما